دینگ!

صدای پیامک موبایل بلند شد.

دستم بندِ ظرف‌ها بود. آمدم صدا بزنم: "ملیج، موبایلم رو می‌دی؟"، اما یادم آمد که ملیج مدرسه است. به هر حال یک پیامک ساده بود، هرکسی که فرستاده بودش می‌توانست ده دقیقه دیگر صبر کند.

شستن ظرف‌ها که تمام شد، دست‌هایم را با پایین لباسم خشک کردم. موبایلم را برداشتم. شماره عجیبی بود، اسم نداشت: "والد گرامی، فرزند شما امروز در کلاس حاضر نبوده. جهت موجه کردن..."

خشکم زد. 

ملیج؟

ملیج که صبح رفت بیرون!

شلوار ورزشی و خوراکی‌هایش را توی کیفش گذاشت، لبخند زد و خداحافظی کرد و رفت! سر کلاس نبوده؟ خدایا... کجاست؟ ملیج؟ ملیج...

جرقه‌ای توی ذهنم روشن شد. 

 «_اصلا تو منو دوست نداری!

_معلومه که دوسِت ندارم! چرا باید دوسِت داشته باشم؟»

جدی گرفته بود؟ من داشتم شوخی می‌کردم!

سرم گیج رفت. دستم را به دسته نزدیک‌ترین مبل گرفتم. آمدم بنشینم که پریروز را یادم آمد. 

 «_می‌دونی، باید خدا رو شکر کنی که جایی ندارم. 

_جایی نداری؟ یعنی چی؟

_یعنی همین دیگه. جایی ندارم که برم، وگرنه تا الان ده بار از اینجا فرار کرده بودم. 

_لازم نیست جایی داشته باشی. 

_چی؟

_شهرداری. شهرداری یه جاهایی داره به اسم گرمخانه. می‌تونی بری اونجا.»

صبر کن ببینم، شلوار ورزشی؟

به سمت اتاقش دویدم. برنامه هفتگی‌اش بالای میز، روی دیوار چسبیده بود. 

امروز چندشنبه بود...؟ شنبه. امروز که ورزش نداشت! موبایلش. موبایلش کجا بود؟ روی اپن نبود. بالای تختش را نگاه کردم، روی میز، زیر بالش، توی کشوها، توی کمد، روی دروار، همه‌جا را بیرون ریختم. نبود. نبود. کیف پولش هم غیب شده بود.

اشک توی چشمم جمع شده بود. مانتویم را سرسری پوشیدم و شالی روی سرم کشیدم. کلیدها و سوییچ ماشین را قاپیدم و از خانه بیرون زدم. نشستم پشت فرمان. به تصویر خودم توی شیشه تشر زدم: "اشکاتو پاک‌ کن! به خودت بیا، چه مرگته؟ خبری نیست. الان می‌ری و می‌بینی تو یه کلاس دیگه بوده، تاخیر داشته. اصلا شاید اسمشو اشتباه دادن! الکی بد به دلت راه نده، چیزی نیست، چیزی نیست."

رسیدم. در را باز کردم و وارد مدرسه شدم. از پله‌ها بالا رفتم و جلوی در دفتر معاون آموزشی رسیدم. دستم را آوردم بالا که در بزنم، لرزید. موضوع خوشایندی نبود، دلم نمی‌خواست راجع بهش صحبت کنم... ولی مگر چاره دیگری داشتم؟ در زدم. صدای معاون گفت: "بفرمایید؟"

وارد شدم.

_سلام خانم اصغری. من مادر ملیج هستم. ملیج... ملیج امروز صبح از خونه اومد بیرون، با لباس و وسایل مدرسه، اما فکر کنم یه اشتباهی پیش اومده. برای من پیامک اومده که غیبت داشته.

صورت معاون جدی شد. 

_کدوم کلاس بوده؟

_کلاس الف. 

خانم اصغری از جایش بلند شد. از پله‌ها بالا رفت و جلوی در کلاس الف ایستاد. در زد. در باز شد. 

_سلام خانم شیرین. می‌شه لطفا ملیج رو صدا کنید؟

_سلام خانم اصغری. ملیج؟ ملیج کجایی؟

یکی از بچه‌ها گفت: "ملیج که امروز غایبه خانم!"

رنگ از صورتم پرید. خانم اصغری سری تکان داد و گفت: "که این‌طور. مزاحم درستون نمی‌شم، ببخشید."

معلم پرسید: "اتفاقی افتاده خانم اصغری؟"

خانم اصغری آهسته گفت: "چیزی نیست. برگردید سر درستون."

و به سمت من برگشت. گفت: "گریه نکنید مادر ملیج. دوستای هم‌کلاسی‌ش ممکنه بدونن کجاست؟"

داشتم گریه می‌کردم؟ خودم نفهمیدم. صورتم را پاک کردم و گفتم: " ن... نه. با بچه‌های کلاسش خیلی... خیلی جور نبود. ولی... ولی یه دوست توی کلاس ب داره که شاید بدونه..."

خانم اصغری سری تکان داد. 

_بسیار خب. اسم دوستش چیه؟

_سهره. اسمش سهره‌ست. 

خانم اصغری در کلاس ب را که آن طرف راهرو بود زد. صدای معلم گفت: "بفرمایید." خانم اصغری در را باز کرد. از پشت سرش داخل کلاس را دیدم. سهره را بین بچه‌ها شناختم. من را که دید، رنگش پرید. خانم اصغری گفت: "اگر امکان داره، سهره چند لحظه از کلاس بیاد بیرون. کارش دارم." معلم با سر به سهره اشاره کرد که بلند شو و گفت: "حتما."

سهره از جا بلند شد. درست قدم برنمی‌داشت، پاهایش می‌لرزیدند. لرزش پاهایش را که دیدم، لرزه به کل جانم افتاد. دستی روی پیشانی‌ام کشیدم. مطمئن شدم که اتفاق بدی افتاده. صداها را واضح نمی‌شنیدم. صدای سهره بریده‌بریده بود، داشت گریه می‌کرد: "خانوم به خدا من بهش گفتم که نکنه... گوش نکرد... گفت نمی‌تونه... بلیت اتوبوس... قسمم داد به کسی چیزی..."

زمین دور سرم می‌چرخید. 

قبل از سیاهی، صدای دینگ پیامک را شنیدم و بعدش: تق. سردی سرامیک کف راهرو آرامم نکرد.

ملیج؟