تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

۱۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

تموم شد

تموم شد!

آخرین آزمونم رو به عنوان یه دانش‌آموز راهنمایی دادم. و تابستون الان رسما شروع شده. 

انگار همین دیروز بود که وارد سال نهم شدم و هر روز و هر شب گریه کردم که زودتر تموم شه. الان تموم شده، ولی هیچ حس خاصی ندارم :/

پ. ن. داشتم از مدرسه برمی‌گشتم خونه و به نوشتن این پست فکر می‌کردم. داشتم به یاد روزای اول سال، از رو جدول می‌رفتم. نگاهم افتاد به پارک کنار تره‌بار. یه نیرویی داشت من رو می‌کشید به سمت تاب کوچولویی که به سختی توش جا می‌شدیم. ولی یادم افتاد که دوری نیست، تاب خوردن تنهایی کیف نمی‌ده. فرق امسال اینه که حتی اگه همین‌جا بمونم، دیگه نمی‌بینم هیچ کدوم از دوستامو احتمالا، چون هم‌رشته نیستیم. عیبی نداره بابا، اشکالی نداره! من کنار میام باهاش، این دفعه که سخت‌تر از دفعه‌های پیش نیست. 

  • ۱۳ عجب!
  • ۸ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۳۱ خرداد ۹۸

    فانتزی شماره پانزده

    Won't you stay alive?

    I'll take you on a ride

    I will make you believe you are

    LOVELY


    Lovely

    Twenty one pilots


    یه دونه از اینا لطفا :)

    و کاش می‌تونستم گاهی اینو به بعضیا بگم، کاش می‌تونستم این کار رو برای بعضی آدمای زندگی‌م انجام بدم، هرچند راهش رو بلد نیستم. 


    + دلیل این که کامنتای بعضی پست‌ها رو می‌بندم، اینه که نمی‌خوام حالت الزام ایجاد کنم، چون گاه‌گداری برای خودم پیش میاد که حس می‌کنم حتما باید یه چیزی بگم. ولی اگه حرفی داشتید، قسمت "هست آیا سخنی با سولویگِ" اون بالا، همیشه به روی همه بازه :) 

  • ۶ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۳۰ خرداد ۹۸

    ?Do you

    'cause I've been talkin' to my friends

    The way you take away my breath

    It's something bigger than ourselves

    It's something I don't understand, no, no

  • ۱۱ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۲۹ خرداد ۹۸

    صورتی

    + این دوستم خیلی نترسه. اون روز سوسکه رو گرفته بود تو دستش! باور کن این اگه ازدواج کنه، شوهرش باید صداش کنه بگه خانوم بیا این سوسکه رو بکش.

    _ از پسرای امروزی بعید نیست والا.

    - پسری که از سوسک بترسه، لابد از صورتی هم خوشش میاد. به کجا داریم می‌رسیم؟


    And I'm just like damn، این اند خفته پسر! 

  • ۵ عجب!
  • ۱۵ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • سه شنبه ۲۸ خرداد ۹۸

    عصر به خیر با سولی_قسمت سوم

    + خب، سلام به همه بینندگان عزیز! خیلی خوشحالیم که باز هم در کنار شما هستیم. مهمان امروز ما یکی از کارشناسان خیلی خوب برنامه هستن که متاسفانه مدتیه نتونستیم با پخش شبکه هماهنگ کنیم که دعوتشون کنیم. اما بالاخره، این شما و این خانم دکتر سولی! 

    _ من هم سلام دارم خدمت همه بینندگان عزیز برنامه. خوشحالم که باز هم اینجا هستم تا بتونم به شما برای داشتن یک زندگی بهتر کمک کنم. 

    + راستی خانم دکتر، اگر خاطرتون باشه دفعه پیش حرفتون نصفه موند. می‌شه ادامه‌ش رو بفرمایید‌؟ 

    _ خیر. 

    + چرا دکتر؟ 

    _ راستش رو بخواید ادامه حرفم رو یادم رفته. همون موقع نباید حرفم رو قطع می‌کردید. بگذریم به هر حال، مهم نیست. 

    + من واقعا از شما عذرخواهی می‌کنم دکتر! 

    _ نه، خواهش می‌کنم، واقعا مسئله‌ای نیست. 

    + خب دکتر، موضوع گفت‌و‌گوی امروزمون چیه؟ 

    _ خب اون ضرب‌المثل رو شنیدید که می‌گه از آن نترس که های‌و‌هو دارد؟ موضوع بحث امروز هم همینه. 

    + هوم، می‌شه بیشتر توضیح بدید؟ 

    _ اجازه بده جانم، دارم توضیح می‌دم. این قدر نپر وسط حرفم! داشتم می‌گفتم، این ضرب‌المثل عین حقیقته. درواقع دارم بهتون هشدار می‌دم که نزدیک آدمای مودب و گوگولی و آروم، خیلی مراقب رفتارتون باشید. 

    + چرا؟ 

    _ چون اگر این کار رو بکنید، این آدم‌ها شاید درظاهر بهتون لبخند بزنن، اما در درون چند هزار بار نقشه قتلتون رو می‌کشن. 

    + شما اینا رو از کجا می‌دونید دکتر؟ 

    _ (از آن خنده‌های دلبرانه‌ی هاهاها می‌کند) عزیزم، من خودم در دوران نوجوانی یکی از همین‌ آدم‌ها بودم! فکر می‌کنید من وقت بیننده‌ها رو با صحبت درمورد چیزهایی که تجربه‌شون نکردم تلف می‌کنم؟ نه جانم، این مدلی نیست. 

    + اوه! 

    _ بله. هرکس من رو می‌دید می‌گفت چه دختر ناز و آرومی. اما از درون واقعا داشتم خفه می‌شدم. خشمی که تو وجودم در طی سال‌ها ابراز نشده بود، تبدیل شده بود به عصبانیتی لحظه‌ای که سر افراد محدودی خالی می‌شد. و بعد از اون از بین نمی‌رفت بلکه آهسته آهسته به کینه بدل می‌شد. 

    + واین موضوع شما رو آزار می‌داد؟ 

    _ گاهی بله. خیلی آزارم می‌داد چون حتی زمان‌هایی که خشمم فوران می‌کرد، تنها راه ابرازش فریاد زدن بود. اما بقیه اوقات نه. 

    + بقیه اوقات که عصبانی بودید چی کار می‌کردید؟ و چرا گاهی اذیت نمی‌شدید؟ 

    _ یه راه بسیار موثر. دندون‌هام رو به هم فشار می‌دادم. گرچه راه‌های دیگه‌ای رو هم دارم که در قسمت اول درموردشون صحبت کردیم اگه اشتباه نکنم. و گاهی آزارم نمی‌داد چون اجازه می‌داد با شخصیت بتی توی ریوردیل همذات‌پنداری بیشتری داشته باشم. 

    +... 

    _ می‌دونم دارید فکر می‌کنید چه دلیل مسخره‌ای، اما من نوجوون دیوونه‌ای بودم. 

    _ جالبه. حالا توصیه شما چیه؟ 

    + برای شما؟ یا برای ما؟ 

    _ هر دو. 

    + برای شما همون که گفتم. تنها کاری که ازتون برمیاد اینه که اذیتمون نکنید. این جوری هم به نفع خودتونه، هم به نفع ما. و برای ما... خب راه‌حلی براش ندارم. باید بسوزیم و بسازیم. 

    _ گفت‌و‌گوی خیلی خوبی بود خانم دکتر. خیلی ممنونم که وقتتون رو در اختیار ما گذاشتید. بینندگان عزیز، درصورت تمایل می‌تونید قسمت‌های قبل برنامه رو در وبسایت شبکه مشاهده و دانلود کنید. تا درودی دیگر، بدرود. 


    * قسمت قبل رو از اینجا بخونید. 

  • ۱۰ عجب!
  • ۱۰ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۲۷ خرداد ۹۸

    گیلتی پلژر

    از همون اولش، خوندن رمانای اینترنتی صدمن یه غاز، گیلتی پلژر من بودن. خزعبلات مسخره‌ای که همون فقط به درد بچه‌های اول راهنمایی می‌خورن که شبا یواشکی زیر پتوشون بخوننش و کیف کنن که دارن کتابای آدم‌بزرگا رو می‌خونن. 

    آره، یه مدت طولانی بد جوری تو نخشون بودم، حدود سه سال. یادمه یه شب سه چهار تاشون رو پشت هم خوندم و هنوز هم نمی‌تونم داستاناشون رو توی ذهنم تفکیک کنم، پیچیدن تو هم.

    الان فائزه داره این برنامه مضحک کودک شو رو می‌بینه. اسم دختره پارلاست. یه لحظه هوس کردم برم یه دونه رمان دانلود کنم بشینم بخونم. ولی وللش، حوصله‌شو ندارم. آدم یه موقعایی هوسای مسخره‌ای می‌کنه که نباید بهشون اهمیت بده. 

    پ. ن. اون روز پرنی یه چیزی گفت که دقیق یادم نیست، یه چیزی تو مایه‌های چه قدر زود شروع کردید به خوندن این چیزا. نمی‌خوام کار احمقانه خودم رو توجیح کنم، اما دوری یه حرف خوبی زد. گفت درسته، زود شروع کردیم، اما عوضش الان تو پونزده سالگی از اون دوران رد شدیم. دیگه نمی‌شینیم همچین چرت و پرتایی رو بخونیم و ذوق کنیم. ولی کسی که الان شروع کرده، تا بیست سالگی درگیره. بیست سالگی خیلی دیره برای ترک. 

    پ. ن. دو. عین داشت تعریف می‌کرد، عین هم‌کلاسی. می‌گفت این دختره که تو کلاس جدید بود اومده بهم می‌گه چه جوری این قدر کتاب می‌خونید؟ هم تو، هم اون سولویگ همه‌ش سرتون تو کتابه سر کلاس. عین هم گفته بود خب دوست داریم دیگه. اینم گفته بود من که اصلا حوصله این کتابا رو ندارم، اینترنتی می‌خونم. کی گفته من شیطونم رو خوندی؟

    و من هیچ، من نگاه. آخه اون حتی کتاب هم حساب نمی‌شه، از اسم کوفتی‌ش معلومه!!

    پ. ن. سه. بعله، هنوز هستن این آدما. که می‌شینن می‌خونن که پسره به دختره گفته نمی‌خوام از خونه بری بیرون، و دختره هم گفته چشششم، و دلش غنج رفته که ایول، چه قدر غیرتیه. زنان علیه زنان اینان عزیز من!

    پ. ن. چهار. اصلا به نظرم اینا خیانتایی واضح در حق ادبیاتن. در حق خواننده‌ها. کسی که میاد این جور چیزا رو می‌خونه، می‌بینه همه خوشگلن، همه پولدار، همه خوش‌هیکل و مغرور _این آخری خیلی مهمه، حتما باید مغرور باشید که کسی عاشقتون بشه_ و سردن، یا از زندگی خودش ناامید می‌شه یا تصورش از عشق به فنا می‌ره. و این که یکی هم پیدا می‌شه که اینا رو بخونه و بگه: بعه! اینه رمان فارسی؟ ادبیات غنی ایران اینه؟ 

  • ۵ عجب!
  • ۹ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۲۶ خرداد ۹۸

    اوردوز

    داشت هندزفری رو توی مچ دستش فرو می‌کرد. 

    گفت داری چی کار می‌کنی؟

    گفت دارم آهنگا رو وصل می‌کنم به دستم. 

    گفت آخه چرا دیوونه؟

    گفت می‌خوام مستقیم برن تو رگم. 

    گفت اوردوز می‌کنی. 

    گفت به درک. 

  • ۱۹ عجب!
  • ۶ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۲۴ خرداد ۹۸

    پویش درخواست از بیان برای توسعه خدمات وبلاگ

    خب خب خب، نه اینکه من آدم سازگاری باشم و هرچی که بود بپذیرمش، اما برای پیدا کردن ایرادهایی که اذیتم می‌کنن توی وبلاگ‌نویسی در بیان، خیلی باید فکر می‌کردم. مخصوصا از اونجایی که من یه آدم حرفه‌ای نیستم که بخوام از کدنویسی‌های خاص یا بلا بلا و بلا استفاده کنم. مثل گربه میام پستمو می‌نویسم و می‌رم و جایی که نخصص نباشه، قطعا ایرادها هم دیده نمی‌شن. به هر حال، چیزایی که به ذهن خودم رسیده بود که اکثرشون تکرار حرف‌هایی که دوستان زدن رو می‌گم. 

    یک:

    به نظرم این از همه مهم‌تره. یه اپلیکیشن واقعا لازمه، از اونجایی که این روزا دسترسی به موبایلامون خیلی راحت‌تر از کامپیوتره و فضای پنل مدیریت و غیره، برای موبایل طراحی نشده. من قبل از مهاجرت هم با اپ میهن‌بلاگ کار می‌کردم که البته این قدر ضعیف بود که انگار برنامه‌نویسی‌ش رو داده بودن دست من. چیز ضعیفی بود، اما خب از هیچی بهتر بود.

    دو:

    تنوع توی قالب‌ها. واقعا نیازه. اکثر قالبایی که برای بیان طراحی شدن تکراری‌ان و ته تنوعشون توی رنگ هدره! تا جایی که من اولا به خاطر اینکه قالباش قشنگ نبود اصلا بهش فکر نمی‌کردم و آخرش هم هدر وبلاگ قبلی‌م رو کندم و چسبوندم اینجا تا یه ذره قشنگ‌تر باشه برام. خلاصه‌ اینکه لازمه.

    سه:

    بهبود نرم‌افزار مهاجرت. من بعد از آوردن وبلاگم به بیان، مدت‌ها وقت گذاشتم و تمام مطالب قبلی‌م رو ویرایش کردم، چون تمام اینترها از بین رفته بود. کامنت‌ها و پاسخ‌های قدیمی هم به همین مشکل دچار شدن که حوصله‌م نکشید درستشون کنم. تازه وبلاگ من هنوز جوون بود و تعداد مطالب کم. تصور کنید برای کسی که بعد از چند سال بخواد مهاجرت کنه کار چه قدر سخت می‌شه. علاوه بر اینا، دست‌کم من تونستم وبلاگم رو انتقال بدم، اما خیلیا نتونستن.

    چهار:

    فونت. فونت‌های پیش‌فرض خیلی محدودن. برای انگلیسی کار رو راه می‌ندازن، بالاخره از یکی‌شون خوشت میاد. اما برای فارسی، واقعا مسخره‌ن و همه‌شون هم شبیه همن!

    پنج:

    امکان منشن در پست‌ها یا کامنت‌ها. این جزو مواردی بود که تقریبا همه بهش اشاره کرده بودن، پس زیاد نیازی به توضیح نمی‌بینم. امکان خوبیه که اگر باشه، راه برای تبادل‌نظر و گفت‌و‌گو بین اعضا هموارتر می‌شه. 


    اینم نتیجه تفکرات من. این جوری نگام نکنید، کلی فکر کردم که همینا به ذهنم رسید. 

    امیدوارم کسی این پست‌ها رو ببینه. (کنایه‌ای غیرمستقیم به مسئولین بیان. معلوم بود؟) 

    ممنون از راسپینای عزیز که من رو به این چالش دعوت کرد. (چالش؟ یا همون پویش؟) 

    من هم از خواننده‌هایی که علاقه‌مند هستن، دعوت می‌کنم که توی این چالش (پویش) شرکت کنن. 

  • ۶ عجب!
  • ۲ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • سه شنبه ۲۱ خرداد ۹۸

    Five feet apart

    Five feet apart

    بالاخره دیدمش. 

    ماه‌ها بود که می‌خواستم این فیلم رو ببینم، اما فرصتش پیش نمی‌اومد. اول که هنوز اکران نشده بود، بعدش کیفیت پرده بود و بعد هم من اینترنت نداشتم. اما خب، بالاخره شد دیگه.

    از اونجایی که من آدمِ فیلما و کتابای رمانتیک هستم، خیلی دوستش داشتم. خیلی زیاد. اصلا یه چیزی می‌گم یه چیزی می‌شنوید. شاید "فقط" یه عاشقانه ساده بود برای خیلیا، اما من رو بدجوری تحت‌تاثیر قرار داد.

    داستان درمورد دختریه به اسم استلا، که یه بیماری ریوی داره که تشکیل خلط و اینا رو توی بدن افزایش می‌ده و باعث می‌شه که نیاز به پیوند ریه داشته باشن که البته ریه‌های پیوندی هم حداکثر پنج سال عمر می‌کنن. به جز همین مشکلات، یه سری محدودیت هم دارن. پرهیزای غذایی خاص، و داروهای فراوان. علاوه بر اون، نباید نزدیک هیچ کدوم از کسایی که مبتلا به همین بیماری هستن برن، چون ممکنه باکتری‌ها رو از هم دیگه بگیرن و به همین سادگی، بمیرن. باید در مواجهه با کسای مبتلا به این بیماری، شیش فوت ازشون فاصله بگیرن، احتمالا به این خاطر که یه سرفه تا حداکثر شیش فوت رو می‌تونه آلوده کنه. 

    داستان از جایی شروع می‌شه که ویل وارد داستان می‌شه. ویل هم به این بیماری مبتلاست و یه باکتری‌ای داره که باعث می‌شه حتی نتونن بهش ریه پیوند بزنن، برای همین فقط باید منتظر بمونه که یا داروها جواب بدن و یا بمیره. 

    فیلم فوق‌العاده غم‌انگیزی بود. درسته که با کمال تعجب، من فقط تو چند صحنه آخر گریه کردم، اما تو تمام فیلم غصه خوردم و لرزیدم و اگه تو تخت نبودم و نصفه شب نبود، صد درصد پا می‌شدم و سجده شکر به جا می‌آوردم. 

    یکی از خوشحالیام موقع دیدنش این بود که مجبور نبودم هی فیلم رو بزنم جلو، یا سرمو اون وری کنم. با خیال راحت ببینیدش. 

    می‌خواستم بگم که صحنه موردعلاقه‌م چی بوده، اما نتونستم انتخاب کنم. همه‌ش عالی بود و به‌هم‌پیوسته، درنتیجه حتی اگه بتونم انتخاب کنم داستان اسپویل می‌شه. 

    خلاصه اینکه فیلم خیلی خوبی بود، پیشنهاد می‌کنم دو ساعت از وقتتونو بذارید براش. من که پشیمون نشدم، امیدوارم شما هم پشیمون نشید. 


    پ. ن. استلا اول فیلم یه حرفایی می‌زنه. فیلم با حرفاش شروع می‌شه و با همون حرف‌ها هم تموم می‌شه. حرفاش تکان‌دهنده بودن، جدی می‌گم. باعث شدن که تا بیست دقیقه بعد از دیدن فیلم بیدار بمونم و فکر کنم و آخرش هم با سردرد و سردرگمی ناشی از به نتیجه نرسیدن بخوابم.

    بعدا نوشت: سر جلسه امتحان هی یادش می افتادم و سرمو می کوبیدم تو دیوار :/

  • ۹ عجب!
  • ۲۳ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۱۹ خرداد ۹۸

    افسوسی که بی‌مورد نبود

    داشتم می‌گفتم که فقط دو جا از ایران بودنم افسوس خوردم. 

    یه جا اون وقتایی که نمی‌تونم برم کنسرت خواننده‌های موردعلاقه‌م، یا نمی‌تونم بعضی کتابامو بدم که نویسنده برام امضا کنه، یا اون جاهایی که نتونستم فیلمای موردعلاقه‌م رو توی سینما ببینم.

    دومین جا هم وقتی که هیچ وقت نتونستم و احتمالا نمی‌تونم با دوستای پسرم مثل دوستای دخترم باشم. 

    دخترعمه می‌گه: دلت خوشه سولویگ. دوستی دختر و پسر یه ماه، دو ماه، سه ماه. همه می‌دونن که ته‌ش دوستی نیست.

    نمی‌دونم بهش چی بگم. به جاش می‌خندم و بحث رو عوض می‌کنم: نه بابا، خوشم اومد، انگار خیلی تجربه داری!

    پ. ن. الان که داشتم اینو می‌نوشتم یادم اومد. شاید، شاید، شاید یاد خودش افتاد و داداش دوستش. که ما دستش می‌نداختیم و می‌گفت نه بابا به جای برادری آدم خوبیه. و همین چند روز پیش فافا به من و عین گفت که داداش دوستش، دوستش رو فرستاده بود که بیاد بگه: داداشم می‌گه اگه تو اجازه می‌دی و دوست داری، بیایم خواستگاریت. و دخترعمه ناراحت شده بود که چرا خودش نیومده جلو. نمی‌دونم حالا ذهنم چه جوری این دو تا موضوع رو بهم ربط داده، اما تو ذهن خودم خیلی منطقی به نظر اومد.

    پ. ن. دو. این روزا و شبا، اکثر دعاهام واسه دخترعمه‌ن. دیوارای اتاقش پر روزشمار بود. سی روز مونده. چهل و پنج روز مونده. هشتاد روز مونده. و پر از خلاصه‌نویسی. هلنیسم به تاثیر یونان بر فرهنگ‌های فلان و فلان می‌گویند. تفعلین تفعلان فعلن. هعی. خدایا، یه جای خوب قبول شه. بشه همونی که می‌خواد. 

    پ. ن. سه. حالا نمی‌دونم که عنوان چه ربطی داشت به متن پست. کلا یه سری چیز بی‌ربط رو چسبوندم به هما! 

  • ۶ عجب!
  • ۷ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۱۸ خرداد ۹۸