تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

۱۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۸ ثبت شده است

clean 2

10 months sober, I must admit
Just because you're clean don't mean you miss it 
10 months older I won't give in 
Now that I'm clean I'm never gonna risk it


clean

 Taylor Swift

  • ۳ عجب!
  • ۲ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۳۰ فروردين ۹۸

    آنی شرلی

    تا الان که دارم جلد چهارم را می‌خوانم، جلد سه از بینشان موردعلاقه‌ام بوده. اول وقتی آنی به گیلبرت جواب رد داد، کلی حرص خوردم و ناراحت شدم. بعد وقتی به رویال هم گفت نه، نفسی راحت کشیدم و لبخند زدم. لبخندی که وقتی دیدم گیلبرت حصبه گرفته، ماسید. شد گلوله گلوله اشک. بله، کلی به خاطر بیماری گیلبرت گریه کردم و بعد که آنی گفت که با او ازدواج می‌کند، بیشتر گریه کردم. نمی‌دانم چرا، دست خودم نبود. بعد با خودم فکر کردم که دیگر تحمل این همه رومنس را ندارم، نه به خاطر این که لوس بودند که نبودند، بلکه از شدت قشنگی‌شان. حالا من همان آدم قبلی‌ام که این بار به جان مترجم کتاب چهارم و امواتش غر می‌زنم که با چه مجوزی تمام قسمت‌های عاشقانه کتاب را حذف کرده.

    آدم دیوانه‌ای که تکلیفش با خودش هم مشخص نیست که شاخ و دم ندارد! 

  • ۶ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۲۹ فروردين ۹۸

    فانتزی شماره سیزده

    دلم می خواد همه روز مثل کرم بیفتم یه گوشه. اصلا تخت قشنگ خودمو که کتابام کنارشن از فائزه پس بگیرم. بیفتم رو تخت. پتو کلفته که توپ توپی و رنگارنگه رو بکشم روم و کولر رو روشن کنم. یه بستنی لیتری شکلاتی هم کنار دستم باشه. تا شب، بخورم و فیلم ببینم و کتاب بخونم و بخوابم و بخوابم و بخوابم.

    یه فاکتور دیگه هم باید داشته باشه. به قول آهنگ amensia، صبحش با فراموشی بیدار شم. این جوری دیگه فکر و خیال هم نمی کنم.

  • ۶ عجب!
  • ۱ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۲۶ فروردين ۹۸

    خالی

    پ.ن. خیلی جالبه که آدم با همه وجودش حس می کنه که می دونه چی می خواد، و بعد یه جمله، یه پاراگراف کافیه تا تمام اون اطمینان بشه یه شک بی پایان.

  • ۸ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۲۵ فروردين ۹۸

    سولویگی متحول

    هیچ وقت فکر نمی‌کردم که یه روز بیام این حرف رو بزنم، اما این چند روز نتونستم بیام چون داشتم درس می‌خوندم! بله، من، من داشتم درس می‌خوندم! حس می‌کنم این درس خوندنه فقط یه راه فراره. که خودم رو مشغول کنم که آره، تو داری برای آزمون ورودی فرهنگ درس می‌خونی و به روی خودم نیارم که حتی اگه قبول بشم، احتمال اینکه بتونم تا اونجا برم خیلی خیلی کمه و لابد سال دیگه هم دوباره از دوازده فروردین سر در میارم.

    اومدم آزمون تیزهوشان و نمونه رو ثبت‌نام کنم. توی سه تا شهرستان بومهن، رودهن و پردیس، هیچ مدرسه نمونه‌دولتی‌ای وجود نداره و تیزهوشان هم فقط یه دونه‌ست. اون تیزهوشانه هم انسانی نداره. یعنی آخرشه دیگه، خدایا مرسی که این قبرستون رو آفریدی! بیچاره اونایی که می‌خوان برن تجربی، چون همین تیزهوشانه کلا پنج نفر می‌گیره از این سه تا شهر برای تجربی. البته خیلی هم دلم نمی‌سوزه براشون، همه با علم به اینکه وضع تجربی این شکلیه انتخابشون رو کردن دیگه!

    چند روزه به قول معروف، کامن‌ترین جمله‌ای که می‌شنوم اینه که حرص نخور، غر نزن! دست خودم نیست، انگار راهای ارتباطی‌م با دنیا قطع شده و تنها راهی که می‌تونم یه ذره خودم رو خالی کنم همین غر زدن‌های مکرره. می‌دونم که آخرشم از بس حرص می‌خورم که سکته می‌کنم و می‌افتم می‌میرم، تمام!


    پ. ن. عین پیام داده، می‌گه داریم می‌ریم پارک، میای تو هم؟ بدون تو خوش نمی‌گذره.

    خیلی حس خوبی داره که کسی همچین حرفی به آدم بزنه. درسته که خیییلی باهم فرق داریم از هر نظر، درسته که همیشه تلاشم رو می‌کنم که باهاشون وارد بحث سیاسی اعتقادی نشم، درسته که گفته بودم دیگه با کسی یه ذره هم صمیمی نشم که وقتی رفتم یا رفتن دوباره عذاب نکشم، همه اینا درسته، اما چه می‌شه کرد؟ انگار سولویگ همینیه که هست! 

  • ۴ عجب!
  • ۴ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۲۲ فروردين ۹۸

    نامه سیزدهم

    سلام هیک عزیزم

    حالت چه طور است؟

    من خوبم. دارم روزهایم را می‌گذرانم. کرخت و بی‌حوصله می‌گذرد، اما می‌گذرد. 

    از آخرین باری که برایت نوشته‌ام خیلی می‌گذرد، نه؟ ببخشید. عید که شد می‌خواستم برایت یک نامه جدید بنویسم، اما ننوشتم. فکر نکنی تنبلی کردم‌ها، دلیلی پشتش بود. بی‌خیال.

    سال نهم دارد تمام می‌شود. باورت می‌شود هیک؟ من باور نمی‌کنم. دو سه ماه اول این سال چنان کند گذشتند که گویی سالیان سال بود. اما حالا، انگار روزها دارند سریع‌تر می‌گذرند. از تمام شدنش ناراحت نیستم، فقط آرزو می‌کردم که کاش کمی آهسته‌تر بگذرد. من هنوز برای آزمون ورودی آماده نیستم هیک و زمان دارد مثل برق و باد می‌گذرد. جالب اینجاست که زمان توی مدرسه، تفاوت چندانی با روزهای اول ندارد، هنوز کند است. اما در خانه، وای از خانه...

    سخن آخر اینکه، بیا برای سال جدید، مثل خارجی‌ها برای خودمان گول و هدف و برنامه انتخاب کنیم، هوم؟ من دیگر این قدر به تو فکر نمی‌کنم، تو هم کمی رحم داشته باش، باشد؟

    دوستدارت

    سولویگ

  • ۷ عجب!
  • ۰ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۱۹ فروردين ۹۸

    شانزده فروردین هزار و سیصد و نود

    نصفه شب بود. خواب بودم که یهو حس کردم بین زمین و هوا معلقم. چشمامو باز کردم. تو بغل بابا بودم و به خاطر بالا رفتن از پله ها، کل هیکلم بالا و پایین می شد. آروم چشمامو باز کردم. به بابا گفتم: بابا؟ کجا داری می ری؟ و بابا فقط یه جمله گفت تا چشمای من به بازترین حالت ممکن تبدیل بشن: آبجی داره به دنیا میاد.

    از بغل بابا پریدم پایین و بدو بدو رفتم تو اتاق خاله که اون موقع هنوز مجرد بود و خونه مامان جون اینا. مامان جون اون گوشه نشسته بود و داشت جوراب می پوشید، خاله هم داشت برای من رخت خواب می آورد. مامان جون و بابا رفتن و من اون شب رو کنار خاله خوابیدم که کار خیلی سختی بود، چون یه عالمه هیجان داشتم. صبحش که پا شدم، بابا برگشته بود خونه. گفت که آبجیت به دنیا اومده. اسمشو گذاشتیم فائزه و ظهر که تو بیای خونه، مامان و آبجی اینجان. 

    بابا بلد نبود موهامو ببنده، خاله اون کار رو کرد. بابا بلد نبود برام خوراکی بذاره، بهم پول داد. رفتم مدرسه. از همون زنگ اول تو جام بند نمی شدم. زنگ آخر ورزش داشتیم. از اول زنگ آویزون معلممون بودم که خانوم، تو رو خدا بذارید من زودتر برم خونه که آبجیمو ببینم. آخرش، پنج دقیقه مونده به زنگ گفت برو. از مدرسه تا خونه یه نفس دویدم.

    رسیدم خونه. بابا گفت مرخصشون نکردن. با خودم گفتم عیبی نداره. رفتم تشک مامان رو آوردم و انداختم کنار تلویزیون، کنارشم رخت خوابای نویی که خیلی کوچولو بودن رو انداختم. رفتم تو اتاقم و در رو بستم. دو تا نقاشی کشیدم. آوردم زدمشون رو دیوار هال، بالا سر تشکا.

    عصر رفتیم بیمارستان. همون بیمارستانی که من هم توش به دنیا اومده بودم و هنوز هم یه حس عجیبی بهم می ده. رفتم کنار تخت مامان. مامان جون برام یه چهارپایه ی فلزی گذاشت که قدم به تخت برسه. اونجا، کنار مامان، یه موجود کوچولو بود که لای یه پتوی صورتی پیچیده شده بود و صورتش معلوم نبود. مامان خندید و پتو رو از روی صورتش کنار زد.

    خشکم زد. اصلا مثل فیلما خوشگل و ناز و گوگولی نبود، شبیه موش کور بود. یه موش سیاه و سرخ زشت. اما من اون موش کور رو دوست داشتم.

    الان هشت سال گذشته. اون موش کور شده یه دختر هشت ساله که دیگه اصلا سیاه و سرخ و زشت نیست و خونمو توی شیشه می کنه، اما من با این که هیچ وقت بهش نمی گم، طاقت ندارم ببینم که اتفاقی براش افتاده.

    تولدت مبارک خواهر کوچیکه :)

  • ۸ عجب!
  • ۱۰ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۱۶ فروردين ۹۸

    Babylon

    We said we'd both love harder than we knew we could go

    But still the hardest part is knowing where to let go

    You wanted to go higher, higher, higher

    Burn too bright, now the fire's gone

    Watch it all fall down: Babylon!


    Babylon

    5 seconds of summer

  • ۵ عجب!
  • ۴ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۱۰ فروردين ۹۸

    مریض شدم؟ مریض شدم.

    باید مریض شده باشم. 

    شایدم از اول مریض بودم. 

    دارم اینتراستلر رو می‌بینم. فکر کنم مریض شدم که دارم به زور می‌بینمش که دیده باشمش. 

    احتمالا مریض شدم که عین کرم می‌شینم یه گوشه همه‌ش. و دارم از خودم می‌ترسم، چون دارم برمی‌گردم به خرداد. چیز بدی نبوده، می‌دونم چون همه‌ی فلش‌بک‌های من پرِ بدبختی‌ان، انتظار دارید که من بگم تو خرداد شبانه‌روز گریه می‌کردم و اینا. نه. استثناعن(چه جوری نوشته می‌شه این کلمه لعنتی؟ سه دقیقه طول کشید تا به نتیجه برسم این شکلی بنویسمش)این بار نه. خرداد که بود، ساعت ده می‌رفتم تو تخت، تا شیش صبح فیلم‌ می‌دیدم و بازی می‌کردم(لازمه بگم که یواشکی؟)و شیش خودمو به خواب می‌زدم تا مامان ساعت شیش و پنج دقیقه بیاد و صدام کنه و من الکی بیدار شم و برم مدرسه.

    و احتمالا مریض شدم که همه‌ش دوست دارم بیام اینجا پست بذارم، تند تند. 

    اه، اصلا چی دارم می‌گم؟ معلومه مریض شدم! دو شبه وسط شب گلوم بیدارم می‌کنه. می‌زنه تو سرم و در گوشم عربده می‌کشه: سرفه کن لعنتی، سرفه کن! 

  • ۴ عجب!
  • ۴ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۹ فروردين ۹۸

    Death wish

    دیشب به بابا می‌گم: بابا وقتی دارم تست ادبیات می‌زنم، از یه سری از این شعرا خیلی خوشم میاد. مثلا همین یکی.
    و براش اون بیت رو می‌خونم. بابا هم یه لبخند می‌زنه و شعر رو برای خودش تکرار می‌کنه. 
    بعد که دارم توی اتاق لباسم رو عوض می‌کنم، می‌شنوم که داره به مامانم می‌گه:نگاه کن سولویگ از چه شعری خوشش اومده: بکوب ای دست مرگ، ای پنجه‌ی مرگ/به تندی بر درم، تا در گشایم. یعنی از زندگی‌ش خسته شده که از همچین شعرایی خوشش میاد؟
    و من با خودم لبخند می‌زنم و به روزایی فکر می‌کنم که از خدا جز مرگ هیچی نمی‌خواستم. روزایی که هرچند ازشون فاصله گرفتم، هنوز تو وجودم هستن. 

    پ. ن. یکی بیاد من رو قانع کنه دست از سر عنوانای انگلیسی بردارم! 
  • ۶ عجب!
  • ۹ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۸ فروردين ۹۸