تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

۱۶ مطلب در آذر ۱۳۹۷ ثبت شده است

خود درگیری

یه وقتایی هم، آدما این قدر تو خودشون فرو می‌رن، این قدر با دردای خودشون و با مشکلاتشون مشغول می‌شن،که یادشون می‌ره به دور و برشون نگاه کنن. یادشون می‌ره که ببینن کسی اطرافشون هست که مشکلی داشته باشه. یادشون می‌ره فقط خودشون نیستن که مشکل دارن. که شاید با بهتر نگاه کردن، بتونن به یکی دیگه کمک کنن. باید پاشن، اشکاشونو پاک کنن، دست اطرافیانشونو بگیرن، بهشون لبخند بزنن و بگن من همه جوره پاتم. همه جوره برات هستم، جوری که محتاج کس دیگه‌ای نباشی. 

 پ. ن. شایدم کارما واقعیه. شاید این که دوستام برام نمی‌مونن، تاوان دوست خوبی نبودنه. شاید خدا می‌بینه که من لیاقت این دوستیا رو ندارم، همون بهتر که زودتر از دستشون بدم. 

 پ. ن. دو. صداهه داره می‌گه دختره‌ی خل، نسیه رو ول کن، پاشو نقدو بچسب. پاشو یه کاری کن. 

 پ. ن. سه. صداهه داره راست می‌گه:)
  • ۰ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۲۹ آذر ۹۷

    یلدا

    یادمه پارسال همین موقع‌ها، یه زلزله خفیف اومد اینجا. ما خونه زن‌دایی‌اینا بودیم و احساسش نکردیم، اما اومدیم خونه و بابا و عمو و امین و مهدی بهمون گفتن. اون شب همه آماده‌باش خوابیدیم. آقایون با شلوار جین و کمربند، خانوما با چادر و روسری. حتی یادمه که خاله‌م طلق روسری‌شم در نیاورده بود. همه منتظر بودیم یه صدای کوچولو بیاد تا بدو بدو از خونه بپریم بیرون. بچه‌های کوچولو کنار باباهاشون خوابیده بودن که باباها در صورت لزوم بچه‌ها رو بزنن زیر بغلشون و بدوان. هرکی یه کیف برداشته بود و وسیله‌هاشو ریخته بود توش و گذاشته بود کنار دستش. یادمه اون شب‌، گیره سرم اذیتم می‌کرد و اصلا راحت نخوابیدم. برای نماز صبح که بیدار شدیم، همه یه نفس راحت کشیدیم که دیدیم همه‌مون هنوز هستیم. خدایا‌، شکرت. ممنون که حداقل همین الان‌، لازم نیست نگران همچین چیزایی باشیم. 

     پ. ن. یادمه بابام می‌خواست زیر بوفه بخوابه. همه هی بهش گفتن نخواب، خطرناکه. بابا هم برای این که ثابت کنه اتفاقی نمی‌افته و اینا همه‌ش انرژی منفیه، صاف همونجا خوابید. صبح، هرکی که بیدار می‌شد، بدو بدو میومد و چک می‌کرد ببینه بابام سالمه یا نه. 

     پ. ن. دو.یلداتون پیشاپیش مبارک :)
  • ۰ عجب!
  • ۲ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۲۹ آذر ۹۷

    ...

    یه وقتی هم به خودت میای و می بینی که عجب تصویر عجیبی از خودت تو ذهن بقیه ساختی.
    به خودت میای و می بینی که هم کلاسیت، رو به اون یکی هم کلاسیت می گه: این اگه بخنده تعجب داره!
    و باورت نمی شه که منظورش از "این" سولویگ الکی خوشی باشه که خنده هاش یه روزی گوش فلک رو کر کرده بود.
    همون سولویگی که الان وقتی می خنده، انگار یه چیزی تو دلش تیر می کشه که خودشم نمی دونه چه کوفتیه.
    سولویگی که این قدر رقت انگیزه، که از شنیدن این جمله ته دلش خوشحال می شه.
  • ۱ عجب!
  • ۱ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۲۶ آذر ۹۷

    عصر به خیر با سولی_قسمت دوم

    _سلام به همه خواننده ها و بیننده های عزیز برنامه عصر به خیر با سولی.
    امروز یه بار دیگه خانم دکتر رو دعوت کردیم، چون مثل این که برنامه پیش برای خیلی از مخاطبا جالب بوده و مدام به ما پیامک می رسید و همه تون درخواست داشتید ایشون رو دوباره دعوت کنیم.
    خب، خانوم دکتر، اگه صحبتی با بیننده ها و خواننده ها دارید، بفرمایید.
    +بله، من هم سلام می کنم به همه شما عزیزان، خوشحالم که باز هم این فرصت رو دارم که در کنارتون باشم.
    _خب خانم دکتر، موضوع این برنامه ما شادیه.
    +بعله، شادی موضوع خیلی خاص و حساسیه.
    _خب می خواستیم بدونیم که آیا شما توصیه ای چیزی برای مخاطبان ما دارید؟
    +خب قطعا، هرچی نباشه من سالهاست که درمورد موضوعات مختلف تحقیق و پژوهش می کنم. به طور مثال همین موضوع شادی، خیلی مهمه و آدمای تازه کار و بی تجربه اغلب خودشون رو به دردسر می ندازن.
    _خب، موضوع داره جالب می شه. بیشتر توضیح بدید لطفا.
    +بله حتما. ببینید، اولین قانونی که درمورد شادی وجود داره، اینه که نباید ابرازش کنید.
    _راستش من درست متوجه نشدم. مگه شادی برای ابراز کردن نیست؟
    +(با خنده) نه عزیزم، اشتباه نکن. ما که درباره کارتونای والت دیزنی صحبت نمی کنیم، توی زندگی واقعی، ابراز شادی خطرهای بسیاری رو برای شما درپی داره.
    _مثلا چه خطراتی؟
    +خب من از خفیف ترین خطرها شروع می کنم. موضوعی که هست اینه که هرکس راه مخصوص خودش رو برای ابراز شادی داره. یکی می خنده، یکی دست می زنه، یکی می رقصه و غیره. اگه راه شما، همون خندیدنه، این خطر شاملتون نمی شه، البته به شرطی که خیلی بلند یا وحشیانه نخندید، همون عادی ش کفایت می کنه. اما اگه راه دیگه ای برای نشون دادن شادیتون دارید، کمترین خطری که می تونید گرفتارش بشید، اتهام جنونه. کافیه شما یک بار در مقابل انظار عمومی، به شیوه خاص خودتون شادی کنید تا همه فکر کنن که شما مشاعرتون رو از دست دادید.
    _خب بله، من هم با شما موافقم، اما اگر راه ابراز شادیمون معمول باشه در امانیم دیگه، درسته؟
    +از این اتهام در امانید، اما متاسفانه باید بگم که خطرات بزرگتری روبروتونه. بارزترین نمونه اون، اینه که تمام کائنات دست به دست هم می دن تا خنده هاتون رو زهرمار کنن. البته من در مجله اختصاصیم قبلا به این موضوع اشاره کرده بودم.
    _خب خانوم دکتر، زمان برنامه ما کم کم داره تموم می شه، به عنوان سوال آخر، یعنی شما دارید می گید که ما کلا نباید شاد باشیم؟
    +ببین عزیزم، اگه توی این دنیا موضوعی برای شادی پیدا کردی، فقط به یه راه می تونی خودت و اون موضوع رو از انواع و اقسام خطرات دور کنی. و اون یه راه هم ابراز شادی به یه راه فوق غیرمعموله، که هیچ کس هم متوجه نشه این حرکت در واقع ابراز شادیه.
    _متوجه نشدم، شیوه ی خاصی مدنظرتونه؟
    +صد درصد، من چندین راه پیشنهادی دارم. به طور مثال، می تونید راه برید، یا بدویید. اون قدر بدویید و بدویید، تا دیگه پاهاتون رو حس نکنید. یا مثلا در اتاقتون رو قفل کنید، همه رو از خونه بیرون کنید و یه آهنگ خیلی شاد بذارید و باهاش خوشحالی کنید. اما موثرترین راه، متروسواری یا کتاب خوندنه. البته گاهی پیش میاد که این راه ها روی برخی جواب نده و در اون صورت،...
    _خانم دکتر، من واقعا از قطع کردن حرفتون عذر می خوام، اما وقت برنامه تموم شده. خوانندگان و بینندگان عزیز، تا برنامه بعد، همه تون رو به خدای بزرگ می سپریم. بدرود.

    پ.ن. قسمت اول رو می تونید از اینجا بخونید.
  • ۱ عجب!
  • ۶ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۲۳ آذر ۹۷

    صداهه

    یه وقتایی، یکی که تو سرمه و نمی دونم کیه، بهم می گه ننویس. می گه با خودت چی فکر کردی که باد می ندازی تو گلوت و می گی من نویسنده م؟ آخه بلف زدنم حدی داره! ببین عزیزم، تو آدم این کار نیستی، فقط داری اداشو در میاری. مثل همون دختره تو اون کتابه که چون ننه باباش بازیگر بودن فکر می کرد خیلی این کاره س، اما آخرش با لگد از آکادمی بازیگری پرتش کردن بیرون و گفتن تو استعدادش رو نداری.
    بعد من به این صداهه می گم: پس چرا هیشکی بهم نمی گه؟
    اون هلویی که تو دستشه رو گاز می زنه و می گه: اولا که من دارم بهت می گم. دوما که من اولین نفری نیستم که دارم بهت می گم.
    و عاقل اندر سفیه نگاهم می کنه.
    و من ترس برم می داره، که نکنه داره راست می گه؟

    پ.ن. مثلا همین چند وقت پیش، یه بنده خدایی رو هل دادم اون پشت مشتای سرم. یه جای دور که تا مدتها چشمم بهش نیفته و غصه نخورم که یه ایده مصمم دیگه هم خاکستر شد. همین صداهه هم داشت واسم دست می زد. می گفت کار درستی کردی، باید سر بقیه شونم همین بلا رو بیاری، آفرین!
  • ۰ عجب!
  • ۳ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۲۲ آذر ۹۷

    gifted


    دیشب برای بار سوم این فیلم رو دیدم، و برای بار سوم به این نتیجه رسیدم که دوست دارم باز هم ببینمش.
    این قدر قشنگ و خوب بود که نگو. برید بشینید ببینینش، چون یه کوچولو بیشتر توضیح نمی دم که اسپویل نشه.
    داستان یه دختر بچه ست که خیلی مخ ریاضیه و یه جورایی نابغه ست. خب از اینجا به بعد هرچی بگم هیجان فیلم رو کم می کنه، اوممم... آهان، اینم بگم که این بچه و خونواده ش به یه دلایلی وارد دادگاه و دادگاه کشی می شن، سر مسئله حضانت و اینا.
    سکانس مورد علاقه من؟ همونجایی که تو بیمارستان بودن. همزمان هم داشتم می خندیدم و هم داشتم گریه می کردم. :)
    خلاصه این که، از پنج بهش چهار ممیز هفتاد و سه می دم.
  • ۰ عجب!
  • ۴ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • سه شنبه ۲۰ آذر ۹۷

    ناراحت، ترسیده، یا عصبی؟ مسئله این است!

    گفتم که رفتیم قضیه تقلبو لو دادیم؟
    گندش در اومده.
    معلم می خواد از همههه دو نمره کم کنه.
    یعنی به فنا رفتیم.
    وری دارن دنبال مقصر می گردن.
    عوض این که از تقلبشون ناراحت باشن، هی دارن می گن: باید حق این جاسوس رو بذاریم سر جاش که دفعه بعد از این شکر خوریا نکنه. (واضحه که من جمله رو سانسور کردم یا نه؟)
    بعله، نمی دونم بترسم که لو بریم، یا به کارم افتخار کنم.
    خب خدایی خیلی دلم واسه خودم سوخت، ححق داشتم، نه؟

    پ.ن. کم نکرد. مشقی بود:/
  • ۱ عجب!
  • ۲ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۱۹ آذر ۹۷

    معلق

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۱۷ آذر ۹۷

    نامه هشتم

    سلام هیک عزیزم
    حالت چه طور است؟ 
    چند روزی می شود که می خواهم برایت نامه بنویسم، اما هی فرصت دست نمی دهد.
    اول اجازه بده به خاطر خداحافظی دل چرکین نامه پیش عذرخواهی کنم، خودت که دیدی، زیاد سرحال نبودم.
    در این مدت اتفاقات زیادی افتاد، ببینم کدام هایش را برایت تعریف می کنم.
    اول از همه این که، عربی شدم هیجدههه!!
    خودم هم باورم نمی شد، فقط داشتم صورتم را چنگ می زدم. سابقه نداشت این طور نمره ای برای عربی بیاورم. یعنی حتی اگر مطالعات شانزده هم بشوم، ناراحت می شوم، اما تعجب نه، ولی برای عربی، چیزی زیر نوزده واقعا تعجب برانگیز است.
    ههععیی، بگذریم.
    می دانی هیک، آن روز یکی از بچه ها توی مدرسه، که ازقضای روزگار جزو دوستان من هم هست، هی تلو تلو می خورد. اصلا نمی توانست درست بایستد. من که سرما خورده بودم و بو حس نمی کردم، اما از ری اکشن های اطرافیان و حرف های خودش، کاملا معلوم بود که از نیم متری بوی الکل می دهد.
    برایم سوال پیش آمد که کجای دنیا، بچه ها توی این سن مجوز خوردن نوشیدنی های الکلی دارند، هوم؟ اصلا چه طور کسی رویش می شود که مست و پاتیل بیاید سر کلاس؟ چه طور کسی رویش می شود چادر سر کند و از آن طرف... استغفرالله، واقعا دیگر توی شناختن اینها کم آورده ام.
    دیروز هم امتحان علوم داشتیم. می دانی هیک، من خیلی نخوانده بودم اما تقریبا همه سوال ها را بلد بودم. بغل دستی ام حالش خوب نبود، ازم خواهش کرد دستم را باز بگذارم تا بتواند ببیند، منم با این که قسم خورده بودم دیگر تقلب نکنم، دلم برایش سوخت. جلویی ام که سرش بیشتر از برگه ی خودش توی برگه من بود. من هم چیزی نداشتم که برگه را باهاش بپوشانم. یه کم که گذشت، دیدم نه، خیلی پرروشده، چند بار بهش تذکر دادم و گوش نکرد. آخر سر بلند گفتم: اگه یه بار دیگه سرت تو برگه من باشه به خانوم "ن" می گم، برگرد دیگه! او هم بعد از این که یک "وحشی" نثار من کرد، برگشت. نوشتیم و نوشتیم، معلممان مجبور شد از کلاس برود بیرون تا به کلاس های دیگر بعضی سوال ها را توضیح دهد. یکی از اعضای انجمن آمد بالای سرمان. در را بست و گفت بچه ها تقلب کنید! و من با دهان باز تماشا کردم که چه طور یک نفر تمام جواب ها را داد می زند و برگه هفت نفر را برایشان پر می کند. توی آن سر و صدا، به سختی تمرکزم را روی سوال گذاشتم و با بدبختی حلش کردم. معلم آمد تو و برگه ها را جمع کرد. همین که برگه ام را دادم، یادم افتاد که یک نمره را جا انداختم! انگار یک سطل آب یخ خالی کردند روی سرم. داشتم از عصبانیت منفجر می شدم و کم مانده بود اشک های خشمم سرازیر شوند. به خاطر آن همه سر و صدا، یک نمره از امتحان من کم شد! شاید بگویی جا انداختن یک نمره نمی تواند اتفاقی باشد، اما باید بگویم که همه این یک نمره، مربوط به یک دانه تست پیزوری بود. هیک جان، تو بگو، کدام احمقی بارم یک تست ناچیز را یک نمره می گذارد؟ هان؟
    تازه این را باش، بعد از امتحان فهمیدم که همان جلویی محترم، پنج نمره کامل را از روی من کپی کرده! پنج نمره! باورت می شود؟ واقعا گنجایش این همه فشار را نداشتم! آقا من با تقلب مشکل دارم، چرا این عوضی ها نمی فهمند؟
    ولی خب، این خشم فقط مال من نبود، با سه تا از بچه ها رفتیم و پته شان را پیش مشاور مدرسه روی آب ریختیم. ایشالا که بتواند کاری بکند که یک امتحان دیگر بگیرند، یا چه می دانم...
    چه قدر حرف زدم.
    هم دست و دهن من کف کرد و هم چشم و گوش تو.
    بروم به بقیه بدبختی هایم برسم.
    راستی، بهت گفته بودم که مثل پیرزن ها کله ام را حنا گذاشته ام؟
    فعلا!
    مو قرمزی ات
    سولویگ
  • ۱ عجب!
  • ۶ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۱۵ آذر ۹۷

    روغن مایع

    دلم نمی خواست اینو بهتون بگم، چون می ترسیدم بعدش پشیمون شم، اما هرچی باداباد، دلو می زنیم به دریا، فوقش آخر سر تو غمم شریک می شین دیگه!!
    اون کس یا کسانی که قرار بود زنگ بزنن، جشنواره شعر و داستان جوان سوره بود.
    براشون یه داستان فرستادم و صادقانه بگم که تا به حال برای هییچ داستانی این همه زحمت نکشیده بودم و خب این داستانم رو خیلی زیاد دوست دارم.
    قرار بود اختتامیه بیست و هفت و بیست و هشت آبان باشه. بعد انداختنش عقب، دوازده و سیزده آذر. و خب طبعا من انتظار داشتم اگه جزو راه یافتگان باشم، تا چهارشنبه بهم زنگ بزنن. اما نزدن. هیچ جایی هم نه اسم راه یافتگان رو زده بودن، نه خبری از عقب افتادن دوباره اختتامیه و غیره. منم دیگه اعصابم خورد شد و همین الان بهشون زنگ زدم. گفتم مگه اختتامیه فردا نیست؟ خانومه هم خیلی شیک، برگشت گفت نه افتاده بیست و یکم!
    من هیچی
    من جیغ!
    آخه خب چرا خبر نمی دین؟؟
    به همین برکت قسم که من این چند روز خواب و خوراک نداشتم از دست شما!! (حالا چرا یه ذره دروغ گفتم، خواب و خوراکم سر جاش بود) 
    واقعا همه ش دل پیچه داشتم، چون من وقتی استرس دارم، حس می کنم دلم قشششنگ داره می پیچه. همون دارن تو دلم رخت می شورن خودمون.
    و برای این نمی خواستم قضیه رو بهتون بگم چون می ترسیدم برنده نشم و ضایع شم، اما خب الان دیگه آبیه که ریخته دیگه، ولی حق ندارین بهم بخندین اگه برنده نشدما!!
  • ۰ عجب!
  • ۱ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۱۱ آذر ۹۷