تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

۲۲ مطلب در آذر ۱۳۹۸ ثبت شده است

ما از اولشم فرق داشتیم

خب، پس یلداست!

ما پریشب یلدا گرفتیم، چون امشب همه نبودیم که دورهم جمع بشیم.

گفتم که یلدا و عید رو خیلی دوست دارم.

نمی دونم، پریشب مثل هر شب نبود. یه جور دیگه بود. بدو بدو از تئاتر برگشتیم تا به شام برسیم، سفره رو جمع کردیم و خوراکی خوردیم و همه چی، اما فرق داشت دیگه. هی من می خواستم فرار کنم برم رو پشت بوم، اما نشد.

یلدات مبارک، زمستونت مبارک. امیدوارم تو زمستون خوشحال تر باشی از پاییز.

+وجهه الکی خوش وجودم داره می گه ببین چه قدر عمرمون کوتاهه که یه دقیقه بیشتر رو جشن می یگریم، از زندگی ت استفاده کن! وجهه تاریک وجودم می گه بشین عزاداری کن که یه دقیقه بیشتر باید توی این دنیای لجن بمونی.

+عکس مال امسال نیست، مال سه سال پیشه. اون دست النگودار که داره پفیلا برمی داره مامان جونه. اونی که انگشتر داره عمو ح. اون موقع درد نداشت، اون موقع خاله تعریف نمی کرد که: "بهم می گه می خوام پام رو از بیخ با اره ببرم که دیگه این قدر درد نکنه." اون موقع دچار چیزی نبود که نه ما بدونیم چیه و نه دکترا تشخیص بدن.

دستایی که دارن کدو برمی دارن اون یکی خاله ست و عمو ر. اون پاهای کوچولو هم مال خواهر پسرخاله ن، ریزتر از الان بود مورچه خانم.

اون آستین صورتیه که داره سیب برمی داره منم و دست کناریم نمی دونم کیه. اومدم آستینم رو بکشم بالا که عکسو گرفت، بقیه عکسا هم به قشنگی این یکی در نیومدن.

اونی که جلوش اناره، مهدیه.

دستی که داره پرتقال برمی داره هم زینبه.

نگاه کردن به این عکس حس خوبی بهم می ده. این که همه کنار همن و با این که صورتاشون معلوم نیست، من می تونم خوشحالی رو توی دستاشون ببینم. آسودگی شاید، از این که حداقل یه ذره تنها نیستن.

+در راستای "+" اول باید عرض کنم که بیشتر از همیشه از خودم بیزارم. تو کل هفته پیش یه ذره هم درس نخوندم، مدت هاست برای کانالم پست نذاشتم و و و. هزار تا کار نکرده، یه عالمه استرس و عذاب وجدان. 

با همه وجودم دوست دارم درس بخونم، از ته دلم. همیشه دلم می خواست از این بچه هایی باشم که ده ساعت می شینن پای کتاب و بلند نمی شن. درس خوندن برای من لذت بخشه، اما نمی تونم انجامش بدم. انگیزه؟ دارم. رویا؟ دارم. همت؟ ابدا.

  • ۱۲ عجب!
  • ۷ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۳۰ آذر ۹۸

    ساره

    دیشب رفتیم تئاتر. تئاتر کودک، "قهرمانان جنگل".

    وارد خانه جوانان که شدیم پسرخاله گفت که قبلا اونجا رفته. زینب هم همین‌طور. گفتم من نه. اما وقتی رسیدیم جلوی ساختمون یادم اومد که دو بار رفتم اونجا با کارلا، رفتیم تئاتر دیدیم. پِپه بود و... همین الان یادم اومد، آرزوی عجیب نیکلا اگه اشتباه نکنم. قشنگ بودن، یادش به خیر.

    حالا چرا رفتیم؟ چون ساره مهمونمون کرده بود.

    ساره کیه؟

    ساره دخترخاله مامانه. چهار سال از من بزرگتره. هم‌سن من بود که با دوست‌پسرش ازدواج کرد. همه باهاش مخالفت کردن و باهاش حرف زدن. مامان، خاله‌ها، مامان‌جون، مامانش، همه. قبول نکرد، گفت عاشقشم. گفت باهم می‌سازیم زندگی‌مونو. جلوی همه وایساد و ازدواج کرد.

    اولای امسال بود که فهمیدم می‌خواد طلاق بگیره. باهم نمی‌ساختن خب، دو تا آدم از فرهنگای کاملا متفاوت و خانواده‌های مختلف. اما خب شوهرش طلاقش نمی‌ده، حق طلاق هم دست شوهرشه. راستش نمی‌دونم دقیقا وضعیتش چه‌جوریه، چون جلوی من درموردش صحبت نمی‌کنن کلا.

    ساره از اول ساره نبود، اسمشو همین چند ماه پیش عوض کرد. هنوز هم سخته که به این اسم صداش کنم، اما بهش حق می‌دم. به نظر من هم اسم قبلی‌ش قشنگ نبود. آره، اسمش رو عوض کرد، قیافه‌ش رو عوض کرد و دوباره وایساد جلوی خانواده‌ش و گفت می‌خوام بازیگر شم. و بازیگر شد. نه بازیگر گنده و سلبریتی و سوپراستار، ابدا. ولی خب، شروع کرد دست‌کم.

    درسته که خیلی اخلاقاشو تایید نمی‌کنم، تو خیلی چیزا درکش نمی‌کنم و از همه بیشتر ازدواجش، اما یه جورایی تحسینش می‌کنم. خودشو جمع کرد. بلند شد از جاش. ننشست گوشه خونه عزا بگیره. رفت دنبال رویاهاش.

    موفق باشه خب، من که خوشحال می‌شم.

    +دوباره رو پشت‌بومم. این دختره داره رو پشت‌بوم همسایه شافل می‌رقصه و فیلم می‌گیره. داشتم نگاش می‌کردم، قشنگ می‌رقصه. یهو حس کردم شاید خوشش نیاد. دیگه نگاش نکردم. 

  • ۱۲ عجب!
  • ۸ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۲۹ آذر ۹۸

    دخترخاله جدیده

    خاله گفت: اگه خسته می‌شی بده‌ش بغل خودم.

    گفتم: نه! خسته نمی‌شم، بذار بخوابه.

    دو ساعت رو دستم خوابید. از خود تهران تا خود قم. دستم درد گرفته بود. پیشونی‌ش خیس عرق شده بود و موهاش چسبیده بود به پیشونی‌ش. یهو می‌پرید، انگار که خواب بد ببینه. دلم می‌خواست فشارش بدم، محکم. هروقت می‌بینمش دلم می‌خواد حسابی فشارش بدم. 

    خدایا، من خیلی این بچه رو دوست دارم!

    امروز پرسیدم: اسکای چند سالشه؟

    گفت: یک.

    با خودم فکر کردم که انگار خیلی بیشتر از این حرفا بوده! خیلی بیشتر. نمی‌دونم چرا این حس رو دارم.

    +دو روز نتونستم پنل وبلاگم رو باز کنم. نمی‌دونم چرا، فقط نتونستم. امروز بالاخره دلم رو زدم به دریا و من بودم و سی‌وهفت تا ستاره روشن. 

  • ۱۸ عجب!
  • ۶ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۲۸ آذر ۹۸

    بهترین‌های عرصه‌ی موسیقی

    هفته پیش موضوع انشا نوشته‌های گزارش‌گونه بود.

    خب اکثر بچه‌ها انشاهای مدرسه رو می‌نویسن که نوشته باشن، از سر بازکنیه. از جمله خود من. اما این بار انگار یکی از بچه‌ها نظرش عوض شده بود. 

    انشاش درمورد روزی بود که رفته بوده کنسرت ماکان‌بند. 

    خدایا... 

    باید بودید و می‌دیدید.

     «دوربینمو دادم دست بادیگاردش که عکسو بگیره. داشتم رو ابرا راه می‌رفتم. عکسو که گرفت گفتم: ممنون، ممنون بابت همه‌چی. با یه لبخند سرشو انداخت پایین و گفت: خواهش می‌کنم.»

    یعنی همه داشتن می‌خندیدن زیرزیرکی. عین این رمانای اینترنتی شده بود. خدایا... اصلا نمی‌دونم چی بگم. نوشته بود که  «خیلی خوشحال بودم که بالاخره با بهترین‌های عرصه موسیقی ایران دیدار می‌کردم.»

    یعنی اینو که گفت دیگه سرمو کوبیدم تو دیوار. خدایا، می‌شه یه عقلی به اینا بدی، یه پولی به من؟

    آخه من نمی‌فهمم، موسیقی‌ای که بهتریناش اینا باشن که خب باید بره بمیره! از اون‌ور خانوم الف داشت حرص می‌خورد، چون واضحه که از نظر اوشون بهترینِ عرصه موسیقی ایران کس دیگه‌ای بود. منم روم نمی‌شد بگم بابا همون کسی که شما داری سنگشو به سینه می‌زنی هم یه نفره لنگه همینا. همچین فرقی باهم ندارن باور کن. سعی کردم غیرمستقیم بگما، اما یا نگرفت یا به روی خودش نیاورد. مثلا گفتم: ببین، همه ما آهنگ چرت هم گوش می‌دیم، با خودمون که تعارف نداریم! گفت: نه! من اصلا چیزی که خوب نباشه گوش نمی‌دم.

    منم دیگه چیزی نگفتم. 

    ولی خدایی نمی‌تونم درکشون کنم. نه تنها با همه وجودشون باور دارن که اینا بهترین‌های بهترین‌ها هستن، بلکه عاشق خود خواننده و هرچیز مربوط بهش هم هستن. آدم نمی‌دونه چی بگه، زبونم قاصره به خدا.

    تقصیر خودمونه همه‌ این چیزا. وقتی هنرمند و الگوی درست و حسابی نداشته باشیم، همه بچه‌ها کشیده می‌شن به سمت یه عده چرت‌وپرت‌خون و چرت‌وپرت‌ساز و چرت‌و‌پرت‌نویس. یا می‌رن سراغ نویسنده و خواننده و بازیگر خارجی. حالا بیست‌و‌سی بره زر بزنه درمورد دایورجنت. بگه این ترویج تفکر فرقه‌ایه!! خدایاااااا!!!! شما جایگزینی برای این "تفکر فرقه‌ای" دارید؟ آهنگ آدمیزادی دارید که ما بریم گوش بدیم؟ چه‌قدر فیلم خوب می‌سازید؟ اه.

    +حالا شاید نظر من در رابطه با موسیقی ایرانی آنچنان قابل اطمینان نباشه، چون گوش نمی‌دم. آهنگای سنتی رو قبول دارم که هرازگاهی گوش می‌دم و از خواننده‌های پاپ‌اونایی که شعرای درست و حسابی می‌خونن. چاوشی، محمد معتمدی، حجت اشرف‌زاده، چه می‌دونم، اینا دیگه. تازه همینا رو هم به جز چاوشی، از هرکدوم فوقش دو سه تا آهنگ شنیده باشم که همه‌شو بذاری رو هم بازم چیز زیادی نمی‌شه. اما واقعا فکر نمی‌کنم یه دونه منتقد پیدا کنید شما که همچین خواننده‌هایی رو تایید کنه. 

  • ۱۲ عجب!
  • ۱۷ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۲۵ آذر ۹۸

    پدری قبل از چهل

    یه معلم زبان داشتم، یه بار برگشت گفت: مردا تا قبل چهل سالگی بچه‌ن. بعدش تااازه یه ذره بزرگ می‌شن، تازه می‌تونن مثل یه پدر رفتار کنن.
    حالا بی‌خیال اینکه حرفش خیلی جنسیت‌زده‌ست و اصلا این خاله‌زنک‌بازیا دیگه چیه؟ ولی درمورد بابای من که صدق می‌کنه. :/
    دیشب دعوامون شده همین‌جور شوخی‌شوخی، برداشته منو ناک‌اوت کرده، بعد می‌گه سولویگ جان بیا سفره رو بنداز. رفتم دستمو نشونش می‌دم، می‌گم بابا داره خون میاد انگشتم! می‌گه آخی، چی شده؟ می‌گم بابا! خودت الان این‌طوری‌ش کردی! بوسش می‌کنه می‌گه خوب می‌شه، اینکه چیزی نیست! 
    اون دفعه برام زیرپایی گرفته، پریدم از رو پاش می‌گم بابا جان، عزیزم، چند سالته آخه خاله؟ می‌خنده فقط.
    کلا مدلشه. دیگه شدم فولاد آب‌دیده. داری تو خونه راه می‌ری برای خودت، یهو پرت می‌شه رو زمین می‌بینی یه نفر وایساده اون عقب داره هرهر می‌خنده. 
    تازه یه عادتی هم داره که هروقت من سر سفره برای خودم آبی، دوغی، دلستری، چیزی بریزم، همه رو تا ته می‌خوره و من دوباره باید لیوانو پر کنم. اصلا عادت شده برای منم، وقتی چیزی رو می‌ریزم همین‌طوری ظرفش رو می‌گیرم دستم که دوباره لیوان رو پر کنم. 
    +اینم شد از اون پستای خب که چی. احتمالا پاکش کنم، شاید.
    +از تعطیلی استفاده بهینه کردم. All the missing girls رو تموم کردم، کیک هویج هم پختم. اصلا هم مزه هویج نمی‌ده! خدا رو شکر ولی، همه‌ش می‌ترسیدم مزه‌ش بشه یه چیزی مثل آب‌هویج، نتونم بخورمش. جای شما هم خالی. 
  • ۱۸ عجب!
  • ۷ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۲۴ آذر ۹۸

    همه نسکافه‌های دنیا مزه‌ی "تو" را دارند...

    گفته بودم که نمی‌روم. حوصله نداشتم که بروم، اما رفتم. بابا چه می‌گفت؟ "نه خود می‌روی، می‌برندت به زور".

    نشسته بودم روی صندلی و به اطراف نگاه می‌کردم. لبانم خسته‌تر از آن بودند که لبخند بزنند، اما مال او نه. گفت: "تو چی می‌خوری؟" گفتم: "نمی‌دونم، هرچی تو می‌خوری. فقط..." حرفم را قطع کرد: "می‌دونم، قهوه تلخ دوست نداری." و دستش را بلند کرد و آهسته چیزی به گارسن گفت. چند دقیقه طول کشید تا پسر برگردد و لیوانی را جلوی او و ماگی که ازش بخار بلند می‌شد را جلوی من بگذارد. سوالی نگاهش کردم که چشمک زد و گفت: "سورپرایز، گرچه احتمالا می‌دونی." نمی‌دانستم. شانه‌ای بالا انداختم و ماگ را به دهانم نزدیک کردم. چه بوی آشنایی داشت. قبل از اینکه بفهمم بو را از کجا به یاد دارم، جرعه‌ای فرو دادم. داغ بود. زبانم سوخت. گلویم هم، مغزم هم... پرید توی گلویم و سرفه‌ام گرفت. سرم تیر کشید. خندید و گفت: "نسکافه، با شیر و شکر زیاد. همونی که خیلی دوست داری!"

    زورکی لبخند زدم. داغْ داغ لیوان همه‌اش را سر کشیدم. نگفتم که خیلی وقت است لب به همچین چیزی نزده‌ام. 

    از همان روزی که لکه نسکافه از روی لباسم پاک نشد. 

    از همان روزی که در پشت سرت بسته شد. 

    از همان روزی که همان بوی آشنا تمام خانه را پر کرد، بی‌آنکه به یاد بیاورم از کجا آمده. 

    بگذار رازی را برایت بگویم: من هیچ‌وقت واقعا نسکافه دوست نداشتم.

     

    بشنویم: Strawberries and cigarettes

    ***

    هشدار: تمام چیزهایی از این دست که در اینجا می‌خوانید تخیلی و ساخته ذهن نویسنده‌اند و اکثر اوقات غیرقابل‌درک و بی‌معنی به نظر می‌رسند؛ چرا که شخص نگارنده هم گاهی نمی‌داند دارد چه بلغور می‌کند. در کل لازم نیست او یا نوشته‌هایش را جدی بگیرید، صرفا چون خودش فکر می‌کند چیزهایی که می‌نویسد جالب و "کول"اند. 

  • ۳۱ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۲۱ آذر ۹۸

    حالا آبیه یا زرد؟

    دستم خورد به اتو. بوی پلاستیک سوخته بلند شد. 

    گفتم: من دارم آب می‌شم.

    کسی چیزی نگفت. 

    گفتم: دستم... دستم رفت، ریخت رو زمین.

    کسی چیزی نگفت.

    بقیه دستم رو فرو بردم تو آب سرد. بخار بلند شد. بقیه‌ش دیگه آب نشد. 

    نشستم بالا سر دست آب‌شده‌م. بوی نمک می‌داد. با کاردک جمعش کردم و ریختمش تو استوانه شیشه‌ای. نخای کلاس شمع‌سازی رو پیدا کردم.

    دستم شمع شد. 

    دستم گریه کرد. 

  • ۱۶ عجب!
  • ۶ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۲۰ آذر ۹۸

    نیمه‌شب اتفاق افتاد*

    شروعش وقتی بود که داشتم برای شصتادمین بار می‌دیدمش. یهو حالم ازش بهم‌خورد. یهو گفتم: اه، این چیزیه که تو بهش می‌گی موردعلاقه؟ 

    گالری‌م رو بالا پایین کردم. همه فیلما بهم حالت تهوع دادن. همه‌شون به نظرم چرند و سخیف اومدن. 

    پلی‌لیستم رو بالا پایین کردم. چندشم شد. 

    پستای وبلاگم رو مرور کردم و منزجر شدم. 

    به گمونم دچار حالتی شدم به اسم خودبیزاری. از خودم و تمام چیزای مربوط به خودم متنفرم. حالم از همه‌شون بهم‌ می‌خوره. دلم می‌خواد تبلت رو برگردونم به تنظیمات کارخونه و فولدر فیلما و آهنگام توی کامپیوتر رو حسابی پاکسازی کنم و بعدش حافظه‌م رو پاک کنم و راحت بشینم سرجام. 

    وای خدایا، حالم از مدرسه بهم می‌خوره. دیگه نمی‌تونم این حجم از مسخره‌بازی و بی‌برنامگی‌شون رو تحمل کنم. دلم می‌خواد تک‌تکشون رو با همین دستای خودم خفه کنم. 

    حتی وقتی به صندلی‌م و دیوار کنارم نگاه کردم و به این فکر کردم که من دو ماه و نیمه دارم اینجا می‌شینم، دلم خواست همه‌جا رو بشورم و هر اثری از وجودم رو پاک کنم و بعدش گم و گور شم. 

    حتی دیدن آدمایی که یه طوری بهم ربط دارن، باعث می‌شه یه حس عجیبی بهم دست بده. 

    هیچ‌وقت این حس رو نداشتم، اما حتی از بدنم هم بدم میاد. توش راحت نیستم. انگار بدن من نیست. مال یکی دیگه‌ست. من دزدیدمش و دارم قاچاقی توش زندگی می‌کنم و هر لحظه ممکنه سر و کله‌ی صاحب اصلی‌ش پیدا بشه و پرتم کنه بیرون.

    این‌قدر چیزایی که باید حواس خودم رو از فکر کردن بهشون پرت کنم زیاد شدن که دیگه یادم نمیاد الان دارم از چی فرار می‌کنم. یادم نمیاد داشتم به چی فکر می‌کردم که اعصابم خرد شد و یهو چسبیدم به دم‌دستی‌ترین فکری که تونستم. این‌قدر زیاد شدن که حتی همین‌طوری کلشون رو یادم نمیاد، مگه این‌که یهو فکرشون تو سرم جوونه بزنه و بگم: عه! تو هم بودی؟ 

    خدایا، یه چیزی بهت بگم؟ جدا حس می‌کنم کلا دیگه منو نمی‌بینی. من هبچ‌وقت بهت شک نکردم. به بودنت، به همه‌چیزت. اما نمی‌دونم... نکنه دلم سیاه‌تر از اونه که بخوام بیام سراغت؟ نکنه جزو "من یشاء" نیستم؟ نمی‌دونم، هرچی که هست، داره اذیتم می‌کنه. من که می‌خواستم دختر خوبی باشم، من که سعی‌مو کردم... 

    *اسم یه فیلم بود، نه؟ 

  • ۱۵ عجب!
  • ۴ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۱۸ آذر ۹۸

    یک روز دیگر، سولویگ و دوازده فروردین

    زنگ اول علوم‌فنون داشتیم. معلممون گفت امتحانا رو صحیح نکرده. بچه‌ها گیر دادن که خانم بدید حیدری صحیح کنه. معلممون گفت: "بذار برگه خودشو صحیح کنم ببینم چند می‌شه!" تابستون(یکی از بچه‌ها) گفت: "خانم این بیست می‌شه. می‌شینه سوالای فیزیک بچه‌های تجربی رو حل می‌کنه*، دیگه علوم‌فنون که چیزی نیست براش!" معلممون گفت: "واقعا؟" گفتم: "داره پیازداغشو زیاد می‌کنه خانم، از این خبرا هم نیست!" تابستون دوباره برگشته می‌گه: "چرا خانم، من بودم دیگه. سوال امتحانی‌شونو داشتن از این می‌پرسیدن ببینن درست حل کردن یا نه."

    آخرش معلممون وقت نکرد، برگه‌مو داد دست خود تابستون. نشست به صحیح کردن تو زنگ تفریح، یهو دیدم صدای قهقهه شیطانی میاد. گفتم:" چی شده؟" گفت: "بیست نمی‌شی! یوهاهاهاها!" گفتم: "یعنی فکر کنم من نابود بشم تو خیلی خوشحال شی، نه؟" گفت: "معلومه!"

    حالا بماند که اون چیزایی که فکر می‌کرد اشتباهه رو من درست نوشته بودم.

    ولی خب، رسید به سوال آخر، یک و نیم نمره. بالاترین بارم امتحان. می‌دونستم غلط نوشتمش دیگه. دو تا بی‌دقتی هم داشتم، شد هفده و نیم. هفده و نیم! به تابستون گفتم: "الان خوشحالی؟ خوب شد الان؟ دلت خنک شد؟" گفت: "اوف، آره چه جورم. خدا رو شکر!" 

    خیلی برام مسخره بود. من هرچی تست علوم‌فنون زدم بالای نود درصد در اومده، اون وقت یه امتحان پیزوری این‌جوری شد. مسئله اینجاست که من آدمِ حفظ کردن نیستم. بلد نیستم یه چیزی رو همین‌جوری حفظ کنم. باید بدونم چیه و یادش بگیرم. وقتی معلم به ما نگفته که چه‌طور باید لحن و ضرباهنگ شعر رو تشخیص بدیم و هروقت ازش خواستم گفته فقط حفظشون کنید، معلومه که نتیجه این می‌شه. برخلاف تصور اکثر آدما، به نظر من دروس انسانی اصلا حفظ کردنی نیستن. یاد گرفتنی‌ان. اقتصاد رو اگه یاد نگیری نمی‌تونی جواب بدی، هرچه‌قدر هم حفظ‌کردنت خوب باشه. جامعه‌شناسی همین‌طور، جغرافی همین‌طور، تاریخ همین‌طور.

    همه اینا رو گفتم تا برسم به اینجا. 

    من همه‌ش می‌گفتم نمره‌هام برام مهم نیستن، ناراحت نمی‌شم به خاطرشون. اما با دیدن هفده و نیم واقعا خونم به جوش اومد. اعصابم خرد شد و تمرکزم به‌هم ریخت. نزدیک بود امتحان اقتصادم رو به خاطرش گند بزنم. یهو به خودم اومدم و گفتم الان تو دقیقا چه مرگته؟ خب اتفاقیه که افتاده، به خودت بیا! یه امتحان ساده، وقتی که می‌دونی همه‌چیز رو بلدی کوچک‌ترین اهمیتی نداره.

    واقعا حالم خوب شد. حواسم اومد سرجاش. خدا رو شکر!

    گرچه بازم هرچی فکر کردم اسم سپرده پس‌انداز رو یادم نیومد. با خودم گفتم وقتی سپرده دیداری و غیردیداریه، لابد اینم می‌شه مدت‌دار و غیرمدت‌دار دیگه. :/ واضحه که نبود. حالا می‌بینی الان این‌قدر با اعتماد به‌نفس دارم می‌گم که خوب دادم، و هفته دیگه نتیجه میاد و می‌بینم شدم پونزده. دیگه هیچی منو متعجب نمی‌کنه واقعا.

    *جریان این سوال که تابستون مدام می‌زندش تو سر من، یه فرمول ساده ریاضیه! من از فیزیک چی می‌دونم آخه؟ جواب اون سوالی که هانی‌لمون از من پرسید یه فرمول بود و من فقط عددا رو جای‌گذاری کردم و جواب رو به دست آوردم، همین!

    اون روز هم تابستون داشت همین قضیه رو برای چند نفر دیگه تعریف می‌کرد، اومدم براشون توضیح بدم، دختره برگشته می‌گه: "حنات دیگه برای ما رنگی نداره حیدری!" 

    دیدم این‌جوریه، گفتم: "اصلا به کوری چشم حسود، دیشب هم نشستم سوالای هندسه بچه‌های ریاضی رو حل کردم!" 

    والا. صداقت و فروتنی با اینا جواب نمی‌ده، فقط باید بهشون فخر فروخت.

    +امروز اومدن ثبت‌نام کردن برای راهیان نور. گفتن سقف تعداد چهل نفره و اگه بیشتر باشه قرعه‌کشی می‌کنیم. دعا کنید، معمولا تو قرعه‌کشی و این‌جور چیزا شانس ندارم. همه‌ش دارم دعا می‌کنم کاش از روی نمره و موارد انضباطی تصمیم بگیرن. اون‌جوری احتمال رفتنم خیلی خیلی بیشتره.

  • ۱۰ عجب!
  • ۱۳ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۱۷ آذر ۹۸

    We are billions, of beautiful beautiful hearts

    What about us?

    What about all the times you said you had the answer?

    What about us?

    What about all the broken happy ever afters?

    What about us?

    What about all the plans that ended in disaster?

    What about love?

    What about trust?

    What about us?


    What about us

    P!nk

    +متن، ترجمه و دانلود. 

    +یکی می‌گفت مخاطبش خداست.

    یکی می‌گفت داره با یه آدم صحبت می‌کنه. 

    بعضیام می‌گن که دولت(ها) مخاطبشن.

    به نظرم همه‌ش رو می‌شه یه جورایی برداشت کرد. 

  • ۸ عجب!
  • ۱۲ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۱۶ آذر ۹۸