تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

۲۰ مطلب در دی ۱۳۹۸ ثبت شده است

me and my head have become very very very close

صداهه دیگه اکثر وقتا اینجاست.

وقتی به کتابای تازه نگاه می کنم، با انگشتش سرم رو برمی گردونه به سمت میزم و درسای نخونده.

وقتی دارم می رم مدرسه و تو راه شعر می خونم، دستش رو می گیره جلوی دهنم تا کسی صدام رو نشنوه.

وقتی نشستم بالای تختم و دارم فیلم می بینم، از لامپ آویزون شده و چیزایی می گه که به خاطر هندزفری تو گوشم نمی شنوم.

وقتی گشنه م نیست و نمی تونم غذام رو تا آخر بخورم، بهم پوزخند می زنه و سر تکون می ده.

وقتی دلم می خواد گریه کنم ولی نمی دونم چرا، گلوم رو فشار می ده و چشمام رو فوت می کنه.

وقتی صبح ساعت چهار بیدار می شم تا درس بخونم، می زنه تو سرم.

وقتی با فائزه بدخلقی می کنم، مثل مشاورا می شینه که باهام حرف بزنه. "چه مرگته سولویگ جان؟"

وقتی مامان داره دعوام می کنه که چرا کارایی که بهم گفته رو انجام ندادم، می خنده. یه خنده مسری که من رو هم به خنده می ندازه. "تو آدم بشو نیستی، نه؟"

وقتی کادوی تولد کوردیلیا رو تو خونه جا گذاشته م، تو مترو جلوم راه می ره و داد و بیداد می کنه.

وقتی دستم می ره که safe تبلت رو بعد از چند ماه باز کنم، مثل سگ دستمو گاز می گیری و اون قدر فشار می ده دندوناشو تا بی خیال بشم.

وقتی خبر گم شدن یه بچه رو می شنوم، تو گوشم داستان همه اون بچه هایی که گیر متجاوزا و باندای قاچاق اعضای بدن افتادن رو زمزمه می کنه.

ولی می دونی مسئله چیه؟ صداهه هم یه بخشی از منه. صداهه خود منه، مثل پیرزنه. صداهه منطق خالصه، بدبینی محضه. اگه صداهه نباشه، اون قدر تو احساساتم دست و پا می زنم تا غرق شم. قبلنا عوضی بود، اما الان یه کم، فقط یه درصد آدم شده. هنوز هم یه وقتایی دلم می خواد خفه ش کنم، تا اینکه یادم میاد اون خود منه. الان دیگه تا حدی تونستیم باهم به یه زندگی مسالمت آمیز برسیم. اگه همین طوری بمونه... کاش همین طوری بمونه. دیگه اذیتم نکنه. کمتر عوضی باشه.

  • ۱۲ عجب!
  • ۵ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۲۸ دی ۹۸

    ابن مشغله

    کلاس اول بودم. روزای اول بود. معلممون پرسید: "کی مامان یا باباش فرهنگیه؟" من دستمو بردم بالا. پرسید: "کدومشون؟" گفتم: "هر دو خانم." گفت: "پدر و مادرت چه‌کاره‌ن؟" گفتم: "مامانم نویسنده‌ست، بابام توی انتشارات کار می‌کنه." سعی کرد بهم توضیح بده که فرهنگی نیستن. ولی خب من نمی‌فهمیدم که، می‌گفتم مگه فرهنگی‌تر از این هم می‌شه؟ خب فرهنگی‌ان دیگه!

    بابا اون موقع تو انتشارات کار می‌کرد. همون موقعی که قم بودیم. اومد تهران و شد مسئول پاتوق. یه سال اومد و رفت، تا اون تصادف اتفاق افتاد. شونه‌ش در رفت. مامان گفت این‌طوری نمی‌شه، باید بریم تهران. اومدیم* تهران. سه سال دیگه گذشت. مردم اون‌قدر کتاب خوندن و خوندن که درآمد پاتوق به صفر رسید. گفتیم این‌جوری نمی‌شه. بابا کارگاه رو راه انداخت. اومدیم تو این خراب‌شده که نزدیک باشه بهش. اولاش خیلی خوشحال بود. می‌گفت بالاخره دارم اون کاری رو می‌کنم که دوست دارم. بالاخره مهندس بود بیشتر از این که کتاب‌فروش باشه. خورد به اون کسادیای بازار و خوابیدن تولید. دوباره بدبیاری. سود که نبود هیچ، ضرر هم بود. بعد رفت تو اون شرکت نقشه‌کشی. بعد اومد بیرون و رفت تو کار صادرات، کارمند یه شرکت. استرس، خونه نبودن، اعصاب‌خوردی. این آخریا می‌گفت گل‌کلم بیارید نزدیکم جیغ می‌زنم. حق داشت خب، حالشون دیگه بهم می‌خوره از صیفی‌جات. هم بابا و هم دایی. حالا دوباره داره شغلش رو عوض می‌کنه، یه شرکت مهندسی دیگه. حالا این وسطش کارای نظام مهندسی و ورمی کمپوست و بقیه رو هم جا بده، اوف! خدا رو شکر که بحث این شرکته راه افتاد، چون افتاده بود به فکر زنبورداری و داشت رو مغز من و مامان کار می‌کرد که ول کنیم و بریم نکمک زندگی کنیم. بذار این درد‌ِ تموم نکردن کارا رو بندازم گردن ارث و به روی خودم نیارم که هرچی من می‌کشم از تنبلی و بی‌همتی خودمه و بابا فقط بدشانسی آورده. 

    ولی می‌دونی یه چیزو، نمی‌دونم از کی این‌جوری شده، اما خونه بودنش بهم استرس می‌ده. وقتی بابا خونه‌ست از روزای عادی بیشتر ول می‌چرخم. بیشتر با گوشی ور می‌رم، بیشتر هیچ کار نمی‌کنم. اونم عصبانی می‌شه و می‌گه هروقت نگات می‌کنم نیستی. این ماموریتی که رفته شاید آخرین ماموریت باشه. اگه این شرکته جور بشه، پنج‌شنبه‌ها هم خونه‌ست.

    من خیلی آدم بیشعوری‌ام، مگه نه؟ نباید از خونه نبودن بابام خوشحال باشم. نباید راحت باشم این‌جوری. اون یه سالی که می‌اومد پاتوق، شبا لباساشو بغل می‌کردم و گریه می‌کردم تا خوابم می‌برد. اون‌وقت الان چی...؟ چرا آخه؟ 

    *اومدیم نه، رفتیم. کی یاد می‌گیری؟ 

  • ۱۳ عجب!
  • ۹ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۲۶ دی ۹۸

    نه سال دارم، سپیده ام من

    بذار اولش بگم که قصدم دعوا نیست، دارم دنبال جواب می گردم.

    الان که مامان رسما نقش پارتی پلنر رو به عهده گرفته و داره برنامه ریزی می کنه برای جشن تکلیف فائزه، من بیشتر از همیشه به این فکر می کنم که: واقعا زود نیست؟

    به نظرم منطقی نمیاد، این که فائزه و امین با فاصله یک ماه از هم به سن تکلیف برسن. فائزه که کلاس سومه و امین که کلاس نهمه. یعنی واقعا فهم و درک این دو نفر از دنیای اطرافشون، از تکالیفی که باید انجام بدن و غیره و غیره در یک حده؟ 

    توی کتاب دینی یه سالمون که یادم نیست، نوشته بود سن تکلیف سنیه که علاوه بر تغییرات جسمی، آدما شروع به سوال پرسیدن می کنن. این که خدا کیه، چرا این کار رو انجام می دیم، چرا فلان چیز اون جوریه و غیره و یا به عبارتی، یواش یواش به بلوغ عقلی می رسن. و من به فائزه نگاه می کنم و می بینم این بچه نه تنها سوالی نداره و نمی پرسه، حتی جواب هم نمی ده. اگه بخوام خودم رو بگم، شاید دوازده سیزده سالم بود که کنجکاوی رو شروع کردم. این که خدا کیه، اصلا دین چیه و هزار تا سوال دیگه که یه سری شون هم قاعدتا هنوز بی جوابن. و وقتی تفکرات خودم رو در کنار رفتارا و عقاید فائزه قرار می دم، می بینم که اصلا باهم قابل مقایسه نیستن. من اون موقع تو چه فکری بودم و این الان تو چه حالیه! حالا من درک می کنم این رو که دخترا کلا زودتر از پسرا به بلوغ می رسن، اما دیگه در این حد آخه؟

    یادمه پیارسال بود، خاله اینا اومده بودن خونه ما افطاری. مامانم از امین پرسید روزه می گیری؟ امین گفت نه، مامانم نمی ذاره. مامان به خاله گفت: زود چیه؟ دو سال دیگه به سن تکلیف می رسه. خاله گفت خب دو سال مونده، الان تو می تونی به فائزه بگی روزه بگیر؟ خدا یه چیزی می دونسته که گفته از فلان سن. (حالا اصلا بحث من اینه که خدا دقیقا کجا این قدر دقیق سن تعیین کرده؟)

    و من شاخ درآوردم. واقعا عقل و درک و از همه مهم تر قدرت بدنی یه پسر سیزده ساله، با یه دختر هفت ساله برابره؟ والا من از جایی که یادمه، همه روزه هامو گرفتم. تازه من از اون بچه های لاغر و ضعیفی بودم که همه می گفتن نذارید روزه بگیره، تلف می شه. اما خب مامان گفت بگیر، هر وقت یه ذره احساس ضعف کردی یا دیدی داری اذیت می شی، بخورش. 

    یا از اون ور دو سه سال بعد از این که من به سن تکلیف رسیدم، پسرعمو پونزده سالش شده بود و زن عمو زنگ زده بود به مامان می گفت دلم می سوزه واسه بچه م، آخه جون نداره ضعیفه.

    خلاصه این که نمی دونم، واقعا نمی دونم. گوگل جان هم که همون حرفایی رو نشونم داد که تا حالا ده بار شنیدم و عملا تو کتم نمی رن. لطفا یکی بیاد من رو روشن کنه.

     

    +وقتی به هزینه هاش نگاه می کنم، از خودم بدم میاد. ایییین همه هزینه به خاطر یه جشن دو سه ساعته؟ می ارزه واقعا؟ خب حالا اگه نمی گرفتن برات چه اتفاقی می افتاد؟

    خدایا من از بچه ها خیلی بدم میاد، با اون افکار خودخواهانه شون. از جمله شخص شخیص خودم توی همون سن.

  • ۱۲ عجب!
  • ۱۵ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۲۵ دی ۹۸

    Honey, life is just a classroom

    Constantly shifting gears between "who wants to fit in, anyway?" and "ever since I can remember, everything inside of me, just wanted to fit in."

    Me

    اگه زندگی واقعا کلاس درس باشه، یا کلاس ریاضیه، یا کلاس ادبیات. 

    ریاضی رو دیدی؟ صفر داریم و یک. تو نمی‌تونی هم صفر باشی و هم یک.

    نگاه ریاضی و مطلق به این زندگی عذاب‌آوره، اما چیزیه که همه این‌روزا انگار بهش رو آوردن. 

    ادبیات تعلیمی و کهن. همیشه ازش بدم می‌اومده. یکی از دلایلی که خیلی اوقات نتونستم با شعرای سعدی ارتباط بگیرم، همین بوده. همه‌ش حس می‌کردم و می‌کنم که به زور می‌خواد یه چیزی رو توی مغزم فرو کنه و من از این وضعیت خوشم نمیاد. 

    توی ادبیات کهن، همه‌ی شخصیتا یا سیاهن یا سفید. نامادریا جادوگرای وحشی‌ای هستن که حتی می‌تونن بچه‌های شوهراشون رو بپزن. سیاه سیاهن. اگه یه شخصیتی هم سفید باشه، حتی یه لکه سیاهی تو وجودش نیست. خوب خوب، خوب مطلق.

    حالا تکلیف چیه که من نمی‌خوام سیاه و سفید باشم؟ که من نمی‌خوام صفر یا یک باشم؟ که من نمی‌خوام چپ، یا راست باشم؟ که من نمی‌خوام این‌وری یا اون‌وری باشم؟

    تکلیف اینه که من احتمالا طرد می‌شم. که بهم می‌گن حزب باد، منافق. نمی‌تونی بعضی حرفای فلانی رو قبول کنی و بعضی حرفای رقیبش رو. نه، نمی‌شه. یکی رو انتخاب کن. مگه قدرت تصمیم نداری؟ مگه عقل و شعور لازم برای این انتخاب رو نداری؟

    آخه می‌دونی، اول سعی کردم سفید باشم، ولی خب نشد. هی یه لکه سیاه رو از اینجا پاک می‌کردم و سروکله‌ی یکی دیگه اون‌طرف پیدا می‌شد. این‌قدر درگیر پاک کردن سیاهیا شدم که سفیدیا رو کلا یادم رفت و یهو به خودم اومدم و دیدم که ای دل غافل! تقریبا سیاه شدم. بعد گفتم خب بذار سیاه باشم، سیاه کامل. اما بازم نشد. هی سفیدیا پولوق می‌زدن بیرون. بعدش تصمیم گرفتم که خاکستری بمونم، چون نتونستم مطلق باشم. 

    آره، من خاکستری‌ام، چی کار کنم؟ نه راستم و نه چپ، نه این‌وری‌ام و نه اون‌وری، نه صفرم و نه یک. و از اونجایی که در همین لحظه که دارم اینا رو تایپ می‌کنم مود "هو وانتس تو فیت‌این، انی‌وی؟" غالبه، می‌تونم بگم همینه که هست. شما آزادید که از من خوشتون نیاد، یا هرجور دوست دارید صدام کنید. برام مهم نیست. 

  • ۷ عجب!
  • ۹ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۲۳ دی ۹۸

    دلتنگی‌های اژدهای شهربازی

    چندمتر به دریای جنوب چین نزدیک می شوم. 

    چندمتر از دریای جنوب چین دور می شوم. 
    چندمتر به دریای جنوب چین نزدیک می شوم. 
    چندمتر از دریای جنوب چین دور می شوم.                                                      

    مجید اسطیری

     

    +خیلی داستان نازیه به نظرم. چهار جمله‌ست، اما یه داستان کامله.

    +فکر نکنم فردا دوباره یه پست دپرس دیگه بذارم، تموم شد. منم ناراحتم، مثل همه. منم همراه مامان پریروز تو خونه راه رفتم و صداش رو شنیدم که هر دو دقیقه یک بار می‌گفت: بد شد، خیلی بد شد، خیلی بد شد، وای...

    آره خب بد شد، اما من دیگه نمی‌دونم چی کار باید بکنم. نه خب، بذار راستش رو بگم، من ناراحت نیستم. بودم، اما الان دیگه نیستم. قبلنا (از قصد با ن نوشتمش) احساساتم خیلی پایدار بودن. مثلا اگه یه چیزی ناراحتم می‌کرد، برای روزهای متمادی ناراحت بودم. خوشحالی همین‌طور، عصبانیت همین‌طور. اما دیگه این‌جوری نیستم. یک روز، نهایت دو روز. بعدش دوباره سِر می‌شم تا یه اتفاق دیگه ناراحت یا خوشحالم کنه. الانم سِرم. فقط خسته‌م، you know؟ از اخبار که همه‌ش یه چیز رو می‌گه. از این‌که همه وبلاگا دارن یه چیز رو به شکل‌های مختلف می‌گن، مثل خود من. از کانالای تلگرام و از همه‌چی. نمی‌دونم توی همچین موقعیتی آدما باید چی کار کنن. باید عزاداری کنن؟ قطعا. اما بعدش چی؟ بعدش چی؟ 

  • ۸ عجب!
  • ۶ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۲۳ دی ۹۸

    غم...

    معنای غم را نمی‌توان با مترادف‌هایش بیان کرد. غم نه دیدنی‌ست، و نه چنان ملموس که بشود با چند کلمه به توصیف آن پرداخت. غم را نمی‌توان دید، همان‌گونه که خدا را، اما جلوه‌هایی از خود در هرسو به‌جا گذاشته که تا روحمان با آن مانوس نگردد امکان رهایی از آن را نخواهیم یافت‌.
    غم همچون دختر جوان مرموزی‌ست که کوزه بر دوش گذاشته، بازیگوشانه می‌دود و عطر گیسویش، همه‌جا را پر می‌کند. به افغانستان که می‌رسد، برقع بر چهره‌ دخترانش می‌نشاند. به فلسطین که می‌رسد، گردِ مرگ بر همه‌جا می‌افشاند. به کردستان عراق که می‌رسد، در گوششان لالایی‌‌هایش را زمزمه می‌کند. اما به ایران که می‌رسد، دیگر نمی‌رود. کوزه را کنار گذاشته و برای همیشه می‌ماند. در سوگواری‌های جنوب جا خوش می‌کند. کرمانشاه را آنقدر می‌خنداند که شکمش به لرزه می‌افتد. بر دستان زحمتکش زنان مازندران، چنان بوسه‌ای می‌کارد که سرخی‌ لبانش بر آن دست‌ها نقش می‌بندد. همبازی دخترکانی می‌شود که نه می‌توانند واژه تجاوز را تلفظ کنند و نه واژه قتل را تصور. می‌رود میان جمعیت مردم، فریاد آزادی سر می‌دهد. یا می‌نشیند در حنجره‌ی بنان و الهه‌ی ناز می‌خواند. غم را می‌شود در چهارراه‌های تهران، کنار چاه جمکران، در گورستان ظهیرالدوله، و پشتِ پنجره‌ی اتاق تمام آدم‌ها یافت و بر آن گریست. جدال با او میسر نمی‌شود، کنار آمدن هم دشوار است. تنها می‌شود به آن دختر کوزه‌به‌دوش نگاه کرد و دید چگونه ایران را به گریه وادار می‌کند...

     

    +Power to the local dreamers.

    نوشته از من نیست، نویسنده‌ش هم‌کلاسی‌مه. آناهیتا بامداد. خیلی دوست داشتم نوشته‌ش رو.

    +می‌دونی من چی می‌گم؟ این دختر خانم تو کل دنیا دوراش رو می‌زنه و کوزه‌ش رو پر می‌کنه. می‌رسه به خاور میانه، می‌گه: آخیش، هیچ‌جا خونه خود آدم نمی‌شه!

  • ۱۷ عجب!
  • ۶ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۲۲ دی ۹۸

    اصلاحیه

    _سلام. ببخشید، اون مانتو چهارخونه‌هه بود، سبز و آبی... بله همون. سایز هجده ایکس‌لارجش رو دارید؟ ندارید؟ حیف شد... ممنون.

     

    +گل به خودی هم نبود حتی. اون توپ لعنتی منفجر شد، ترکش شد. رفت تو تنمون. تیکه‌پاره‌مون کرد. تمام.

    +یه جایی بود تو ریوردیل، می‌گفت: "You know how there are just some towns that bad things always seem to happen؟"

    Well, Iran was becoming one of those towns, one of those countries.

    یه قطار از ریل خارج شد. 

  • ۱۹ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۲۱ دی ۹۸

    Great expactations

    آدما آرزوهای بزرگی دارن، اولش. 

    آرزوهای خیلی خیلی بزرگ. 

    بعد هی دست می‌ندازن و هی تلاش می‌کنن واسه رسیدن به آرزوهاشون. براشون مهم نیست که آرزوهاشون دست‌نیافتنی‌ان. براشون مهم نیست که همه دارن دست‌کم می‌گیرنشون و بهشون می‌خندن.

    آدما به خودشون و همتشون اعتماد دارن، اولش. 

    بعد که هی تلاش کردن و دیدن نشد، می‌گن فدای سرم. آرزوها رو کوچیک می‌کنن. کوچیک و کوچیک‌تر. اون‌قدر کوچیک که دیگه می‌شه بهشون رسید. اما اون‌قدر کوچیک که دیگه دلشون نمی‌خواد برای رسیدن بهشون تلاش کنن. 

    آدما خسته می‌شن، آخرش. 

    بی‌خیال می‌شن. آره. 

    بعد می‌بینن نشستن یه گوشه و دارن با خودشون فکر می‌کنن که: اصلا همینی که دارم مگه چشه؟

    +مفهوم بود که منظورم از آدما، خودمم؟

    مورد خاصی جلوی چشمم نیست، اما هرچی فکر می‌کنم ته‌ش همین بوده. می‌ترسم ده سال دیگه هم بدون این‌که به هیچ چیزی رسیده باشم، بشینم یه گوشه و بگم: اصلا همینی که دارم چشه مگه؟

    می‌بینم که اول سال، با خودم می‌گفتم که امسال همه درسامو خوب خوب می‌خونم، چون همه بلااستثناء می‌گن که برای کنکور باید از دهم شروع کنی. می‌گفتم که برای المپیاد می‌خونم، معدلم بیست می‌شه، تست می‌زنم. هزار تا وعده وعید.

    حالا نشستم سرجام، برای المپیاد خیلی خیلی کم خوندم، تقریبا هیچ. به این امید که حالا سال دیگه هم وقت داری، چه عجله‌ایه.

    امتحانام رو تا الان خوب دادم، درسام رو نسبتا خوندم و تقریبا کامل بلدم. تا اینجای کار از خودم ناراضی نیستم. اما نگاه می‌کنم به هشت درس تاریخ که فردا امتحان دارم و هر درس دست‌کم ده صفحه‌ست و من از همه این نود صفحه، دو صفحه خوندم. دو صفحه. و به خودم دلداری می‌دم که حالا یه امتحان رو هم خراب کردی به جایی برنمی‌خوره. 

     

    پ. ن. دیگه اگر اسم علوم سیاسی رو آوردم، بیاید بزنید پس گردنم که برم دهنم رو آب بکشم. من به دور از سیاست، دور از اخبار نابودیای دنیا_از جمله آتیش‌سوزیا و توفان‌ها و تیراندازی‌ها_و همه این مزخرفات حال بهتری دارم. خوب‌ترم. دیشب اخبار ندیدم که الان راحت نشستم سرجام. پیامای گروه عفاف رو هم دیگه نمی‌خونم، تموم شد. با من درمورد این‌جور چیزا حرف نزنید، حداقل تا اطلاع ثانوی اعصابم رو از سر راه نیاوردم. 

  • ۸ عجب!
  • ۱۴ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۲۰ دی ۹۸

    چهارخانه سبزآبی، پنج ایکس‌لارج، یک‌خوابه، با ویوی ابدی به سمت گورستان

    دنیای عزیز! دارم ترک‌ات می‌کنم. چون حوصله‌م سر رفته. فکر می‌کنم به قدر کافی زندگی کرده‌م. می‌خوام تو رو با همه‌ی نگرانی‌هات توی این چاه مستراح خوشگل، ترک کنم. موفق باشی!

    جرج سندرز

    یک عالمه حیوان و گیاه رفتند. سوختند. جزغاله شدند.

    "نه، چرا؟ بیچاره‌ها. بدبخت‌ها. قربانی کثافت‌کاری آدم‌ها شدند..." 

    یک نفر پرید. 

    "پرید؟ چرا؟ آخر... نه! نه! خدا رحمت کند."

    چهل نفر پریدند.

    "وای... وای! خدا رحمتشان کند، خانواده‌هایشان..."

    صد و هفتاد نفر پریدند. 

    "نه، نه، نه!!! خدا بیامرزد... وای، به خانواده‌هایشان صبر بدهد... بندگان خدا."

    سرش را تکان داد. داشت دیوانه می‌شد. سرش را تکان داد.

    لباسش را پیدا کرد. همان مانتوی سبزآبی چهارخانه. گفت می‌خواهمش. مادر گفت نه. گفت به تنت زار می‌زند. گفت همینش قشنگ است. گفت پنج ایکس‌لارج‌! نه. پیدایش کرد و پوشید. رفت توی لباس. رفت و گم شد. رفت تا همان‌جا زندگی کند. هرچه خواست خواند، هرچه خواست دید، هروقت خواست خورد و هروقت خواست خوابید. با هرکس که دلش می‌خواست حرف زد. اخبار ندید، سایت‌ چک نکرد، اخبار ندید، اخبار ندید.

     

    +و الان بیشتر از هرچیز به این نتیجه رسیده‌ام که راه نجات بشریت، نابودی‌اش است. کتاب نیست، ادبیات نیست، سینما نیست، هیچ نیست مگر نابودی. چرا گورمان را گم نمی‌کنیم؟ چرا منقرض نمی‌شویم؟ چرا نمی‌میریم؟ بابا برویم یک گور دسته‌جمعی بکنیم و همه باهم همانجا دراز بکشیم تا بمیریم. تمامش کنیم این بازی کثیف را. تا کی؟ بس نیست این چند هزار سال؟

    +حالم از انسان و انسانیت بهم می‌خورد. هرچیزی مربوط به آدم‌ها باشد منزجرم می‌کند. 

    +من آدم جنگیدن نیستم. من ضعیف‌تر از آنم که بجنگم. من از همان اول فرار کرده‌ام. چمباتمه زده‌ام و گریه کرده‌ام. من مقابله بلد نیستم. من حتی فرار کردن را هم خوب بلد نیستم... 

    +صبح خوب بودم. ناراحت بودم اما می‌خندیدم. اعصابم بهم ریخت تا شب. دستم خورد به قوری چای و برگشت روی گاز. پدرم درآمد تا تمیزش کردم. و از خودم چندشم شد. حالم بهم خورد که در این شرایط ناراحت چای روی گاز ریخته‌ام!

    درس‌هایم تلنبار شده و زور خواندن ندارم. جانش را ندارم. 

    آهنگ‌ها دیگر به دلم نمی‌نشینند، تقریبا همه‌شان را نشنیده رد می‌کنم.

    دستم به کتاب خواندن هم نمی‌رود.

    زندگی‌ام بهم‌ریخته، هیچ چیز سرجایش نیست. هیچ‌چیز. 

  • ۱۴ عجب!
  • ۱۱ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۱۸ دی ۹۸

    سیل

    و من آنجا بودم، با سیل جمعیت این‌طرف و آن‌طرف می‌شدم و دست‌هایم یخ کرده بودند. 

    و من آنجا بودم، عکس حاج قاسم را از بین روزنامه همشهری بیرون کشیده بودم و با آن دست بازوی بابا را چسبیده بودم که غرق نشوم در سیل.

    و من آنجا بودم، و احساس کردم فقط من نیستم وقتی زن در جواب "جلوتر آبمیوه هم می‌دن"، با ناراحتی گفت: "مگه ما برای آبمیوه اومدیم؟" 

    و من آنجا بودم، اشکی نداشتم که بریزم و بغض کرده بودم.

    و من آنجا بودم، و به پرچم‌های زرد حزب‌الله و برادران افغان، "فاطمیون" نگاه می‌کردم. 

    و من آنجا بودم، و به نوای "حیدرحیدر"ی که عده‌ای همراه صدای سنج و شیپور دم گرفته بودند گوش می‌دادم.

    و من آنجا بودم، و چشمم به اسم روی سینه سربازها و بسیجی‌ها بود؛ "قاسم سلیمانی". همه قاسم سلیمانی، همه.

    و من آنجا بودم... و خوشحال بودم از بودنم. 


    +دیشب توی مصاحبه‌های اخبار، یه نفر حرف قشنگی زد. گفت به زودی می‌فهمن که اسم شهید سلیمانی، خیلی خطرناک‌تر از سردار سلیمانی‌ه. 

    +به سبک قطار ابدیت... =) 

  • ۱۰ عجب!
  • ۴ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۱۶ دی ۹۸