تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

۱۰ مطلب در فروردين ۱۳۹۹ ثبت شده است

اگر امید نمونده واسه‌ت...

چند وقت پیش free bird توی این پست انیمیشن Klaus رو معرفی کرد.

اون روز که فائزه گفت براش فیلم و انیمیشن دانلود کنم و یه لیست ردیف کرد از فیلمایی که تا الان هزار بار دیده بود، بهش کلاوس رو نشون دادم و گفتم می‌خوای اینو بگیرم؟ با کلی تردید قبول کرد.

از اون روز دوباره بازی کثیف "من هر روز و به مدت دو سال این فیلم رو می‌بینم تا وقتی که همه شما تمام دیالوگ‌هاش رو حفظ بشید و حال همه ازش بهم بخوره" رو شروع کرده.

ولی بهتون پیشنهاد می‌کنم که ببینیدش، یه انیمیشن خیلی قشنگ و بامزه، پر از امید و قشنگی... 

تاکید می‌کنم که حتما دوبله‌ش رو ببینید چون بامزگی رو چندین برابر کرده بود. دوبله‌ش هم به‌روز بود، مثلا یه‌ جاش جسپر می‌گفت: "حتی با بنزین سه تومنی مردم دست از مسافرت برنمی‌دارن. از اون طرف انگار تو این گرونیا همه بیشتر می‌رن مهمونی، مردم خل شدن زده به سرشون!"

داستان تبدیل شدن بابانوئل، به بابانوئله. این‌قدر موقع دیدنش خندیدیم و ذوق کردیم از قشنگی‌ش که نگو. 

جسپر که شخصیت اصلیه، یه پستچیه. در واقع یه پسر لوس و پولدار، که پدرش به عنوان پستچی فرستاده‌تش به یه جزیره دورافتاده و سرد و وحشتناک تا یه ذره آدم بشه و بهش می‌گه یه سال وقت داره تا شش‌هزار تا نامه رو به اسم خودش مهر کنه و از اون جزیره ارسال کنه تا بتونه به زندگی ساده‌ش برگرده. وقتی جسپر به اون جزیره_اسمیرنزبرگ_می‌رسه، می‌بینه که جزیره از دو تا قبیله تشکلی شده که از همون اول اول دنیا، باهم دشمن بودن. هیچ‌کس هم نامه‌ای برای ارسال کردن نداره. 

شخصیتای دوست‌داشتنی و نازی داره. مخصوصا بچه‌ها خیلی کوچولو و خوردنی‌ان! 

جدا از داستان جالبش، مدل گرافیک و انیمیشنش هم خیلی جذابه. من این طرح و این نوع رو ترجیح می‌دم به مدلی که پیکسار و دیزنی استفاده می‌کنن. (اسم هیچ‌کدوم رو بلد نیستم و حتی نمی‌دونم که اصلا بهشون می‌گن "مدل" یا نه.)

موسیقی متنش هم جالب بود. یه‌جاش جسپر می‌ره با یه بچه‌هه حرف می‌زنه و تهدیدش می‌کنه_بیشتر توضیح نمی‌دم که اسپویل نشه_و وقتی داره برمی‌گرده، آهنگ پس‌زمینه داره می‌گه: "that's what you get when you mess with the postman!" 

خلاصه پیشنهاد می‌کنم از دستش ندید.

دانلود. (مطمئن نیستم دوبله‌ش همونی باشه که من دیدم) 


این دومی، اسمش هست twelve suecidal teens.

توی سایت‌های فارسی، ترجمه کردن "خودکشی دوازده نوجوان"، البته این ترجمه غلطه. سوئسایدال، یعنی فردی که تمایل به خودکشی داره. یعنی دوازده نوجوان که تمایل به خودکشی دارن. جالب اینه که من یه خرده گشتم و معادلی برای این کلمه توی فارسی پیدا نکردم. یعنی معادلای جالب و خوش‌آهنگی نبودن، مثلا خودکشی‌گرا! 

داستان فیلم از جایی شروع می‌شه که می‌فهمیم یه وبسایت ساخته شده و دوازده تا نوجوون در اون ثبت‌نام کردن. یه سری اطلاعات سری درمورد یه بیمارستان متروک به اونها داده شده تا در یه روز و ساعت خاص، خودشون رو به اون بیمارستان برسونن و دست‌جمعی خودشون رو بکشن. کسایی که از زندگی‌شون خسته شدن.

اولش برام خسته‌کننده بود. ریتم آروم و کندی که حوصله‌م رو سر برد و چند جا زدمش جلو، اما به شما پیشنهاد می‌کنم که این کار رو نکنید، چون نکته‌های مهمی از همون اول فیلم و لابلای جزئیات حوصله‌سربر نشون داده می‌شن.

این‌طوری نیست که من بخوام خودم رو بکشم یا چیزی، اما فکر می‌کنم اگر اگر اگررررر یه روزی به فکر این کار بیفتم، دلیلم مشابه دلیل آنری خواهد بود، شماره هفت. 

درکل شخصیت‌هاش برام جالب بودن. از رفتاراشون، قیافه‌شون، دلیلشون برای تصمیم به ادامه ندادن زندگی... خوشم اومد. 

شماره سه، اون دختر موصورتی، به نظرم از آدماییه که هر روز دور و برمون می‌بینیم. دلم واسه‌شون می‌سوزه. من دست برداشتم از فکر کردن به این که من بهترم از بقیه، چون به موسیقی پاپ ایرانی گوش نمی‌کنم. تازه چند روزه به این نتیجه رسیدم، و دیگه این‌طوری بهش فکر نمی‌کنم.اما خب هنوز دلم برای آدمایی مثل شماره سه می‌سوزه. آدمایی این‌قدر... این‌قدر سطحی. تا این حد غرق شدن تو عشق کسی که نمی‌دونه تو وجود داری، اونم این مدلی... هیچ‌وقت درکش نکردم. همیشه برام غریبه و خب، احمقانه بوده.

ولی دیدن این فیلم هم پیشنهاد می‌شه. 

دانلود


پ. ن. اگر بخواید، جفت این فیلم‌ها توی فیلیمو موجود هستن و می‌تونید از اونجا ببینیدشون. 

  • ۹ عجب!
  • ۹ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۲۷ فروردين ۹۹

    گریزی به سوی کتاب

    این پست رو هلن چند روز پیش گذاشته بود و من رو هم به چالش دعوت کرده بود، اما نمی‌دونم چرا پست رو کلا ندیده بودم و ستاره‌ش هم برام روشن نشده بود!

    قراره چند تا از کتابای خوبی که این اواخر خوندیم رو معرفی کنیم. 

    اگر بخوام کتابایی که این اواخر مشغول خوندنشون بودم رو نام ببرم، باید بگم: مبانی نقشه‌خوانی، آب‌وهوای ایران، ژئومورفولوژی دینامیک و برنامه‌ریزی شهرهای جدید. =)

    پس می‌ریم برای دوران پیش از اینا... 

    مطلقا تقریبا

    خیلی خیلی کتاب قشنگی بود!

    از لیزا گراف قبلا کتاب چتر تابستان رو خونده بودم و از خوندن اون هم خیلی لذت بردم. به همین خاطر هم با دیدن اسم نویسنده، تصمیم گرفتم این کتاب رو بخونم.

    علاوه بر اون، اولین کتابی بود که از طاقچه خوندم و حسابی ذوق داشتم که همه بخشای موردعلاقه‌م رو هایلایت کنم و علامت بزنم. :دی

    داستان پسریه به اسم آلبی، که خیلی توی مدرسه مشکل داره و به همین خاطر هم تحقیر می‌شه. چند تا مدرسه عوض کرده و امیدواره تو این جدیده بتونه دووم بیاره. یه پرستار براش می‌گیرن، به اسم کالیستا که خیلی ماه و همه‌چیز تمومه. و حالا ماجراهایی که پیش میاد و...

    داشتم به دوستم می‌گفتم که کالیستا آدمیه که گاهی آرزو می‌کنم کاش بودم. آدمی که هرچی هم بشه ادامه می‌ده، پر از انرژی مثبته و برای خودش یه رنگین‌کمونه و این رو به بقیه هم انتقال می‌ده.

    اون گفت ولی کالیستا برای من آدمیه که دوست دارم تو زندگی‌م داشته باشم. امیدوارم کالیستات رو پیدا کنی... =)

    اینم چند تا از بخشای موردعلاقه‌م. =))


    شهرهای گمشده

    داستان یه دختر ایرانیه که توی آمریکا زندگی می‌کنه و برای یه سرویس... یه جورایی جاسوسی کار می‌کنه.

    راستش من تا آخر کتاب نتونستم متوجه بشم که بالاخره این دختر مسلمونه یا نه، گوشی‌ش اذان می‌گفت، خودش نماز می‌خوند، اما از اون‌ور هم براش مهم نبود که... اینو نمی‌گم، اسپویل میشه داستان.

    کتاب خیلی سیاسی بود، من یه سری جاهاش رو کلا نفهمیدم.

    مامان گفت تو چه جوری این رو این قدر سریع تموم کردی؟ این فصل دو روزه من رو مشغول کرده. گفتم کاری نداره که، من خیلی توی اون فصل کنکاش نکردم که دقیق دقیق بفهممش. دو تا فصل رو همین طوری یه کم سرسری خوندم، اما بقیه‌ش به نظرم روون بود.

    یکی از چیزایی که درموردش دوست داشتم، این بود که اسم تک تک مکان‌هایی که محیا_همون دختری که شخصیت اصلیه_یا اطرافیانش به اونجا می‌رفتن رو آورده بود. من جزئیات دست و پاگیر رو دوست ندارم، اما چه درمورد کتاب‌های تالیفی و چه ترجمه‌ی رئال، خوشم میاد که اسم مکان‌ها گفته بشه. این طوری خیلی بیشتر خودم رو به شخصیت‌ها نزدیک حس می‌کنم، انگار که دارم کنارشون راه می‌رم.

    در کل داستان رو دوست داشتم، جالب بود.

    و...

    بخشی ازش انتخاب نکردم.


    این مرد از همان موقع بوی مرگ می‌داد

    شاید ریویویی که برای این کتاب تو گودریدز نوشتم رو خونده باشید.

    به نظرم داستان جذابی بود، با تغییر مداوم راوی، زاویه دید، مکان و زمان. اولاش گیج‌کننده بود، اما خیلی هم جذاب.

    داستان دختر یه سرهنگ زمان پهلویه که برخلاف خواسته خانواده‌ش با یه پسر آس و پاس آبادانی ازدواج می‌کنه و بعد از یه مدت می‌فهمه که تو چه هچلی افتاده.

    یکی از نکات جذابش این بود که خود نویسنده هم توی داستان حضور داشت!

    این هم رگه‌هایی از سیاست داشت، اما خب بیشتر بحث سر سیاست‌های همون زمان پهلوی بود. حالا گارد نگیرید که فکر کنید مخالفه و اینا حتما، یه سری شون وطن‌پرست دوآتیشه بودن و سرسپرده سر تا ته خاندان پهلوی.

    از این کتاب هم بخش خاصی رو انتخاب نکردم.


    ناتور دشت

    دیگه این کتاب که به توضیح احتیاج نداره...

    من با ترس و لرز رفتم سراغش، اما ازش خوشم اومد. جالب بود به نظرم.

    تازه تمومش کرده بودم و گذاشته بودمش تو کتابخونه که دیدم رو میزه، و بعد کاشف به عمل اومد که مامان می‌خواد بشینه بخوندش! خدا رو شکر که نخونده هنوز، اصلا دلم نمی‌خواست... می‌دونی خب مثل این می‌مونه که بشینی با مامانت فیلم سانسورنشده ببینی. این پسره هولدن هم که نه دهنش چاک و بست داشت و نه رفتارش به آدمیزاد رفته بود. واقعا همینم مونده بود.

    این کتاب هم ایضا. بعضی اظهارنظرهای هولدن رو دوست داشتم، اما خب...


    I was here

    داستان دختریه به اسم کودی که برای یه مدت طولانی با یه دختر دیگه به اسم مگ دوسته. خیلی باهم صمیمی‌ان و کودی فکر می‌کنه همه‌چیز رو درمود مگ می‌دونه، تا اینکه مگ تنهایی توی متل یه شیشه ماده شوینده خیلی کمیاب و قوی رو سر می‌کشه و خلاصه تمام.

    اینجاست که کودی شروع می‌کنه به گشتن و یواش‌یواش می‌فهمه که هیچ‌چیز درمورد بهترین دوستش نمی دونسته.

    من رو به فکر واداشت.

    واقعا چه‌قدر آدمایی که فکر می‌کنیم می‌شناسیم رو می‌شناسیم؟

    گاهی شاید هیچی.

    کتاب جالبی بود، ازش خوشم اومد.


    راشومون

    بعد از دیدن بانگو، این کتاب رو با دوری از کتابخونه مدرسه دزدیدیم. حالا دزدی هم که نه، یواشکی برداشتیم. اصلا آقا برداشتیم! خب تقصیر ما چیه که کتابخونه مدرسه نه در و پیکر داره و نه کتابدار؟

    آره خلاصه، به سختی نصفش رو خوندم و بعدش دیگه نتونستم. مدل من نبود، من با این سبک حال نمی‌کنم. گذاشتمش کنار و دیگه نخوندم.

    ولی یکی دو تا از داستاناش رو خیلی دوست داشتم.

    یه داستان داشت، پرده دوزخ. خیلی وحشیانه بود، اما جالب هم بود.

    پرده دوزخ درمورد یه نقاش خیلی ماهره که دختری داره که خیلی دوستش داره. یه روز پادشاه به این نقاش می‌گه یه پرده از دوزخ نقاشی کنه و نتیجه کار، پرده‌ای می شه که هر بیننده‌ای رو به خودش میخکوب می‌کنه و تنش رو می‌لرزونه. پرنده‌های گوشتخوار، آدمای درحال سوختن... یواش‌یواش که داستان رو می‌خونی، می‌فهمی که اون نقاش چه طور از شاگردای بیچاره‌ش به عنوان مدل استفاده کرده. مثلا یه پرنده گوشتخوار رو انداخته دنبال یکی از شاگرداش و خیلی ریلکس از این صحنه‌ها اتود زده. پایان داستان دلخراش‌ترین و وحشتناک‌ترین بخششه، که نمی‌دونی الان بگی "آهان، حقته!" یا بگی "وای، الهی بمیرم...". 

    یکی از چیزایی که درمورد نثر آکوتاگاوا دوست نداشتم، این نگاه تمسخرآمیزش نسبت به مسیحیت بود. نمی دونم، آزارم داد.


    خب، اگر من رو ول کنید، دونه به دونه کتابایی که تا الان خوندم رو اینجا تشریح می‌کنم! اما خب دیگه بسه، هم من کار و زندگی دارم و هم شما.

    ممنون از هلن بابت دعوتش، و شماهایی که این پست رو می‌خونید هم دعوتید که بنویسید! =)

  • ۷ عجب!
  • ۱۰ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۲۵ فروردين ۹۹

    نامه بیست‌ویکم

    سلام هیک عزیزم

    امیدوارم خوب باشی. 

    من؟ من خوبم، گمان می‌کنم خوبم. خوبم. کمی خسته‌ام فقط. 

    دلم برای نامه نوشتن برایت تنگ شده بود. دلم برای خودت هم تنگ شده هیک. دلم این‌قدر تنگ و کوچک شده که دیگر دیده نمی‌شود، انگار که نیست. شده مثل there's a hollow in my chest, and you can take whatever's left...

    هیک؟

    من دلم می‌خواهد با تو حرف بزنم، اما نمی‌دانم چه باید بگویم. 

    من دلم می‌خواهد درمورد همه‌چیز با تو حرف بزنم. 

    درمورد این‌که استرس از جانم بیرون نمی‌رود. انگار افتاده‌ام توی باتلاق و هی فروتر می‌روم. انگار یک غول خاکستری سایه کریهش را روی سرم انداخته و رهایم نمی‌کند. 

    درمورد این‌که خسته‌ام. خیلی خسته‌ام هیک. من نباید این‌همه خسته باشم، مگر چه کار می‌کنم آخر‌؟ هیچ کار. هیچ کاری نمی‌کنم اما خسته‌ام. درس‌هایم روی هم تلنبار شده و هرچه می‌دوم نمی‌رسم. امروز صد تا برگه صحیح کرده‌ام و هنوز سی چهل تا مانده. خاله می‌گوید معلم‌هایتان برای چه حقوق می‌گیرند اگر همه کارها را شما می‌کنید؟ گفتم نمی‌دانم. دیگر نمی‌خواهم ادامه بدهم این وضعیت را. 

    درمورد این‌که... خسته نمی‌شوی از شنیدن چرت‌وپرت‌های من؟ اعصابت بهم نمی‌ریزد؟

    عزیزم... اه. چرا کلمه‌ای به‌جای عزیزم ندارم که همین معنی را برساند؟ عزیزم خیلی عادی و خیلی... خیلی رندوم است. تو که عزیزم نیستی، تو باید یک چیز دیگر باشی. گشتم، اما کلمه‌ها کافی نیستند. حالا که کلمه‌ای نیست چه کنم؟

    هیک، می‌ترسم. می‌ترسم کابوس‌ها برگردند. نکند دارند برمی‌گردند؟ دوباره آسانسور، دوباره دزدی، دوباره "من که گوشوراه طلا ندارم، به خدا همه‌ش بدله"! دوباره "مامان من دیگه نمی‌خوام بیام اینجا" و شکستن بغض. دوباره از دور دیدنت و از دور دیدنت. از دور.

    شب‌ها که همه می‌روند بخوابند، بیدار می‌مانم و ظرف‌ها را می‌شورم. یا شاید هم می‌شویم...؟ نمی‌دانم، اهمیت دارد؟ بیدار می‌مانم و ظرف‌ها را شوشته می‌کنم اصلا. بعد همه‌جا ساکت است. بعد هدفون را می‌گذارم توی گوشم و آهنگ‌ها را می‌گذارم روی شافل. بعد هر ده ثانیه، سنگینی نگاهی را روی کمرم حس می‌کنم و برمی‌گردم. بعد گاهی درس می‌خوانم و گاهی فیلم می‌بینم. فیلم جدید که ندارم، همان قبلی‌ها. یک دلیلش هم این است که نمی‌خواهم خیلی ذهنم را درگیر کنم. بعد برنامه روز بعدم را می‌نویسم و دلم می‌خواهد از این‌همه کار فقط بنشینم و گریه کنم. نه از روی ناراحتی، از روی استیصال!

    هیک، مردم چه‌طور روزی هفده ساعت درس می‌خوانند؟ من خیلی خیلی تلاش می‌کنم و می‌رسانم به چهار و بعد عملا بیهوش می‌شوم. مغزم خاموش می‌شود انگار، دیگر اصلا نمی‌کشد. امروز حتی یک کلمه هم درس نخواندم. آهان، البته به جز نیم ساعت اقتصاد! چرا من آدم نمی‌شوم هیک؟ چرا دوباره دقیقا سی ثانیه مانده به شروع امتحان دست به دامن آناهیتا می‌شوم که "امتحان از کدوم درسه؟"

    عذاب وجدان دارم. همه‌ش حس می‌کنم برگه‌ها را اشتباه صحیح کرده‌ام و حالا حق مردم افتاده گردنم. به خاطر همین حسش است که معمولا سعی می‌کنم قبولش نکنم. حالا شلوغش کرده‌ام دیگر، نه؟ چهار تا دانه برگه است دیگر، نمی‌میری که حالا! یک‌طوری "برگه برگه" می‌کند انگار کنکور سراسری‌ست! یک‌جوری حرف از مسئولیت و مشغله می‌زند انگار استاد دانشگاه هاروارد است! غافل از این‌که یک سولویگ ساده است، همین. یک سولویگ خیلی ساده که امروز اولین حق‌التالیف زندگی‌اش را گرفته و سعی می‌کند به این توجه نکند که خیلی خیلی کم است.

    هعی... 

    بروم سراغ برگه‌های فنون. 

    خوب باشی عزیزم. (باز هم این کلمه!)

    دوستدار همیشگی‌ات

    سولویگ

  • ۱۳ عجب!
  • ۱۸ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • سه شنبه ۱۹ فروردين ۹۹

    ١٠ کاری که قبل از مرگم باید انجام بدم...

    یک. همه کتاب‌هایی که می‌خوام رو بخونم. 

    دو. کاندید ریاست جمهوری بشم. =)) 

    سه. یه روزی بالاخره از خودم مطمئن بشم، به خودم نگاه کنم و بگم که آهان، تو رسیدی، تو تونستی! دیگه لازم نیست جوش بزنی، لازم نیست استرس داشته باشی! (بعید می‌دونم بشه... اصلا کسی هست که همچین روزی رو تو زندگی‌ش ببینه؟ اگه هست که خوش به حالش...) 

    چهار. یه کتاب‌فروشی بزنم. 

    پنج. یه دختر نوجوون از پرورشگاه بیارم. و اگر تا اون موقع آدم شده بودم و رابطه‌م با بچه‌های بالای سه سال و زیر دوازده سال خوب شده بود... چند تا بچه کوچیک و نوزاد. 

    شش. یه کتاب بنویسم. اون‌قدرا برام مهم نیست که چاپ بشه، یا مورد تقدیر و تحسین و غیره قرار بگیره. صد البته خوشحال می‌شم اگر این اتفاق بیفته، اما مهم‌تر از اون برام اینه که بالاخره تمومش کنم و چیزی باشه که خودم پیش خودم، بهش افتخار کنم و چند وقت که از نوشتنش گذشت، با خوندنش از خودم بدم نیاد. 

    هفت. فرانسوی، ترکی و عربی رو یاد بگیرم و یاد بگیرم که ساز بزنم. 

    هشت. یه جوری بمیرم که دیگه نماز قضا نداشته باشم اون موقع... 

    نه. مترجم یا/و مدرس یه زبان خارجی بشم. 

    ده. تا وقتی زنده‌م، پر شدن جای علامتای سوالش رو با اعداد نبینم. (توضیح بیشتری ارائه نمی‌شه) 


    ممنون از رفیق نیمه‌راه برای دعوتش. =)

    واقعا نمی‌خوام معذوریت ایجاد کنم برای کسی به طور خاص، پس همین که این پست رو دارید می‌خونید یعنی دعوتید، بسم‌الله! 

  • ۱۵ عجب!
  • ۲۰ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۱۷ فروردين ۹۹

    تفاوتی که یک روز ایجاد می‌کنه (اصلاح شده)

    تا امروز باید می‌گفتم خجالت بکش، هشت سالته اما مثل بچه‌های دو ساله هرچی می‌شه گریه می‌کنی!

    اما از فردا می‌تونم بگم خجالت بکش، نه سالته اما مثل بچه‌های دو ساله هرچی می‌شه گریه می‌کنی!

    لطفا اون کاپ خبیث‌ترین خواهر سال رو دست‌به‌دست کنید برسه دست من. 


    امروز تولد گرفتیم براش. کیک که نمی‌شد بخریم، من یه چیز پکیده‌ای پختم. 

    مدت‌ها بود دلش یه گیتار اسباب‌بازی می‌خواست، اونم دادیم بهش برای کادو. داشت بال درمیاورد از خوشحالی. 

    یه وقتایی دلم براش می‌سوزه. خواهر بیخودی نصیبش شده. خیلی بیخود. 

    شاید آدم بدی نباشم، شاید دوست خوبی باشم، اما یه خواهر افتضاحم. 

    دلم برای این می‌سوزه که هی می‌گه من خیلی آبجی رو دوست دارم، اما من نمی‌تونم همین حرف رو بزنم. که هی میاد بوسم می‌کنه و بغلم می‌کنه، و من فقط نگاش می‌کنم. اولا می‌گفتم به خاطر اینه که من از ابراز علاقه‌های این مدلی بدم میاد. بوس کردن و چه می‌دونم، این چیزا. اما وقتی اون شب، ده دقیقه با خودم کلنجار رفتم تا بتونم بهش بگم ببخشید که سرت داد زدم و دستت رو فشار دادم، فهمیدم که اوضاع وخیم‌تره. نمی‌دونم، شایدم از غروریه که همیشه ادعا می‌کردم اصلا ندارم. خیلی دلم می‌سوزه، اما تصمیمام برای خوب شدن دووم نمیارن. چون همین که کوچک‌ترین رفتار رو اعصابی ازش می‌بینم، دیوانه می‌شم. همین که زبون‌درازی می‌کنه، همین که لوس می‌شه... اه. خدا هدایتم کنه. 

    یه بار بچه‌تر بودیم. فکر کنم من ده سالم بود و اون سه سالش. یادم نیست چی شده بود، ولی هم از دست اون و هم از دست مامان بابام ناراحت بودم. مامان و بابا رفته بودن بیرون و فائزه نشسته بود رو راه‌پله. رفتم نشستم کنارش و کلی درمورد این حرف زدم که چه‌طور مامان و بابا دیگه دوستش ندارن و رفتن یه خونه براش پیدا کنن چون دیگه نمی‌خوان ببیننش. این‌قدر حرف زدم و قصه بافتم که خودم داشت باورم می‌شد. اونم هی می‌گفت نه، داری دروغ می‌گی، مامان و بابا منو دوست دارن، خودشون گفتن. منم سرمو تکون می‌دادم و می‌گفتم که دروغ می‌گفتن چون نمی‌خواستن دلت بشکنه، اما دیگه ازت خسته شدن. تو که نبودی، من قبل تو اینجا بودم. نقشه‌م یواش‌یواش داشت نتیجه می‌داد_به خیال خودم، یا شاید هم واقعا، چه می‌دونم_که مامان و بابا برگشتن و تیرم به سنگ خورد. 

    شاید خودش یادش نباشه، اما من هروقت یادش می‌افتم به این فکر می‌کنم که آخه اون چه کار خبیثانه‌ای بود که من کردم؟ چی با خودم فکر می‌کردم که اون حرفا رو زدم؟ نگفتم یهو باورش می‌شه؟ البته قصدم همین بود... 

    و باید خواننده خیلی طولانی‌مدتم باشید که بدونید این اولین و آخرین بلایی نبوده که من سر این بچه آوردم. 


    +گفت میای بریم تو حیاط باهم قدم بزنیم و خوشی کنیم؟ رفتیم. اسکیت پوشید. گفت دستمو بگیر، مثل این‌که باهم دوستیم. گفتم من هیچ‌وقت دست دوستامو نمی‌گیرم. خورد تو ذوقش. دستشو گرفتم و تو همون فسقله حیاط یه ذره رفتیم و اومدیم.


    پ. ن. چالش سی روز موسیقی هم تموم شد، از امروز یه چالش جدید رو شروع کردم. اگه دوست داشتید به اون بالا سر بزنید.


    بعدا نوشت. بچه‌ها... 

    من واقعا بعد از نوشتن این پست متنبه شدم و رفتم به کارای زشتم فکر کردم و حسابی حالم بد شد و ناراحت شدم از دست خودم. 

    دعا کنید متنبه بمونم.

    راست می‌گن که نوشتن تاثیرش بیشتره همیشه. 

  • ۱۱ عجب!
  • ۲۰ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۱۵ فروردين ۹۹

    سبزقبا در بهار

    معلومه؟
    معلومه که گلابیه داره دستاشو می‌کشه به سمت بالا تا برسه به زردآلو و بتونه بغلش کنه؟
    معلومه که لپای اون از خجالت این سرخ شده و این از عشق اون سبز؟

    اگر از بهار یه چیزش رو دوست داشته باشم، همین جوونه‌هان. همین کوچولوهایی که دارن آروم‌آروم بزرگ می‌‌شن، دوباره زنده می‌شن، دوباره سبز می‌شن.

    آخرین بار که رفتیم خونه میلیحه خانوم و حاج‌آقا، اواخر بهار یا اوایل تابستون بود به گمونم. خودم درست یادم نیست، ولی می‌گن که حاج‌آقا به من می‌گفت جیرجیرک. بس‌که ورجه‌وورجه می‌کردم و بس‌که حرف می‌زدم. درختای تو حیاط رو که می‌بینم، یاد هسته میوه‌ای می‌افتم که اون روز تو باغچه‌شون کاشتم، به این امید که سبز بشه و میوه بده. قبل از این‌که بفهمم از عمر اون خونه و آدماش دیگه چیزی نمونده و دونه‌های ساعت‌شنی‌ عمرشون داره به جای دونه‌دونه، شرشر می‌ریزه پایین. شایدم خراب شدن خونه بود که شنای عمر هاشگانوما رو هل داد پایین، که زودتر بره پیش شوهرش که اونم دور بودن از خونه‌ش رو نتونست ببینه.

    حاج‌آقای خودمون، بابابزرگم به من می‌گفت سبزقبا. اینو تازه فهمیدم، اون شب بابا گفت. یکی از اسامی سرخپوستی من از این به بعد سبزقباست. خیلی خوشم اومد ازش. این، سبزقباست. یه اسم دیگه زنبورخوار. از این پرنده‌هایی که خیلی سریع بال‌بال می‌زنن و تو هوا زنبورا رو شکار می‌کنن. دلیل حاج‌آقا هم برای دادن این اسم به من، همون بود. شلوغ‌کاری‌م و پرحرفیام. 

    دایی بهم می‌گفت کانگورو. این یکی رو خودم یادمه. خودشم تعریف می‌کنه که می‌اومدی یه‌سره می‌پریدی و می‌گفتی "دایی، دایی، دایی، دایی، دایی..."

    دلم برای همه تنگ شده. برای همه و همه و همه. یه عده بیشتر، یه عده کم‌تر. یه عده رو می‌تونم دوباره ببینم یه وقتی، یا لااقل امیدوارم که بتونم. اما بعضیا رو هم دیگه نمی‌شه دید. 
    دلم برای بوی حریره بادوم و نشستن روی طاقچه سنگی آشپزخونه و صبحا بیرون رفتن و شیر و بستنی خریدن با میلیحه خانوم تنگ شده. اصلا همدان یعنی میلیحه خانوم، یعنی حاج‌آقا. یعنی حیاط بزرگ خونه‌شون و استخر ته‌ش. یعنی طبقه پایینش که دو سال اول زندگی‌م رو توش گذروندم. یعنی خونه‌ای که ازش فقط یه سری سایه یادمه. یعنی اون بوی چوب و اون بوی مخصوص خونه‌شون. یعنی نشستن کنار حاج‌آقا و اخبار دیدن. یعنی شبا آب‌انار خوردن. یعنی همه چیزایی که دیگه نیستن. 
  • ۱۴ عجب!
  • ۹ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۱۱ فروردين ۹۹

    تاریخ بیشتر خاطره‌های بازماندگان است که اغلبشان نه فاتح‌اند، نه مغلوب

    شبکه چهار ساعت هشت و بیست دقیقه، فیلمای قشنگی می‌ذاره.


    آن‌سوی ابرها

    این رو اون شب با مامان و بابا دیدیم. 

    خیلی فیلم قشنگی بود. 

    مجید مجیدی توی هند فیلم رو ساخته و داستان یه پسریه به اسم امیر که وضع زندگی درست و حسابی‌ای نداره. موادفروش خرده‌پاست، درواقع مواد رو از یکی از این گردن‌کلفتا می‌گیره و می‌بره تخس می‌کنه. طرف کله‌گنده‌هه پولشو نمی‌ده و اینم پاپی‌ش می‌شه و طرف لوش می‌ده. پلیسا می‌ریزن و امیر می‌تونه دم آخری خودش و دوستش رو نجاد بده، اما پلیسا می‌افتن دنبالش. امیر این‌قدر می‌دوه تا می‌رسه به محل کار خواهرش که تا جایی که فهمیدم یه جایی شبیه رختشورخونه بود. خلاصه، خواهرش موادا رو قایم می‌کنه و معلوم می‌شه که یه شوهر دائم‌الخمر داشته که ازش جدا شده. فردای اون روز، خواهره می‌ره بیرون. مواد رو سپرده بوده دست یکی از همکاراش، یه مردی که عاشقش بود. می‌ره که از مرده پس بگیره مواد رو که مرده یهو قاطی می‌کنه که "تو فقط مال منی" و از این حرفا، درگیر می‌شن و خواهره با آجر می‌زنه تو سر مرده.

    مرده می‌ره تو کما و خواهره می‌افته زندان تا وقتی که مرده بتونه حرف بزنه و شهادت بده که کار خواهره دفاع از خود بوده.

    دیگه بیشتر از این نمی‌گم که حالا خیلی هم اسپویل نشه. 

    من درکل خیلی دوستش داشتم. شخصیتای جالبی داشت که کارای غیرمنتظره می‌کردن یهو، داستانش هم خیلی قشنگ بود. 

    یه صحنه و دیالوگ خیلی تاثیرگذار داشت که خیلی دوستش داشتم. 

    خواهره تو زندان، با یه زن هم‌سلولیه. زنه شوهرش رو کشته، چون کتکش می‌زده وآزارشون می‌داده و بعد خود زنه و پسر سه ماهه‌ش_به اسم چوتو_ می‌افتن زندان. زنه خیلی مریضه، آخرش هم می‌میره. خواهر امیر خیلی چوتو رو دوست داره، هواشو داره. چوتو یه موش رو از تو زندان پیدا کرده و هم‌بازی‌ش اون موشه‌ست که می‌ره کنار دیوار بهش غذا می‌ده.

    اون صحنه‌ای که می‌گفتم اینجاست، شبی که مادرش مرده بود. 

    خواهر امیر می‌ره و می‌بینه چوتو همون‌طوری نشسته منتظر کنار دیوار. (دیالوگا رو دقیق دقیق یادم نیست) 

    _چوتو، دوستت کو؟

    _رفته پیش مامانش. 

    _... 

    _منم می‌خوام برم پیش مامانم. مامانم کجاست؟

    _مامانت تو آسمونه. از اونجا حواسش بهت هست. خدا اونو برده پیش خودش. 

    _من نمی‌خوام تو آسمون باشه، چرا خدا اونو برده؟

    _چون دوستش داشته. حالا دیگه مامانت مریض نیست، دیگه درد نمی‌کشه. الان اون بالا نشسته، تو خود ماه. 

    _ماه؟ ماه چیه؟

    _... فردا شب می‌برمت تا ببینی‌ش. 

    بعد می‌ره و انگشتر طلایی که تو دستش گیر کرده بود موقع ورود به زندان و نتونسته بود درش بیاره رو می‌ده به نگهبان اون بند تا این دو نفر رو حوالی نیمه‌شب، یواشکی ببره رو پشت‌بوم تا چوتو بتونه برای اولین بار ماه رو ببینه. 

    خدایا، فیلم خیلی قشنگی بود. 

    مامان می‌گفت توی بعضی کشورای دنیا، وقتی بچه‌ی کوچیکی رو با مادرش می‌برن زندان یا بچه‌ای توی زندان به دنیا میاد، مادرش اعدام می‌شه یا می‌میره. اما اون بچه برای سال‌های سال توی زندان می‌مونه، چون نه کسی اون رو به یاد داره و نه خودش تو همه زندگی‌ش جایی بیرون زندان رو دیده.

    از اونجایی که توی تلویزیون پخش شده، بعید می‌دونم دانلودش اشکالی داشته باشه. 


    نجات لنینگراد

    این رو هم دیشب نشون داد. 

    من اولاش رو ندیدم، از وسط دیدمش. 

    فکر کنم شد یکی از فیلمای موردعلاقه‌م. 

    یه جورایی من رو یاد دانکرک انداخت، ولی خب توی این فیلم تحرک خیلی بیشتر بود. 

    داستان درمورد جنگ جهانی دومه، و همون‌طور که از اسمش معلومه، توی روسیه اتفاق می‌افته. 

    از اونجایی که من دیدم، یه پسره بود که عضو پیاده‌نظام بود. قرار بود پیاده‌نظام، ملوانا و مردم عادی سوار یه لنج بشن و برن به یه منطقه امن. پسره نامزدشو(حالا دیگه من نمی‌دونم واقعا نامزدش بود یا چی، اینا گفتن نامزد ما هم ازشون می‌پذیریم) می‌بره طبقه پایین لنج و یه اتاق امن و خوب رو بهش می‌ده، می‌گه همین‌جا بمون تا منم برم و با گروهم بیام و سوار شیم. پدر دختره هم متهم به جاسوسی آلمان‌هاست و از قضا کارآگاه مسئول پرونده پدرش هم تو همون لنجه و دنبال دختره. 

    پدر پسره، یکی از فرمانده‌هاست. معلوم می‌شه که یه اتفاق بدی تو همون نزدیکی افتاده و نیرو و مهمات کمه و درنتیجه همه اینا، قرار می‌شه که پیاده‌نظام سوار لنج نشن و برن به منطقه جنگی. پدر پسره صداش می‌کنه و قضیه رو توضیح می‌ده و بهش یونیفرم ملوانا رو می‌ده بهش تا بپوشه و همراه بقیه سوار لنج بشه. پسره اول قبول نمی‌کنه، اما بعد می‌پوشه و سوار می‌شه. اینجا یه تیکه بریده شده و ما تا آخر فیلم نمی‌فهمیم چی شده که پسره قبول کرده سوار شه. از اون‌طرف دختره تا می‌فهمه که پیاده‌نظام داره می‌مونه، چمدونشو برمی‌داره و می‌خواد پیاده شه که پسره رو می‌بینه. بهش می‌گه خیلی ترسوئه و ازش متنفره و از این حرفا.

    همین‌جوری می‌ره جلو و ماجراهایی داره، تا این‌که دریا طوفانی می‌شه و قسمت زیر عرشه پرآب می‌شه و از اون‌طرف هواپیماهای آلمانی به لنجشون حمله می‌کنن و... 

    خلاصه که به نظر من از دیدنش ضرر نمی‌کنید. یه فیلم خیلی قشنگ و پر از تعلیق و دلهره.

    وقتی داشت تموم می‌شد، جمله عنوان که بخشی از کتاب "درک یک پایان"ه، توی سرم تکرار می‌شد.

    و فکر این‌که درواقع هیچ‌کدومشون مقصر نبودن. سربازای آلمان، سربازای روسیه، انگلیس، آمریکا، ژاپن، هیچ‌کدوم. همه‌شون فقط قربانی بودن، همین. تاریخ هر بار تکرار می‌شه و هر بار این آدمای کوچیک و بی‌گناهن که قربانی می‌شن، که کشته می‌شن، که از بین می‌رن. و ته‌ش، آخر داستان، اون قدرتا سرجاشونن. اونایی که جنگ راه می‌ندازن و اونایی که حرص می‌زنن برای قدرت چیزی‌شون نمی‌شه. یکی‌شون هم که بمیره یا بره، یکی دیگه جاش رو می‌گیره.

    شیش سال تمام جنگیدن، کشورا رو دچار قحطی و بیماری و کشتار کردن و آخرش دریغ ازیه اینچ که به هرکدومشون اضافه بشه. 

    دانلود فیلم

  • ۹ عجب!
  • ۱۰ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۹ فروردين ۹۹

    ذهن آدما می‌تونه در آن واحد، به شدت درگیر چیزایی کاملا متفاوت باشه

    یک. یه بار یه نفر بهم گفت: "سعی کن موبایلت، دفترت، قفسه کتابات و خلاصه همه‌چی‌ت، جوری باشه که اگر امام زمان (عج) قرار بود بره سراغش، تو خیالت راحت راحت باشه."

    یادم نیست که کی این حرف رو زد. شاید یکی از جلسات بسیج تابستون قبل هشتم بود که با کوردیلیا و ریحانه می‌رفتم. شایدم خانم سرمدی، معلم احکام کلاس سوم بود. نمی‌دونم خلاصه، یادم نیست که کی این حرف رو زد. ولی خیلی خوب یادمه که بعد از شنیدنش پوزخند زدم و چشمامو گردوندم و با خودم فکر کردم "چه خزعبلاتی!".

    جدیدا اما خیلی به این مسئله فکر می‌کنم. 

    حالا نه لزوما امام زمان (عج)، هرکسی. یه وقتایی با خودم فکر می‌کنم که الان اگه حتی مامانم یا بابام بیاد و تبلت رو برداره، من آروم و ریلکسم؟

    نه. 

    نشون به اون نشون که اون روز که بابا گفت اگه ممکنه تبلت رو بیار که من جزوه‌هامو بریزم توش چون صفحه‌ش بزرگتره، من داشتم سکته می‌کردم. 

    و خب می‌دونی، من جدیدا دیگه حتی نمی‌دونم که چه کاری درسته و چه کاری نه!

    جدا نمی‌دونم. 

    چرا هیچ‌کس یه معیار درست دست من نمی‌ده؟ چرا همه می‌گن حرف عرف، دل خودت؟ خب کدوم عرف؟ من نمی‌دونم تو دل خودم چه خبره.

    مثلا برای موسیقی، از هرکسی می‌پرسم می‌گه "موسیقی‌ای اشکال داره که مخصوص مجالس لهو و لعب باشه". خب، تو مجالس لهو و لعب، چه موسیقی‌ای پخش می‌شه؟ من که تو مجلس لهو و لعب شرکت نکردم که بدونم. بعضی آهنگا هستن که یه حس چندش‌آوری ازشون چکه می‌کنه. خب من اونا رو گوش نمی‌کنم، اما تکلیف بقیه چیه؟

    می‌گم فیلم، می‌گن" دیدن فیلمی اشکال داره که باعث بشه دلت به گناه بیفته". استغفرالله، این که از قبلی هم سخت‌تره رمزگشایی‌ش!

    من تازه این رو فهمیدم که دین آدما، اون چیزی نیست که توی فرما می‌نویسن. تازه فهمیدم که بیشتر از نصف دور و بری‌هام، اصلا به خدا اعتقاد ندارن، چه برسه به بقیه چیزا. توی بخش" ولاءها و ولایت‌ها"ی مجموعه آثار شهید مطهری، گفته بود دوستی مسلمان با غیرمسلمان اشکالی نداره، به شرطی که با اونا صمیمی‌تر از مسلمونا نباشه و از اون طرف، حواسش باشه که به راه اونا کشیده نشه. خب الان من حتی نمی‌دونم کدوم یکی از دور و بری‌هام مسلمون هستن و کدوما نیستن که بخوام اصلا به این فکر کنم که چه رفتاری باهاشون داشته باشم! بحث بهتری و بدتری نیست، حس می‌کنم ممکنه همچین برداشتی بشه از حرفام. بحث فقط و فقط تفاوته، همین.

    من اصلا بلد نیستم یه چیز کلی رو بچسبم و خودم تا ته‌ش برم، می‌دونی؟ باید بهم جزء به جزء بگی، اول در کابینت سمت چپ بالا رو باز کن، فلان ظرف رو بردار، پیاز رو پوست بکن، بریز توی ظرف، روغن رو از توی کابینت سمت راست پایین بردار، زیر گاز رو روشن کن، روغن رو بریز تو ماهیتابه و بذار رو گاز تا گرم بشه، حالا پیاز رو بریز، حواست باشه که نسوزه، رنگش به طلایی این شکلی که رسید، خاموشش کن. اگه به من بگی "برو پیاز سرخ کن"، وایمیستم و نگات می‌کنم چون نمی‌دونم باید چه کار کنم. این اصلا ویژگی خوبی نیست! آدم نباید این‌قدر متکی باشه به یه دستورالعمل دقیق!


    دو. یکی از غم‌انگیزترین چیزا به نظر من، مکالماتی‌ان که به زور دارن کش میان. چتایی که پرن از "آهان"، "آره"،" که این‌طور" و غیره. لعنتی، خیلی غم‌انگیزن. انگار دارن همه زورشون رو می‌زنن که باهم ارتباط برقرار کنن، که ادامه بدن، اما نمی‌شه.

    وقتی ایزابلا بعد از.... بعد از چند ماه؟ حتی آخرین باری که باهاش حرف زدم رو یادم نمیاد. احتمالا وقتی بود که فهمیدم فصل سه‌ی سریال اومده و می‌خواستم ببینم اون دیده‌تش یا نه. یادمه اون دفعه هم مکالمه‌مون در حد پنج جمله طول کشید. آره، بعد از شیش هفت ماه پیام می‌ده و می‌بینم جفتمون می‌خوایم که مکالمه رو ادامه بدیم، اما دیگه عملا حرفی برای زدن نداریم، دیگه انگار چیز مشترکی بین ما وجود نداره.

    نمی‌دونم چرا نسبت به این آدم چنین حس عجیبی رو دارم. نمی‌دونم چرا این‌قدر ذهنم رو درگیر می‌کنه گاهی و حتی چرا بیشتر از بقیه دوستام تو خواب می‌بینمش! یه زمانی خیلی دوسش داشتم، بیشتر از همه بچه‌های اکیپمون. می‌دونستم که کوردیلیا و موانا منو خیلی دوست دارن، اما نمی‌تونستم پیش خودم اعتراف نکنم که فرد موردعلاقه من تو کل اون مدرسه، ایزابلاست. اما حسی که الان بهش دارم، دیگه علاقه نیست. نفرت هم نیست. یه حس تعجبه انگار بیشتر، نمی‌دونم می‌تونم منظورم رو برسونم یا نه. انگار هر بار فکر می‌کنم که دیگه تو دنیای من همچین آدمی وجود نداره و هر بار که یه نشونه کوچیک ازش می‌بینم، فقط متعجب می‌شم، همین.

    و خب این تقصیر اون نیست. تقصیر من هم نیست. مسئله فقط اینجاست که آدما عوض می‌شن و از چیزی که یه روزی بوده‌ن، فاصله می‌گیرن.

    همه مدتی که داشتم به این فکر می‌کردم که الان در جواب سوالش چی می‌تونم بگم، یه صدایی تو سرم می‌خوند

    We used to be close, but people can go from people you know, to people you don't. And what hurts the most, is people can go from people you know to people you don't...


    پ. ن. ببخشید اگر تا اینجا خوندید و حس می‌کنید وقتتون تلف شده. 

  • ۱۰ عجب!
  • ۱۰ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۸ فروردين ۹۹

    ?Pick my battles

    Told me: pick my battles and be pickin' 'em wise!

    But I wanna pick 'em all and I don't wanna decide.

    Killing boys_Halsey

    وقتی نگاه می‌کنم به دور و برم و این‌همه چیز جورواجور می‌بینم، گاهی سرگیجه می‌گیرم. 

    این‌همه پروژه نصفه‌نیمه، این‌همه کار ناتموم و این‌همه علاقه‌ی متفاوت.

    نصف بیشترشون به ثمر نمی‌رسن، اما خب، گاهی دنیا با آدم مهربون می‌شه. 

    آره، بالاخره بعد از این‌همه دوندگی، تونستم اون رمز همگام لعنتی رو از معلمم بگیرم و همین که رمز رو فرستاد، بدو بدو رفتم تا نتیجه المپیاد رو چک کنم. 

    و...

    آره!

    قبول شدم! اونم نه یکی، بلکه هردو رو.

    خیلی خوشحالم، زیاد. 

    از همه‌تون ممنونم، از همه شمایی که برام دعا کردید، و راهنمایی‌م کردید. واقعا متشکرم. خوشحالم که ناامیدتون نکردم، چون یکی از ترسام شده بود این‌که چه‌طور به همه کسایی که بهم امید دادن بگم که قبول نشدم. خدا رو شکر اون لحظه نرسید.

    احتمالا جا داره بیشتر بنویسم، اما نمی‌تونم. واقعا دیگه نمی‌تونم. 

    لطفا این رو ببینید و بیاید بهم بگید که واقعا قبول شدم، چون هنوزم منتظرم یه نفر بگه که یه اشتباه پیش اومده. مخصوصا که هیچ نوع اطلاعات دیگه‌ای وجودنداره، فقط یه کلمه. به عین زنگ زدم، چون دوست اون هم شرکت کرده بود. گفتم فلانی قبول شد؟ گفت نه، خودم نتیجه رو براش چک کردم. گفتم چی نوشته بود؟ گفت نوشته بود که پذیرفته نشدید و کارنامه رو گذاشته بود.

    وقتی مال من این نیست، قاعدتا یعنی قبول شدم دیگه، نه؟


  • ۱۳ عجب!
  • ۲۵ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۳ فروردين ۹۹

    هشت لبخند نودوهشت، در اولین صبح نودونه

    _عید نودوهشت، کلش. 

    _بودن اسکای. اون بچه‌ی خوردنی و ناز! 

    _نمایشگاه کتاب. 

    _شونزده تیر. 

    _قبول شدن تو آزمونا، این‌که تونستم به خودم ثابت کنم که واقعا می‌شه. 

    _روز اول سال دهم. 

    _خوندن کتابای جدید، کتابایی که مدت‌ها بود می‌خواستم بخونم. و تا حدی هدف‌دار کردن مطالعه‌م_تا حدی!_و خوندن کتابایی با حال و هوای متفاوت. 

    _انیمه دیدن. یه چند تا انیمه ناز و قشنگ دیدم امسال... 


    اینم هشت تا. نصفشون رو قبلا گفته بودم، نصفشون هم واضح نبودن. شما به بزرگی خودتون ببخشید. =))

    چالش از اینجا و توسط شارمین شروع شده. ممنون از هلن برای دعوت من. 

    هرکسی که این پست رو می‌خونه، دعوته که بنویسه. بسم‌الله! =) 

  • ۱۳ عجب!
  • ۵ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۱ فروردين ۹۹