تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

۱۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۸ ثبت شده است

این اواخر دیدم

یه لیسته، از چند تا فیلم که این چند وقت اخیر دیدم. گفتم اگه بخوام برای همه ش پست جداجدا بذارم، خیلی می شه. دیگه همه رو یه کاسه کردم. احتمالا یکی دو تا پست دیگه این مدلی هم بذارم.

ترتیب خاصی هم ندارن اصلا، همین جوری.


Extremely wicked, shockingly evil and vile (2019)

امتیاز از ده: نه

خلاصه داستان: داستان زندگینامه قاتل سریالی معروف آمریکا، تد باندی ه.

نظر من: فیلم بسیار جذابی بود. با این که من اسم این آدم رو شنیده بودم و درموردش خیلی خونده بودم، موقع دیدن فیلم هیچ ایده ای نداشتم که آخرش قراره چه اتفاقی بیفته. تا ثانیه آخر، هی می گفتم: "خب آره اینم هست..." "ولی آخه، اینم راست می گه!" "اما...!".

آره خلاصه. پیشنهاد می شه که ببینیدش.

هشدار: دارای صحنه ها و حرفای دلخراشه. بیشتر حرفاشون. اگه طاقتش رو ندارید، نبینیدش. 

نسخه سانسورشده ش پیشنهاد می شه، فکر کنم پنج دقیقه رو زدم جلو.

+بازیگر نقش اصلی، یعنی خود تد باندی، زک افرانه. بعد عکس این جناب، روی باکس لباسای منه. (من نخریدمش، مامانم خریده. وقتی اونو خرید من فقط اسم این آدم رو بلد بودم) خلاصه تصور کنید چه حسی داره که هر روز در کمدت رو باز کنی و عکس یه قاتل سریالی رو ببینی!


Fight club (1999)

امتیاز از ده: هشت و نیم

خلاصه داستان: (راوی داستان) کارمند بخش بازرسی حوادث یکی از شرکت های خودرو سازی، در طول روتین زندگی و کارش دچار بی خوابی شدیدی می شود. تلاش بسیاری برای درمان این بیماری انجام میدهد و مراجعه به دکتر و استفاده از آرام بخش های قوی به سرعت بی اثر می شوند. به دنبال این بی خوابی در کلاس های تقویت روحیه بیماران سرطانی شرکت می کند، شاید که فضای آن ها مشکل او را نیز برطرف کند. رفته رفته استفاده از این کلاس ها هم بی تاثیر می شوند و در طی آشنایی با “تایلر دردن” – “Tyler Durden” مرحله ی جدیدی برای درمان بی خوابی و ریشه ی اصلی بیماری خود آغاز می کند.

نظر من: این هم فیلمی بود بسی بسیار جالب، و من بالاخره دیدمش! همیشه به خاطر ندیدنش حس می کردم از همه دنیا عقبم و حالا این عقب افتادگی و در پی آن، تمامی مشکلات نوع بشر برطرف شده. 

داستان تا یه جاهایی کاملا غیرقابل پیش بینی بود، اما خب از یه نقطه ای اون وسطا قشنگ متوجه شدم که چه اتفاقی قراره بیفته آخرش، اما باز هم خیلی جالب بود.


Suicide squad (2016)

امتیاز از ده: هفت

خلاصه داستان: داستان فیلم درباره روزگار سیاه سیاره زمین است که اینبار طعمه موجوداتی شده که به قصد نابودی تمدن به آن سرازیر شده اند و به نظر می رسد که با نبودن اَبَرقهرمانان همیشگی، اینبار انسانها هیچ امیدی برای فرار از بحران نداشته باشند. در این وضعیت، یک مامور رده بالای امنیتی به نام آماندا والر ( وایولا دیویس ) تصمیم می گیرد تا گروهی از شرورترین زندانیانی که قابلیت های اَبَرقهرمانی دارند را از زندان خارج کرده و آنان را در قالب یک تیم به مبارزه این موجودات بفرستد و به آنان نیز اعلام می کند که در صورت رفتار خوش و موفقیت در انجام ماموریت، شرایط ویژه ای برای دوران محکومیتشان در نظر خواهد گرفت. اما ترکیب کردن این زندانیان عجیب و غریب اصلاً راحت نیست و...

نظر من: آره می دونم، این رو هم همه سال ها پیش دیده بودن. اما من تازه دیدمش. چیزایی که ازش می شنیدم، همه این بود که خیلی فیلم بیخود و به درنخوریه و نمی دونم از این حرفا، اما راستش واقعا اون قدرا هم افتضاح نبود! اتفاقا می تونیم بگیم فیلم جالبی بود، البته از نظر من. به شخصه از شخصیت ددشات خیلی خوشم اومد. قبل از دیدن فیلم علاءالدین، از ویل اسمیت متنفر بودم، با این که هیچ فیلمی هم ازش ندیده بودم. اما خب فهمیدم که اشتباه کرده بودم و از این حرفا. اون شخصیت کاپیتان بومرنگ هم جالب بود.

+البته آدم دیگه واقعا حالش بهم می خوره این قدر که پیکسل و هودی و ال و بل می بینه از شخصیت هارلی و جوکر! بابا کام آن، رها کنید اینا ر. همممه هفتمیای مدرسه ما پیکسل اینا رو دارن رو کیفشون! حالا باز جوکر هیث لجر یا خواکین فینیکس یه چیزی، ولی آخه این؟! مهدی می گفت بچه های ما این ور کیفشون پیکسل هارلی و جوکر رو زدن، اون طرفش یا مهدی ادرکنی. این همون قضیه سیاه و سفید نبودنیه که می گفتم، منتها به شکل افراطی ش.


Marriage story (2019)

امتیاز از ده: نه

خلاصه داستان: داستان زوجیه که می خوان ازهم طلاق بگیرن و اولش به طور مسالمت آمیز شروع می کنن، بدون وکیل و غیره ولی یواش یواش پای وکلا به داستان باز می شه و کارشون سخت تر می شه.

نظر من: آه، بسیار زیبا بود... مخصوصا شروعش رو خیلی دوست داشتم، از نقطه ناز و قشنگی شروع کرد و یه پایان کاملا واقعی و جالب داشت.

خب آدمرو به فکر فرو می بره. از دور چیز جالبی به نظر میاد، اما از نزدیک... نمی دونم. بی خیال. به نظرم حتما ببینیدش.


خوابگاه دختران (1383)

امتیاز از ده: پنج و نیم

خلاصه داستان: رویا و شیرین که در همسایگی هم زندگی می کنند، پس از قبول شدن در کنکور با مشکل جدیدی مواجه می شوند. دانشگاه آنها در منطقه سرکوه در خارج از تهران است و برای همین، خانواده های آنها با تحصیل آنها مشکل دارند، اما با قولی که فرهاد برادر شیرین بابت مواظبت از آنها می دهد، رویا و شیرین برای ثبت نام به آنجا می روند. رویا پی می برد که خوابگاه دانشگاه در دست تعمیر است و آنها برای اقامت باید به ساختمان نزدیک خوابگاه بروند. روبروی ساختمان سکینه خانم، خانه ای مخروبه و قدیمی هست که شبها از آنجا صدای جیغ های زنانه می آید و همه، از جمله سکینه خانم اعتقاد دارند آن ساختمان محل سکونت اجنه و شیطان است. رویا که سری نترس دارد و برخلافش شیرین که دختری ترسو است همراه باهم اتاقی‌هایشان و البته فرهاد که گاه به گاه به آنها سر می زند،‌قصد دارد پی به راز آن خانه متروک ببرند.

نظر من: لطفا نخندید بهم! من همیشه دلم می خواست بدونم داستان این فیلم چیه. مامانم می گفت زمانی که دانشجو بودن، بچه هاشون تو خوابگاه گذاشته بودن دیده بودن و حسابی ترسیده بودن و از این حرفا. منم دیگه گرفتمش که ببینم چیه.

اولاش که فقط داشتم می خندیدم. این قدر ننر و حال بهم زن بود که، حالم داشت بهم می خورد واقعا. اما از یه جایی به بعد واقعا ترسناک شد، آقا واقعا ترسناک شد! البته من آدم ترسویی هستما، اما اینم ترسناک بود خدایی. برای شخص من از آنابل ترسناک تر بود. 

نمی تونم تشخیص بدم که پایانش کار رو خراب کرد، یا جذاب تر کرد فیلم رو. در هر حال بد نبود، فقط یه کم لوس بود.

  • ۹ عجب!
  • ۱۸ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۳۰ بهمن ۹۸

    یه شاخه خرس ناقابل

    اون روز به خانوم الف گفتم که جمعه ولنتاینه.

    یه آهی کشید و گفت: "هعیی، یکی هم نیست یه شاخه خرس برای ما بخره..."

    کلی خندیدم. گفتم: "یه شاخه خرس دیگه چه صیغه‌ایه؟"

    خودشم خندید: "بابا می‌خواستم بگم یه شاخه گل، دیدم خرس باحال‌تره، این‌جوری شد!"

    دوشنبه یکی از بچه‌ها گفت: "برنامه‌ت برای ولنتاین چیه سولویگ؟" گفتم: "یه مجلس عزا داریم به یاری خدا، از ساعت چهار تا شیش. درمورد مکانش بعدا تصمیم می‌گیریم." (شوخی کردم. معلومه دیگه؟) 

    قبل از خداحافظی به خانوم الف گفتم: "ولنتاینت مبارک، برا خودت کادو بخر. یه روزی هم خودت یه باغ خرس می‌خری ایشالا."

    +برای زن‌دایی که تعریف کردم، گفت: "من خودم برات یه شاخه خرس می‌خرم. نمی‌خواد بری دنبال یکی دیگه!"

    اینم معلومه که هیچی نگرفت دیگه؟ :/

  • ۱۱ عجب!
  • ۶ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۲۵ بهمن ۹۸

    اللّه اکبر!


    +گفت: بگیم مرگ بر آمریکا؟

    گفتم: بی‌خیال تو رو خدا، نمی‌خواد سیاسی‌ش کنی.

    گفت: یعنی واقعا از این سیاسی‌تر هم می‌شه مگه؟

    شونه‌مو بالا انداختم: اگه می‌خوای، بگو. 

    +صِدام درد می‌کنه. 

  • ۱۵ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۲۱ بهمن ۹۸

    وانمود نکن، خب؟

    من فکر کردم بلدم. بلدم که وانمود کنم. 

    اما انگار اون شب، یه چیزی شکست. یه چیزی که احتمالا درست نمی‌شه، حداقل نه به این زودی. دلم نشکسته، نه، نمی‌دونم چیه که خرد شده و وجودم رو خرده‌شیشه پر کرده. اما هرچه‌قدر هم که بگم و بخندم و تشکر کنم و تعریف کنم، اون چیزی که خرد شده انگار قرار نیست برگرده. من خوبم. من خوبم. من خوبم. 

    +تو هم همین‌طور، می‌شه محض رضای خدا دست از وانمود به شناختن من برداری؟ تو هیچی راجع به من نمی‌دونی، هیچی. علاقه‌ای هم ندارم که چیزی راجع بهم بدونی، چون همین‌جوری‌ش هم کم با حرفات آزارم نمی‌دی. فقط لطفا دست بردار، اوکی؟ خانواده خودم هنوز من رو نمی‌شناسن بعد از این‌همه سال، می‌شه لطفا تو دهنت رو ببندی و هرجا اظهار نظر نکنی وقتی که هیچ‌چیز کوچک‌ترین ربطی به تو نداره؟ می‌شه؟ می‌شه؟ 

  • ۱۳ عجب!
  • ۴ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۲۰ بهمن ۹۸

    کلمات، قدرت دارند.

    _تو بگو، دلم به چی خوش باشه؟ به اومدنت، به رفتنت؟ به درس خوندنت؟ به خوابیدنت، به بیدار شدنت؟ "به زندگی کردنت؟" بگو به چی امیدوار باشم؟ کدومشون به درد می‌خورن؟


    می‌دونی شنیدنش چه حسی داشت؟ مثل سیلی خوردن. یه سیلی محکم که باعث می‌شه بیفتی رو زمین و گوشت زنگ بزنه. اما نمی‌دونم چرا توی دلم داشتم قهقهه می‌زدم. یه خنده وحشتناک هیستیریک. و همه تلاشمو کردم، هرچی داشتم رو گذاشتم وسط که نگم: "به مردنم. می‌تونی به مردنم امیدوار باشی، حداقل تو اون یه مورد ناامیدت نمی‌کنم." 

  • ۱۶ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۱۶ بهمن ۹۸

    یک از شیش

    یه ترم گذشت. 

    امروز کارنامه‌م رو گرفتم. نوزده و هشتاد و شیش، رتبه دوم کلاس. 

    دوم شدنم از یه جهت حقمه و از یه جهت نیست. از این جهت حقمه که نفر اول کلاس، یه خرخون به تمام معناست و شاید هشت برابر من درس خونده بود و نُه صدم تفاوت خدایی حقش بود. از این جهت حقم نیست که خیلیا بیشتر از من تلاش کرده بودن اما نمره‌های پایین‌تری گرفتن. به هر حال هرچی که هست، دیگه تموم شده.

    الان دیگه باید بتونم یه برآورد نسبی از اوضاع داشته باشم. من واقعا از انتخابم ناراضی نیستم، باهاش خوشحالم. خوشحالم که اومدم انسانی، واقعا خوشحالم به خاطرش. یکی از بزرگ‌ترین ترسام این بود که وقتی به این نقطه رسیدم، بیفتم به فکر تغییر رشته. به پشیمونی. اما خب این‌طور نشد. 

    امسال برام خیلی راحت‌تر از پارسال بود، مخصوصا اوایل سال. دیگه غریبه نبودم، دیگه تنها نبودم. درسته که دوستای مدرسه‌ای‌م واقعا توی دنیام نیستن و این اصلا تقصیر اونا نیست بلکه خواسته خودمه، اما واقعا از بودنشون خوشحالم. این‌که می‌دونم اگه نرم مدرسه، کسی متوجه می‌شه و به این فکر می‌افته که "چرا نیومد؟". همین که هستن و وقتی ناراحت باشم، می‌تونم تو بغلشون گریه کنم. و اونا همه تلاششون رو می‌کنن که من رو بخندونن، که از اون حال بیارنم بیرون. آدمایی که می‌تونم باهاشون به این‌ساید جوکایی که داریم بخندم و باهاشون بحث کنم و خیلی اوقات هم آخرش باهم موافق نباشیم. 

    معلما هم معلمای بهتری‌ان. پارسال فقط به خاطر معلم ریاضی و عربی‌م به خودم می‌گفتم: "دووم بیار، همه‌شون به دردنخور نیستن، بمون، غر نزن." اما امسال خدا رو شکر اوضاع بهتر بود. معلم خوب هم زیاد داشتیم.

    ولی هرچی بیشتر پیش می‌رم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که اشتباه نکردم. وقتی به کتاب شیمی و فیزیک دوستام نگاه می‌کنم و مورمورم می‌شه، و بعد نگاهم می‌افته به کتاب جامعه‌شناسی یا علوم‌فنون یا منطق عزیزم و لبخند می‌زنم. وقتی از نشستن سر کلاسا و یاد گرفتنشون لذت می‌برم. وقتی خوب می‌فهممشون، وقتی می‌بینم که نگاهم رو عوض کردن. آره، نمی‌خوام دروغ بگم. من از آینده شغلی‌ش می‌ترسم. می‌ترسم که در آینده آویزون مامان بابام باشم تا سی سالگی. اما خب، شب دراز است و قلندر بیدار، نه؟ I'll figure it out, I will.

    درکل، دبیرستان اون چیزی نیست که تو فیلما می‌بینی، یا اون چیزی که فکر می‌کنی. آره، bullyها هستن، اما اینا همونایی‌ان که پارسال هم باهاشون هم‌کلاسی بودم. چی توشون عوض شده، نمی‌دونم واقعا. شایدم واقعا تاثیر دبیرستانه. شایدم فقط برای من اون‌طوری نیست. رویه‌م تغییر کرده، اما نه اون‌طور که تو دوروبریام می‌بینم. اگه پارسال روزی یه ربع هم درس نمی‌خوندم و هیچ‌وقت به پرسشای کلاسی یا امتحانا اهمیت نمی‌دادم، الان سعی می‌کنم روزی یک ساعت رو بخونم. سعی می‌کنم برای پرسشا آماده بشم. درسته که خیلی اوقات موفق نمی‌شم، اما واقعا سعی‌م رو می‌کنم.

    یه کم هم بزرگ شدم، نه؟ خودم حس می‌کنم تغییر کردم، واقعا این‌طور بوده؟ 

  • ۷ عجب!
  • ۸ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • سه شنبه ۱۵ بهمن ۹۸

    به لاله‌ی در خون خفته

    دلم برای دهه فجرای دوره ابتدایی تنگ شده. 

    اون شور و شوقی که بچه‌ها داشتن برای سرود و دکلمه و از همه بیشتر برای نمایش. چنان پدیده جذابی بود برامون که الان که بهش فکر می‌کنم مسخره به نظر میاد. این‌که یه نفر کت‌شلوار داداششو بپوشه و موهاشو جمع کنه زیر کلاه و برای خودش سبیل بکشه، اون یکی کت‌دامن تنش کنه و آرایش کنه و... 

    خیلی هم چرت بودن. یعنی الان که بهشون فکر می‌کنم و یه سری دیالوگ یادم میاد، از خودم می‌پرسم که "واقعا چه‌طور این چیزا به نظرت خنده‌دار بودن؟" اما خب، اون موقع حتی چند بار مسافرتای خونواده رو مختل کردم که تو همین برنامه ‌‌شرکت کنم.

    از همون اولش هم دوست داشتم مجری برنامه باشم، اما نمی‌ذاشتن، به خاطر این که کوچیک بودم. اما یادمه سال چهارم و پنجم بالاخره موفق شدم. سخت هم بود، دو نفر بودیم و دو روز قبل از برنامه یه لیست بهمون دادن و گفتن برید خودتون بنویسید متنتون رو. این‌قدر هم از اون دختر بدم میومد که، اه! خلاصه اون موقع کار سختی بود، ولی خب بهم مزه می‌داد که اون بالا بودم و حرف می‌زدم و اینا.

    خلاصه که این برنامه، جزو چیزایی بود که همیشه براش لحظه‌شماری می‌کردم. اما خب تهران اومدن همان و تموم شدنش، همانا. 

    کلاس شیشم که یه مدرسه بی‌برنامه پوکیده بود. 

    دوره راهنمایی هم برنامه‌ها به دلیل استقبال شدید بچه‌ها، برنامه‌ها کلا بسیار جذاب بودن. آخه تو اون منطقه همه خیلی انقلابی‌ان. (معلومه دیگه، این‌که الکی گفتم؟)

    این مدرسه هم که... هاه! اصلا دلم نمی‌خواد درموردش صحبت کنم.

    آره، یادش به خیر. کاش همه برنامه‌ها مثل دوره ابتدایی قشنگ می‌بودن. کسی حرف مخالفی نمی‌زد، چون کسی عملا از چیزی سر درنمیاورد. همه فقط می‌خندیدن و خوش می‌گذشت. حتی کسی به این فکر نمی‌کرد که "ایول، کلاس رفت!"

    +چند وقت پیش داشتم تعریف می‌کردم که یه بار که پیش‌دبستان بودم، به عنوان مهمان افتخاری توی برنامه دهه فجر شرکت کردیم. بعد داشتم می‌گفتم که: "آره، پنجمیا اومدن پیرامید به لاله‌ی در خون خفته رو اجرا کردن، ما تا سال‌ها ازشون تقلید می‌کردیم. به عین و فافا هم یادش داده بودم و هروقت به‌هم می‌رسیدیم اجراش می‌کردیم." زن‌دایی گفت: "ما بودیم دیگه، من و هم‌کلاسیام اون پیرامید رو اجرا کردیم سال پنجم!"

    عجب!!

    حواستونو جمع کنید تو برنامه‌های مدرسه، پس‌فردا یهو دیدید یکی از کلاس‌بالاییای مدرسه با دایی‌تون ازدواج کرد و فامیلتون شد. 

    خیلی جالب بود برام، این که هشت نه سال قبل از این‌که وارد خونواده‌مون بشه، ما بارها تو مدرسه از کنار هم رد شده بودیم و هم‌دیگه رو احتمالا دیده بودیم، بدون این که بدونیم تا چند سال دیگه چه اتفاقی می‌افته. 

  • ۱۱ عجب!
  • ۷ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۱۴ بهمن ۹۸

    دارم به این فکر می‌کنم

    دارم به این فکر می‌کنم که وقتی داشتم پلی‌لیستام رو می‌ساختم، چه‌قدر حالم بد بوده که antisocial رو گذاشتم تو آهنگای غمگین؟

    دارم به این فکر می‌کنم که چه‌قدر همه‌شون احمقن، یه عده احمق واقعی. دوری کتاب "جنایت‌های میهن‌پرستانه"ی آگاتا کریستی رو نشونم داد و گفت: "برو بده‌ش به معلم اقتصادت." و دارم اون صحنه‌ای رو تصور می‌کنم که کتاب رو با یه لبخند به‌ش می‌دم و می‌گم: "خانم، این یه تهدید نیست، ابدا. این یه اخطاره، همین. می‌تونید فکر کنید من یه دختر سبک‌مغز کورم که نمی‌خواد واقعیات رو ببینه، می‌خواد به قول شما توی سواحل آروم فکرش بمونه و فکر کنه دنیا پر از گل و بلبله، اما همین دختر ممکنه بتونه مرتکب قتل بشه!" و اون لحظه‌ای رو می‌بینم که توی جایگاه دفاع دادگاه وایسادم و می‌گم: "من دلیل داشتم برای کارم! کاری که کردم از روی یه حس آنی نبود، به هیچ‌وجه!"

    دارم به این فکر می‌کنم که چه‌قدر صبور شدم. چه‌قدر صبورم که تا الان دستم به خون هیچ‌کدومشون آلوده نشده که به ولای علی قسم اگه عذاب وجدان، اسلام و انسانیت دستم رو نبسته بودن تا الان تک‌تک‌شون رو تیکه‌تیکه کرده بودم و از پنجره انداخته بودم بیرون و یه سری سگ وحشی رو ول کرده بودم بالا سر جنازه‌شون و باقی‌مونده‌هاشون رو آتیش زده بودم و خاکسترشون رو قاطی غذای گاوا کرده بودم.

    دارم به این فکر می‌کنم که زندگی با خونواده‌ت، دقیقا همون‌قدر که خوبه افتضاح هم هست. 

    دارم به این فکر می‌کنم که چرا حرفام با حالم این‌قدر تضاد داره؟ حالم واقعا بد نیست، حتی تا حدی خوبه! کلی کتاب جدید دارم، کلی آهنگ جدید و چند تا فیلم جدید. درس ندارم فعلا، المپیاد رو از سر گذروندم و به درک که استرس نتیجه‌ش رو دارم. واقعا وضعیت مساعدیه. 

    دارم به این فکر می‌کنم که من چرا این‌قدر فکر می‌کنم؟

  • ۱۱ عجب!
  • ۱۲ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۱۳ بهمن ۹۸

    [ایموجی کشیدن نفس عمیق]

    خب، بالاخره تموم شد. 

    دیشب و صبح همه یه دور امتحان کردن که: "بابا نرو سولویگ، بی‌خیال!" ولی دیگه خیلی دیر بود برای برگشتن. همین‌جوری هم همه برنامه‌ها رو کن‌فیکون کرده بودم بابا! 

    دیگه آخرش خاله برگشت گفت: "پاشید، پاشید راه بیفتید این بچه به المپیکش برسه." 

    اومدیم خونه، مامان بدوبدو املت درست کرد و گفت زود بخور. گفتم: "نمی‌تونم، دارم بالا میارم از استرس." گفت: "دو تا نفس عمیق بکش، بشین بخور. حالت بد می‌شه."

    به زور چند لقمه خوردم و بعد از هزار و هفتصد بار چک کردن مدارک، راه افتادیم. بابا تو ماشین گفت: "استرس داری؟" گفتم: "معلومه!" گفت: "عجب! اصلا به قیافه‌ت نمیاد آدم استرسی‌ای باشی. برای امتحانات که ماشالا هیچ‌وقت استرس نداری."

    ولی حقیقت اینه که من به شدت استرسی هستم. فقط بعضی مواقع استرس ندارم، مثلا امتحانای مدرسه. تازه اونا هم نه همیشه، اما اغلب اوقات. پارسال ترم اول، وقتی ساعت دوازده بود و من یک باید تو مدرسه می‌بودم و امتحان دفاعی(!) داشتم، وقتی دیدم اون‌همه درس دارم و هیچ‌جوره نمی‌رسم بخونمشون، فقط نشستم گریه کردم از استرس. :/

    دیگه هرجوری بود، رفتم و نشستم دیگه. 

    سوالا جوری نبود که بگم خیلی آسون بود، یا خیلی سخت بود. اما خب از پارسال سخت‌تر بود واقعا. 

    خلاصه که تموم شد هرچی بود. من که هرچی تونستم تلاش کردم، واقعا وسعم در همین حد بود. توکل به خودش... 

    بعدم اومدم خونه و سه ساعت خوابیدم.

    +خیلی خوشحالم که بالاخره بعد از این‌همه وقت، می‌تونم بشینم با خیال راحت کتاب بخونم. و این‌قدر کتابای جذاب نخونده دورم هستن که هول کردم و نمی‌دونم از کدوم باید شروع کنم!

    +از اونجایی که تعداد مبتلایان به شپش این اطراف افزایش یافته، مامان هم نشسته موهای منو نگاه کرده و هم موهای فائزه رو.

    داشت موهامو نگاه می‌کرد، گفت: "اینجا که هرچیزی می‌تونه گم شه!... عه، یه کوالا!" 

  • ۱۲ عجب!
  • ۷ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۱۱ بهمن ۹۸

    پروانه‌ها

    God, those frickin' butterflies in my stomach...

    برام دعا کنید، خیلی استرس دارم.

    هم فوق‌العاده امیدوارم و هم فوق‌العاده ناامید. و احتمالا لیاقتش رو ندارم و خیلیا هستن که خیلی بیشتر از من تلاش کردن و زحمت کشیدن، اما آرزو که بر جوانان عیب نیست، هست؟ 

  • ۱۳ عجب!
  • ۱۰ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۱۰ بهمن ۹۸