تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

۱۷ مطلب در دی ۱۳۹۷ ثبت شده است

عبرت

می‌گفت اعتماد به نفس کاذب دشمنته. 

یعنی چی؟

یعنی اگه چهار ماه، هر روز از رو جدول رفتی و اومدی و نخوردی زمین، فکر نکن که خیلی خفنی و قرار نیست هرگز بیفتی.

یهو دیدی مثل من بدبخت افتادی و پات از سه چهار ناحیه پوستش رفت و اندازه یه گردو هم باد کرد. 

پس همانا، عبرت بگیرید، از رو جدول نرید خب، نمی‌میرید که! 


پ. ن. می‌گفت اگه از یه حسی شیش ماه گذشت و اون حس از بین نرفت، به احتمال قوی واقعیه.

شد شیش ماه:) 

  • ۵ عجب!
  • ۱ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۳۰ دی ۹۷

    Zero

    Hello, hello

    Let me tell you how to be a

    Zero, zero

    Let me show you what it's like to never

    Feel, feel

    Like i'm good enough for anything that's

    Reall, reall

    I'm lookin' for a way out


    Zero (from the original motion pictures Ralph breaks the internet)

    Imagine dragons


    پ. ن. هم آهنگ رو گوش بدید، هم انیمیشن رو ببینید:) 

  • ۴ عجب!
  • ۱ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۲۷ دی ۹۷

    شایعه

    خیلی جالبه که چه طور یه شایعه‌ی "دارن میان کیفا رو بگردن" چه قدر سریع کیفایی رو روی میز از ادکلن و لوازم آرایش و تیغ(جهت پاره پوره کردن خود) و غیره و غیره خالی می‌کنه. یه عده امل هم که مثل من، ضمن جویدن ناخونایی که بلنده، در به در دنبال اینن که کتاب غیردرسی کاملا مجاز و قانونی‌شون رو قایم کنن. 


    پ. ن. هر وقت یه نفر این شایعه رو می‌پرونه، من یه استرس شدید می‌گیرم، با این که هیچی تو کیفم نیست، به جز کتابایی که احتمالا قایم شدن. 


    پ. ن.سه. جالبه که تا حالا بیست بار این شایعه رو شنیدیم و تا حالا یه بار هم اتفاق نیفتاده، و ما هر بار گول می‌خوریم :) 

  • ۴ عجب!
  • ۳ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۲۶ دی ۹۷

    نامه دهم

    سلام هیک جان.

    هیک؟

    می شود برایم یک زاغچه جدید بفرستی؟

    مونین دوباره پرواز کرده و رفته توی جنگل، میان درختان.

    خیلی ازش بعید است، این طور فکر نمی کنی؟ امیدوارم دوباره برگردد.

    ولی تو علی الحساب یکی دیگر بفرست برایم. اسم این یکی را می گذارم هوگین. اصلا این بار مثل چشمانم ازش مراقبت می کنم، فقط تو را خدا یک کاری بکن. خودت هم نیامدی، نیامدی هیک، به درک، چه کار کنم؟ چه کار می توانم بکنم؟ ولی هوگین را بفرست. خدا را خوش نمی آید هیک، باور کن خدا را خوش نمی آید که نه خودت بیایی و نه نام و نشانت.

    دیروز نشستم دوباره آبشار یخ را خواندم. قرار بود حالم را بهتر کند هیک، اما نکرد. به جایش نشستم و آن قدر گریه کردم که چشمه اشکم خشک شد و هنوز هم بغض داشتم.

    می دانی هیک؟ من از یک چیز بدنم راضی نیستم. وقتی گریه می کنم، چشم هایم نه قرمز می شوند و نه پف می کنند، اصلا هیچ تغییری نمی کنم. گاهی اوقات خوب است ها، اما گاهی مثل دیشب، دلم می خواهد یکی بغلم کند و بگوید: چرا داشتی گریه می کردی؟ ام کسی نمی فهمد و من هم از دستشان عصبانی می شوم. حق دارم هیک، ندارم؟ لااقل تو یکی حق را به من بده.

    راستی هیک،تو می دانی چه طور وقتی توی این فیلم ها گریه می کنند، سریع تمام ریمل و خط چشمشان می ریزد زیر چشمشان؟ من دیروز هرچی خط چشم و ریمل داشتیم زدم به چشمم، بلکه یک بار ببینم قیافه ام چه جوری می شود اگر زیر چشمم آن مدلی سیاه شود، اما دریغ، همه سفت نشستند سر جایشان و تکان نخوردند. از خدا که پنهان نیست، از تو چه پنهان، شبیه دیو هفت سر شده بودم با آن چشمان سیاه.

    ههععیی، پس منتظر هوگین جان هستم، فعلا بروم.


    منتظرت

    سولویگ


    پ.ن. بفرستی اش ها!!


    پ.ن.دو. یادم رفته بود امروز ساعت یک امتحان املا و انشا دارم، فکر می کردم دو و نیم است به روال این سه هفته گذشته. ساعت یک و ربع که داشتم خوش خوشان ناهار می خوردم و "انت من اند ده وسپ" می دیدم، یادم افتاد و با مامان تا مدرسه دویدیم، چون مامان حدس می زد که شاید راهم ندهند. شانس آوردم که امتحان هنوز شروع نشده بود.


    پ.ن.سه. امروز بدترین انشای زندگی ام را نوشتم هیک، از این متن های شاعرانه آبکی پر از کلمات قلنبه سلنبه. مرگ بر انشای مدرسه! (بگو بیش باد!)

  • ۲ عجب!
  • ۷ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۲۲ دی ۹۷

    فانتزی شماره ده

    یه روزی، وسایلم رو بردارم_یا برندارم_و برم و برم و فقط برم.

    پیاده، مثل فارست گامپ، یا با مترو، یا با قطار. اتوبوس نه، می خوام برم، ولی نه اون دنیا، اتوبوس امن نیست.

  • ۳ عجب!
  • ۲ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۱۹ دی ۹۷

    پایان خوشی

    اینم از این.

    آخرین امتحانم رو هم دادم.

    همه بچه ها امروز خوشحال بودن، ولی من واقعا ناراحت بودم.

    من دوران امتحانا رو خیلی دوست دارم، چون مجبور نیستم برم مدرسه و باید "من" باشی تا بفهمی که چه موضوع جذاب و مهمیه این مدرسه نرفتن.

    این بار برای اولین بار توی کل زندگی م، نشستم و درس خوندم برای امتحانام. باز هم اگه مقدار درس خوندنم رو با خیلیا مقایسه کنی خیلی ناچیزه، اما نسبت به خودم واقعا گل کاشتم.

    می ریم که دوباره شروع کنیم روزهای ملال آور مدرسه رو از شنبه!


    پ.ن. نمی دونم چرا امسال تموم نمی شه! حس می کنم نهم باید چند سال پیش تموم می شد، این حجم از کش اومدن غیرعادیه!

  • ۴ عجب!
  • ۵ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۱۹ دی ۹۷

    تستینگ، تستینگ...

    یک دو سه، یک دو سه، امتحان می کنیم...

    صدا میاد؟

    خب، اینم اولین مطلب ما تو این فضای جدید.

    با هزار بدبختی تونستم از وبلاگ قبلی بک آپ بگیرم و بیارمش اینجا، اما یه خرده ساختار مطالب قبلی رو بهم ریخته. ببینم همت می کنم بشینم درستشون کنم یا نه.

    قالب قبلی رو هم نتونستم بیارم:(، یه چیزی مشابهشه، درسته به پای اون نمی رسه، اما خب، از هیچی بهتره.

    اجازه بدید همین اول یه انتقاد به بیان بکنم: چرا فونتاش این قدر بیخودن؟؟! فقط همین فونت پیش فرضش قابل استفاده ست!

    هیچی دیگه، امیدوارم بیان هم مثل قبلیا بازی در نیاره.

    آخه انگاری پاقدم من نحسه.

    بلاگفا خوب خوب بود و عین ساعت کار می کرد، اما همین که من وبلاگ زدم توش، قاتی کرد و زد همههه ی وبلاگاش رو حذف کرد!

    میهن بلاگ هم خوب بود، تا این که حدود دو هفته پیش شروع کرد به مسخره بازی، منم بی اعصاب، فوری اومدم اینجا.

    ایشالا که این دفعه دیگه مشکلی پیش نیاد.

    آهان، راستی، اینم سور وبلاگ نو، تعارف نکنید تو رو خدا، به همه می رسه.

    کیک شکلاتی


  • ۲ عجب!
  • ۴ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • سه شنبه ۱۸ دی ۹۷

    only you

    Once upon a time we had it all
    Somewhere down the line we went and lost it
    One brick at a time we watched it fall
    I’m broken here tonight and darling, no one else can fix me
    Only you

    only you
    little mix


  • ۲ عجب!
  • ۰ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۱۵ دی ۹۷

    اعشاری های لعنتی

    من از علوم متنفر نیستم، اتفاقا دوستش هم دارم، اما از خواندن و امتحان دادن علوم متنفرم. حالم به هم می خورد که وقتی را که می توانم صرف کتاب خواندن یا فیلم دیدن و یا حتی همین طور نشستن و دیوار تماشا کردن کنم، بنشینم و چهل و هفت بار تکرار کنم: قانون اول نیوتون... قانون دوم نیوتون... قانون سوم نیوتون... ای درد بگیرد این نیوتون، ای خدا بگم چه کارش نکند این نیوتون را!

    من از معلم فناوری ام که معلم هر کوفت دیگری هم هست متنفرم. همان معلمی که وقتی روز اول آمد توی کلاس، یکی از بچه ها گفت: عه، این پارسال معلم هنر من بود! و زنگ تفریح فهمیدیم معلم علوم آن کلاسی هاست و جلسه دوم هم توی دستش کتاب ریاضی هفتم را دیدیم و سر امتحان زبان هم به سوالات بچه ها جواب می داد. همان معلم لعنتی ای که تدریس و کار کردن و همه چیز را به ما واگذار کرده و خودش هیچ غلطی نمی کند، همانی که وقتی بهش گفتم می توانیم برای کار عملی فلان کار را بکنیم، گفت آره و حالا می گوید که نمره کامل نمی دهد، بله، من از فناوری و نمره اش و کلاسش و معلمش، حالم بهم می خورد و هر لحظه دعا می کنم به جان معلم فناوری پارسالم، که چه قدر دوستش داشتم و حالا این الدنگ هیچ جوره نمی تواند جایش را بگیرد.
    من از شب غلت زدن توی تخت و نخوابیدن متنفرم.
    من از همه فیلم های جذاب و مورددار آمریکایی دنیا متنفرم که دلت می خواهد ببینیشان، اما وجدانت آزارت می دهد.
    من از همه پسرهای این شهر متنفرم که یک سره جلوی در مدرسه پلاسند و هر شر و وری که به دهنشان می آید می گویند.
    من از صبحانه ها که نمی توانی به جای نان و پنیر، نان و ماست بخوری متنفرم.
    من از کیبوردهای خرابی که موقع نوشتن جانت را بالا می آورند متنفرم.
    من از کمری که از قوز کردن روی برگه درد می کند و از چشمی که به زور باز مانده متنفرم.
    من از همه بیست و پنج صدم ها و هفتاد و پنج صدم های دنیا متنفرم.
    من از برف پودری ای که گلوله و آدم برفی نمی شود متنفرم.
    من از خانه ای که به خانه خاله اینها نزدیک نیست متنفرم.
    من از همه بیمارستان ها و بوی گندشان متنفرم.
    من از ایمیلی که نمی آید و از صفحه نتی که لود نمی شود متنفرم.
    من از زمانی که تمام می شود و می رود و می رود متنفرم.
    من از ایستگاه مترویی که در این نزدیکی ها نیست متنفرم.
    من از این فاصله ها متنفرم.
    من از این شهر و از این سن متنفرم.
  • ۲ عجب!
  • ۳ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۱۵ دی ۹۷

    مشاعر از دست رفته

    به هفتمیه هست تو مدرسه مون که خونه شون وسط راه من به مدرسه ست. یعنی هر روز از جلوی خونه اینا رد می شم.
    مجتمعشون یه جوریه که در ورودی خونه ها، پایین تر از سطح زمینه، برای همین من هیچ وقت نمی دیدمش که وایساده جلوی در خونه شون.
    اون روز دیدمش و دیدم که با یه حالت عجیبی داره نگام می کنه و جریان رو فهمیدم.
    آخه می دونید، من از بچگی با خودم حرف می زدم، بلند بلند و هنوز هم این عادت از سرم نیفتاده. برنامه های هر شبمو که یادتون هست؟
    من همین جوری که دارم می رم مدرسه هم با خودم حرف می زنم. یا شعر می خونم برا خودم، یا همین جوری حرف می زنم دیگه.
    و من فهمیدم که این دختره تا الان صد درصد به عقل من شک کرده، چون هر روز اونجا بوده و قششششنگ شنیده که من چه قدر چرت و پرت گفتم تو راه.
    هیچی دیگه، همه که می دونن ما دیوونه ایم، یه نفر دیگه هم روش!
  • ۲ عجب!
  • ۳ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۱۳ دی ۹۷