تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

۹ مطلب در اسفند ۱۳۹۸ ثبت شده است

اینم از این، تموم شد

نودوهشت رفت. 

همه‌ش دارم به این فکر می‌کنم که چرا من تو سال نود گیر کردم دم سال تحویلی. همه‌ش احساس می‌کنم الان سال نود قراره برسه. 

نودوهشت، پراتفاق‌ترین و مهم‌ترین سال زندگی‌م تا الان بود. شاید حتی یکی از مهم‌ترین‌ها تا پایان زندگی‌م حساب بشه. می‌تونم بگم دست‌کم بیست‌وپنج، سی درصد از تجارب تمام زندگی‌م از اول تا آخر رو، امسال کسب کردم. 

اول می‌خواستم بگم نودوهشت بهترین سال زندگی من بود. واقعا هم بود، اون شیش هفت ماه اول، بهشت بود یه جورایی. مخصوصا بعد از سختیا و تلخیای سال پیش، نودوهشت اولش من رو ناامید نکرد. 

اما خب از یه جایی به بعد شروع کرد به سرازیری رفتن. یهو قاطی کرد و صفحه‌ش پیکسلی شد و ته‌ش یهو خاموش شد. 

ناشکریه که بگم سال بدی بوده. من حق گفتن این حرف رو ندارم. من فقط حق دارم که امسال شکرگزار باشم، چون از این‌همه بلا گذشتیم و هنوز همه عزیزای من کنارمن. خدایا شکرت، ممنونم. کسی چیزی‌ش نشد. البته خب سردار رو بذاریم کنار... برای کسایی که نمی‌تونن همین حرف رو بزنن ناراحتم، و امیدوارم حالشون بهتر بشه و خدا بهشون صبر بده، خوشحالی بده. 

یعنی می‌خوام بگم اولاش بهترین سال زندگی‌م بود. درسته که از یه جایی به بعد دیگه بهترین نبود، اما قطعا بدترین هم نبود. من با تو خونه موندن مشکلی ندارم و همون‌طور که قبل‌تر گفتم، کسی رو هم از دست ندادم که اگر خدای نکرده داده بودم، الان لحنم و حرفام خیلی فرق داشتن.

فکرشو بکن... عجب سال پراتفاقی بود. از اردیبهشت بگیر، از شونزده تیر، از شونزده مرداد، از انتخاب رشته با هزار بدبختی، از قبول شدن تو آزمون فزهنگ و تیزهوشان و تصمیم نرفتن به هیچ‌کدومشون_یکی اختیاری و اون یکی اجباری_از همه اتفاقای عجیب و غریبی که برای همه‌مون تو این سال افتاد، تا خود همین آخری‌ش که عجیب استرس ریخت تو جونمون.

ولی خب هرچی که بود، گذشت. تموم شد. حالا یه سال جدید داره میاد. کاش این یکی بهتر باشه. 

اگه پارسال بود، ما الان از قم راه افتاده بودیم به سمت روستا. می‌رفتیم و می‌رسیدیم که برای سال تحویل اونجا باشیم. مثل پارسال، می‌نشستیم و با فافا یه برنامه دقیق دقیق می‌چیدیم تا وقتی که عین اومد به اون هم نشون‌ش بدیم. که چه ساعتی بیدار بشیم، تا چه ساعتی درس بخونیم، تا چه ساعتی بریم بگردیم و تا کی فیلم ببینیم. حتی این‌که تو هر روز چه فیلمی ببینیم و چه درسی رو از کدوم صفحه تا کدوم صفحه‌ش بخونیم رو مشخص کنیم. دم غروب بریم بالا و سفره هفت‌سین رو بچینیم رو اپن و صبح بیدار شیم و لباسای عیدمون رو بپوشیم و اول با حاج‌آقا و مادرجون و بعد دونه‌دونه با همه عموها روبوسی کنیم و عیدی‌مون رو بگیریم و فیلمبرداری مراسم هم نصفی به عهده بابا و بقیه‌ش به عهده علی باشه. بعد همه عید پارسال رو یادآوری کنن که چه‌قدر بهمون خندیدن با همون فیلم، چون عین پنگوئن از کنار سفره می‌رفتیم جلو و حالا یکی نبود بگه که خب پاشید راه برید، این چه وضعشه؟ بعد از اون چند روز کنار هم بودن کیف کنیم و بخونیم و بخونیم و ببینیم و شبا تا صبح حرف بزنیم و فیلم ببینیم و وقتی می‌خوایم خداحافظی کنیم، صد بار تکرار کنیم که "این بهترین عید زندگی‌م بود!"

حالا هردوشون تو گروه واتساپمون هی ناله می‌کنن و می‌گن که دارن افسرده می‌شن. گفتم اگه همین‌طوری ادامه بدید منم حالم بد می‌شه. گفتن ناراحت نیستی؟ گفتم هستم. ناراحتم از این‌که عیده و ما تو خونه‌ایم، چون عید و شب یلدا دو تا مراسم موردعلاقه من تو کل سالن. 

فافا داشت با ناراحتی می‌گفت که چرا همه حمله آوردن به سمت اصفهان؟ مگه ما آدم نیستیم؟ چرا نمی‌فهمن؟

عمو از بابا پرسید که نمیاید؟ بابا گفت نه، شما چی؟ عمو گفت نه. کسی هم می‌ره؟ بابا گفت آره بابا، یه عده "خرّه‌باش لار"، عروسی گرفتن تو همسایگی حاج‌آقاینا! 

خلاصه که، عیدتون مبارک باشه. امیدوارم سال خوبی در انتظارمون باشه، در انتظار همه‌مون. 

  • ۱۲ عجب!
  • ۱۶ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۲۹ اسفند ۹۸

    احمق‌ها

    چه‌قدر شما خفن و باحالید که الان دارید بیرون خونه ما آتیش‌بازی می‌کنید و جیغ و داد و نمی‌دونم چه کوفتی دارید منفجر می‌کنید که هر چند ثانیه یه‌بار حیاط ما عین روز روشن می‌شه! چه‌قدر بافهمید که متوجه نیستید کادر درمانی کشورمون به اندازه کافی سرشون شلوغ هست، به اندازه کافی مشغولیت و خستگی و بدبختی دارن که نتونن سر و صورت سوخته‌ی شما رو مداوا کنن.

    چه‌قدر باغیرتید شما که رفتید در حرم رو شکستید، چه‌قدر شما باخدایید که به خاطر یه امر مستحب_زیارت_یه واجب_حفظ سلامتی_رو زیر پا می‌ذارید و می‌رید در می‌شکنید و شورش می‌کنید و بهونه دست یه عده آدم ناز می‌دید. 

    چه‌قدر شما باکلاس و لاکچری‌اید که پامی‌شید تو این اوضاع می‌رسد خرید کیف و کفش و به خبرنگار تلویزیون می‌گید: "کار ضروری بود!" خب راست می‌گید، نبود کیف و کفش نو برای سال جدید، تا حالا جون خیلیا رو گرفته. اصلا تلفاتش با تلفات پراید و ابولا داره رقابت می‌کنه.

    چه‌قدر شما خانواده‌دوستید که تو این اوضاع عروسی گرفتید و مهمون دعوت کردید و دمبولی‌دیمبول راه انداختید! چه‌قدر شما خوبید که پنج‌تا پنج‌تا ماشین جلوی در خونه‌تونه. گور بابای ویروس! "ما که مواظبیم، ما که چیزی‌مون نمی‌شه، مرگ مال همسایه‌ست، ما تا ابد زندگی می‌کنیم!" اصلا هم اشکالی نداره، خودتونو نگران نکنید. لازم نیست به این فکر کنید که جون خودتون به درک، ناقل بیماری می‌شید و مردم جاهای دیگه رو مریض می‌کنید. نه، اصلا مهم نیست. شما فقط به مهمونیا و عید دیدنیاتون برسید. 

    چه‌قدر نازمامانی‌اید شما. که اگه تو انگلیس قرنطینه نیست، به خاطر دلایل علمیه اما اگه تو ایران قرنطینه نیست به خاطر بی‌کفایتی نظامه! بذاریم کنار این حقیقت رو که رئیس‌جمهور عزیزمون نشسته تو خونه‌ش و اصلا اهمیتی به ضرورت قرنطینه، یا ضرورت حضور خودش به عنوان بالاترین مقام اجرایی کشور توی جلسات مربوط به کنترل بیماری نمی‌ده. از هرچی رسانه‌ست تو کل دنیا متنفرم. از صداوسیمای جمهوری اسلامی گرفته، تا شبکه‌های لندن و چین و روسیه و آمریکا و هر جای دیگه‌ای تو دنیا. و شما هم جزو احمق‌هایید اگر فکر می‌کنید توی این دوره زمونه‌، یه دونه رسانه تو کل این کره خاکی پیدا می‌شه که فقط حقیقت رو بگه و تمام حقیقت رو بگه. 

    و شما، چه‌قدر شما ترکای بی‌کلاس و شهرستانی مشکین‌شهر، نفهمید که تو این اوضاع مغازه‌هاتون رو بستید و نشستید تو خونه! از تهرانیا یاد بگیرید بندگان خدا، بریزید تو خیابون، خریدای ضروری‌تون چی پس؟ هعی، این تهرانیا یه چیزی می‌دونن که مسخره‌تون می‌کنن دیگه. 


    +این پست آسوکا از چند وقت پیش بخونید.

    آتیش گرفتم. 

  • ۲۱ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • سه شنبه ۲۷ اسفند ۹۸

    از اینجا به آمفی‌تئاتر مخروبه

    موموی عزیزم، سلام. 

    امیدوارم حالت خوب باشه. 

    اینجا همه دارن برای شخصیت‌های خیالی دوست‌داشتنی‌شون نامه می‌نویسن و من از بین خیل عظیم دوستان خیالی‌م، تو رو انتخاب کردم.

    می‌دونی، اول داشتم حساب می‌کردم که ببینم الان چند سالته، اما عد یه چیزی یادم اومد: مومو هیچ‌وقت بزرگ نمی‌شه. مومو نباید بزرگ بشه. مومو همیشه همون دختر کوچولوی کوچولو، توی اون کت بزرگ بزرگ باقی می‌مونه.

    مومو،یه بار یه نفر گفت که من شبیه توئم. قیافه‌م رو گفت. نمی‌دونم اخلاقم هم مثل توئه، یا نه. بعید می‌دونم. 

    مومو، عالیجنابان خاکستری احاطه‌مون کردن. راهی برای بیرون رفتن نمونده. هیش‌کی نمی‌بینه این روزا رو مومو جان. هیش‌کی وقتی که داره رو نمی‌بینه. مومو، عالیجنابا همه‌جا هستن. یه وقتایی که دقیق دقیق دقیق نگاه می‌کنم، می‌بینمشون که دارن توی خونه‌مون راه می‌ذن و تو دفترشون یه چیزایی می‌نویسن. می‌دونم که همه زمانایی که کم میارم، همه وقتایی که به کارام نمی‌رسم، همه و همه تقصیر این خاکستریای لعنتی‌ان، اما تو بگو مومو، چه کار کنم؟ من از بچگی با عالیجنابا بزرگ شدم. هیچ‌وقت یاد نگرفتم هلشون بدم اون طرف و سرشون داد بزنم. یاد نگرفتم که کتکشون بزنم و از زندگی‌م بندازمشون بیرون. نتونستم مومو، هیچ‌وقت نتونستم.

    می‌شه بیای کمکمون؟ بچه‌های شهر حوصله‌شون سر رفته. بچه‌های دنیا حوصله‌شون سر رفته. تو خونه زندونی شدن واسه خاطر یه بلای آسمونی که کسی نمی‌دونه از کجا سروکله‌ی نحسش پیدا شده. می‌شه با لشکر بچه‌هات و با لاک‌پشتت بیای و نجاتمون بدی؟

    یا شایدم لازم نباشه بیای. می‌شه بری سراغ همون گل خوشگل پروفسور؟

    ما بهت نیاز داریم مومو. از آمفی‌تئاتر بیا بیرون. 


    دوستدارت

    سولویگ. 

    پی‌نوشت: آدرسم را ضمیمه نامه کرده‌ام، اگر تصمیم گرفتی بیایی.


    مومو، شخصیت اصلی کتابیه به همین اسم. یه کلیپ هم چند وقت پیش ساخته بودیم برای معرفی این کتاب، صدای منه روش. از اینجا می‌تونید ببینیدش. 

    ممنونم از فاطمه عزیز، برای دعوت من به این چالش. =)
    چالش از اینجا، و توسط گل‌آقا آغاز شده. 
    اینجانب، دعوت می‌کنم از: آناهیتا، استیو، هلن، پرنیان و دختر دماغ‌گوجه‌ای برای شرکت در این چالش، اگر: دوست دارن بنویسن، و دعوت نشدن.
    و همچنین دعوت می‌کنم از هرکسی که این پست رو می‌خونه، اگر: دوست داره که بنویسه. =)
  • ۸ عجب!
  • ۷ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۲۴ اسفند ۹۸

    وقتی از تاثیر رسانه حرف می‌زنیم

    وقتی از تاثیر رسانه حرف می‌زنیم که درحالی که دنده‌هات تقریبا زده بیرون، وایمیستی جلوی آینه و به خودت می‌گی: "ولی اگه یه خرده لاغرتر بودم..."

    وقتی که نصف همکلاسیات منتظرن هجده‌ساله بشن تا بتونن بینی‌شون رو عمل کنن، چون فکر می‌کنن زیادی بزرگه یا قوز داره یا هزار تا چیز دیگه، درحالی که بینی‌شون هیچ اشکالی نداره.

    وقتی تبلیغای تلویزیون و فیلما رو می‌بینی و مدام با خودت فکر می‌کنی: "لعنت، صورت اینا چرا این‌قدر صافه؟!"

    من خیلی به این موضوع فکر کردم. 

    به این که رسانه‌ها، چه‌قدر توی القای نشانه‌ها و ملاک‌های زیبایی تاثیر دلرن. 

    مثلا، من به خودی خود وقتی یه نفر رو می‌بینم، اصلا به فلان ویژگی‌ش دقت نمی‌کنم. مثلا به گردنش، یا به موهاش. اما توی فیلما می‌بینم که عجب، چرا همه این‌قدر به گردن دیگران علاقه نشون می‌دن؟ و از اون‌جاست که یه ملاک زیبایی برای گردن توی ذهن من تعریف می‌شه و از اون به بعد، به گردن همه آدمای دوروبرم دقت می‌کنم تا ببینم اون ویژگی رو دارن یا نه.

    (گردن فقط یه مثال بود، من به گردن مردم دقت نمی‌کنم. من هم یه مثال بود، من کلا به مردم دقت نمی‌کنم.)

    مثلا یه دختری که داره یه فیلم معمولی رو می‌بینه، و با خودش فکر می‌کنه که عجب، پس داشتن فلان ویژگی برای جلب نظر یه پسر موثره! و تلاش می‌کنه فلان ویژگی رو کسب کنه، درصورتی که در واقعیت اون پسر بنده خدا احتمالا اصلا به همچون چیزی فکر هم نمی‌کنه.

    شایدم من غیر از خلقم، که وقتی توی فیلما می‌بینم که دخترا به چه چیزایی توجه می‌کنن، می‌گم: "واقعا؟ واقعا این موضوع الان مهمه؟" و خب در هر صورت درکش نمی‌کنم.

    همین‌جوری می‌شه که رفته‌رفته، دخترا حس می‌کنن که فلان معیار باید براشون مهم باشه، و پسرا هم همین‌طور. بعد هردو سعی می‌کنن که به اون چیز برسن، درصورتی که اگر این تاثیرات نبود، احتمالا طرف مقابل کوچک‌ترین اهمیتی به همچین چیزایی نمی‌داد!

    همین می‌شه که می‌شینی تو مترو و به کالکشن عروسکای دقیقا عین هم کنارت، با گونه‌های برجسته و لبای زیاد از حد قلوه‌ای و پوستای کشیده و بینی‌های سربالا با خروار خروار آرایش روی صورتشون نگاه می‌کنی و با خودت می‌گی: "واقعا این قشنگه؟ چه زیبایی‌ای توی این حالت وجود داره؟"

    همین می‌شه که هر دختر یا پسری رو که توی خیابون می‌بینی، به چشمت آشنا میاد. "من اینو قبلا یه جا ندیده بودم؟" نه. ندیده بودی. تو هزاران بدل این آدم رو توی هزار جای دیگه دیده بودی. تو این آدمایی رو دیده بودی که همه‌شون عین همن. اونایی که می‌رن توی اینترنت سرچ می‌کنن "چگونه یک تیپ خفن داشته باشیم؟" و هزار تا کانال و پیج شاخ بشیم رو توی تلگرام و اینستا دنبال می‌کنن.

    به شخصه علاوه بر این‌که واقعا تمام تلاشم رو می‌کنم که اهمیتی به این چیزا ندم، حتی معتقدم که هیچ اشکالی نداره که با یه جوراب معمولی، کفش تابستونی بپوشی. معتقدم که کت و شلوار، با جوراب سفید خیلی قشنگ‌تره تا با جوراب تیره. معتقدم اشکالی نداره اگر شالت نارنجی بود و مانتوت آبی و شلوارت بنفش و کفشت قرمز، که شاید من دوست داشته باشم رنگایی که می‌پوشم به‌هم بیان، اما تو مجبور نیستی اون مدل رو بپسندی. اشکالی نداره اگر با چادر روی سرت، شلوار رنگ روشن بپوشی، یا یه کیف قشنگ دست بگیری. اشکالی نداره اگه ابروهای کوفتی‌ت رو رو به بالا مرتب نکنی و تابع همچین مد بی‌مزه‌ای نباشی. اشکالی نداره اگه نمی‌تونی کفشای پاشنه‌بلند رو تحمل کنی و اگه آل‌استار نمی‌پوشی، چون می‌دونی که به سلامت پات آسیب می‌زنه. اشکالی نداره اگه دوست داری شلوار دمپا بپوشی. اشکالی نداره اگه برخلاف نصف همسن‌وسالات که همه زورشون رو می‌زنن که گرانج و اسپورت باشه تیپشون، دوست داری گاهی تیپای رسمی‌تر رو بپوشی، اگه دوست داری با مانتوت دامن بپوشی. 

    آره، من حتی با وجود تمام غرایی که می‌زنم به خاطر جوشای صورتم، حاضر نیستم به خاطرشون دیگه چیپس و شکلات نخورم، چون من چیپس و شکلات رو دوست دارم!

    من به این چیزا اعتقاد ندارم، اما خب، منم خیلی وقتا جرئت ندارم که این‌طوری لباس بپوشم. خیلی وقتا فکر کردم که واقعا دوست دارم فلان لباس رو با اون یکی بپوشم، اما خب، بقیه چی می‌گن؟ نمونه بارزش اون‌همه مشکل که سر عروسی دایی کشیدم برای انتخاب لباس و دست رو هرچی گذاشتم، گفتن "مردم چی می‌گن؟".

    و من آدمایی رو دوروبرم می‌بینم که با وجود تمام ادعاهای حقوق بشرشون و آزادی و حق انتخاب و دیگر خزعبلات از این دست، منتظر فرصتن که بشینن و به کسایی که کتونی قرمز پوشیدن بخندن، چون دیگه خیلی وقته که از مد رفته! کسایی که معتقدن حجاب اجباری خر است و باید به انتخابای آدما برای نوع پوشششون احترام گذاشته بشه، اما کسی رو که به خاطر حفظ حجابش نوع خاصی از پوشش داره رو مسخره می‌کنن. 

    شاید بیشترین چیزی که باید براش تلاش کنیم، همینه. چه‌طوره سرمون تو زندگی خودمون باشه، هوم؟


    پ. ن. این آهنگ، از اوناییه که حس خوبی بهم می‌ده. حس این‌که مجبور نیستی جوری باشی که ازت می‌خوان باشی. دوسش دارم. 

    پ. ن. دو. صرفا جهت این‌که الان به من حمله نکنید، من از حامیان حجاب اجباری نیستم. :/

    پ. ن. سه. من دوباره آسمون ریسمون بافتم...؟ 😬...


    بعدا. نوشت. حالا بذارید اینم بگم. 

    اگر توی خونه بچه کوچیک دارید، مثلا پنج تا یازده سال، توی این گروه توی واتساپ عضو شید. اسم گروه، نیرای سلامته. برای اینه که بچه‌ها توی این مدت قرنطینه، حوصله‌شون سر نره و خب یه چیزی هم یاد بگیرن. هر روز یه فعالیت برای بچه‌ها می‌ذارن، نقاشی، نامه، عکس، فیلم و غیره. فعالیتاشون خیلی جالبه، بچه‌ها خوششون میاد. 

  • ۱۴ عجب!
  • ۱۳ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۲۲ اسفند ۹۸

    یک روز از زندگی یک همیار معلم

    از خواب بیدار شد. صورتش را شست. صبحانه نخورد، مثل همیشه. گوشی را برداشت و اینترنت را وصل کرد. واتساپ را باز کرد که پیام معلم جغرافیا را دید: "امتحان از درس پنج و شیش. جواب‌ها رو برای سولویگ بفرستید." با دست به پیشانی‌اش ضربه زد و فکر کرد: "کارم دراومد!"

    از همان لحظه شروع شد. دانه‌دانه بچه‌هایی که جواب‌ها را می‌فرستادند و از سر ناچاری، همه جوابی یکسان دریافت می‌کردند: "ممنونم...... جان😄🌼." عده‌ای قلب می‌فرستادند و عده‌ای هم هیچ. بمانند آنهایی که سه نفری باهم عکس یک برگه را می‌فرستادند و التماس که: "گیر نده دیگه، قبول کن." فقط سرش را تکان می‌داد و می‌گفت: "نه، ببخشید!" و نمی‌دانست چرا دارد عذرخواهی می‌کند.

    دست‌هایش بین نوشتن برگه جغرافی خودش و جواب دادن به بچه‌ها در رفت‌وآمد بودند که معلم ریاضی پیام داد. "سولویگ جان، لطفا بچه‌های کلاس رو گروه‌بندی کنی و بگی جواب سوال‌هاشون رو تا ساعت پنج برای سرگروه‌هاشون ارسال کنن. جواب‌های خودت رو برام بفرست که اگر درست بودن، به عنوان پاسخنامه برای بچه‌ها بفرستی." با درماندگی یاد سوال‌های ریاضی‌ای افتاد که جواب نداده بود. برگه جغرافی را با سرعت بیشتری پر کرد. به خودش یادآوری کرد که اسم کسی از بچه‌هایی که امتحان جغرافی داده بودند را فراموش نکند. کاغذش را برداشت و گروه‌های ریاضی را دسته‌بندی کرد و توی گروه گذاشت. و همچنان، روند تشکر از بچه‌هایی که عکس برگه امتحان جغرافیا را می‌فرستادند ادامه داشت. به این فکر می‌کرد که چه‌طور می‌خواهد سی و اندی برگه را از روی موبایل صحیح کند...

    برگه ریاضی‌اش را آن‌قدر با سرعت نوشت که به اشتباه، max را min حساب کرد و نمودارش برعکس شد. نفهمید. عکس را برای معلمش فرستاد و تایید درستی را هم گرفت!

    دوباره به بچه‌های گروهش پیام داد که فرستادن جواب‌ها را فراموش نکنند و به خانوم الف زنگ زد تا بهش اطلاع دهد که هرچه سریع‌تر واتساپ را نصب کند تا بیشتر از این عقب نمانده. 

    یاد سوال‌های دینی افتاد و مشتی به پیشانی‌اش زد. سوال‌ها را بی‌دقت و باعجله نوشت و نمره‌اش را برای همیار معلم فرستاد.

    ساعت پنج شده بود، پاسخنامه ریاضی را توی گروه گذاشت و هیچ‌کس جیکش درنیامد که فلان سوال را اشتباه نوشته‌ای!

    وقتی داشت برگه زیرگروه‌هایش را تصحیح می‌کرد متوجه اشتباهش شد و هم به آنها و هم به بقیه بچه‌ها اشتباهش را توضیح داد. برگه زیرگروه‌هایش و بقیه سرگروه‌های کلاس را تصحیح کرد و ایرادهایشان را برایشان توضیح داد.

    طبق درخواست معلمش، گروهی برای سرگروه‌ها در واتساپ زد و آنجا بود که به یاد تکلیف بدبخت منطق افتادو جانی که دیگر در بدنش نمانده بود.

    به امتحان ریاضی فردا فکر کرد و به تکالیف منطق، درست قبل از این‌که از خستگی بیهوش شود.


    +توجه شود که من هنوز تکلیف منطق رو انجام ندادم! می‌شه منم یه بار تقلب کنم، یه نفر جواباشو برای من بفرسته😂؟

    +ماجرا مال پریروز بود. نگم از امتحان ریاضی دیروز که از سی‌وپنج نفر، هفت نفر داشتن سوالا رو حل می‌کردن و بقیه هر سی ثانیه یه بار تو گروه می‌گفتن: "یکی جوابای درست رو برای ما هم بفرسته!"

    این‌قدر از دستشون حرص خوردم که نگو. دیگه راحت‌طلبی در این حد آخه؟

    +تازه یکی دو ساعت دیگه هم امتحان دفاعی داریم و من حتی نمی‌دونم درمورد چیه. =) چه‌قدر قشنگ! 

  • ۱۲ عجب!
  • ۱۵ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۱۶ اسفند ۹۸

    نامه ای به دخترش

    دخترم، عزیز دلم

    می‌خواهم امروز برایت از غمی بنویسم که این روزها روی سینه‌ام سنگینی می‌کند، قلبم را در هم می‌فشارد و دلم را به درد می‌آورد. این روزها وقتی سوار مترو می‌شوم، ترس برم می‌دارد و وقتی سوار اتوبوس می‌شوم یا توی صفی به انتظار می‌ایستم، تنم به لرزه درمی‌آید.

     

    نور چشمم

    امروز توی قطار مترو، دخترهای بسیاری را دیدم که شبیه هم بودند؛ دخترهایی که آنقدر سرهایشان پایین بود که پیرزن‌ها، مادرهای کودک به بغل و زن‌های باردار را نمی‌دیدند. روی صندلی نشسته بودند و چنان در گوشی‌های تلفن همراهشان غرق بودند که زن‌های کارمندی را که از دسته‌های میله‌ی سقف آویزان بودند و همانطور ایستاده، پلک‌هایشان از خستگی روی هم می‌رفت، نمیدیدند. زن‌های رنجور مثل موج دریا با هر حرکت قطار به این‌سو و آن‌سو می‌رفتند و دخترهای جوان هنوز توی گوشی‌ها و جزوه‌هایشان غرق بودند، باهم گپ می‌زدند و صدای خنده‌هایشان دل مرا خراش می‌داد.

    ایستاده بودم و تو را می‌دیدم. تو را در چهره‌ی همان دختر دانشجویی می‌دیدم که داشت مداد آرایشی را روی نرمه‌ی انگشت شستش امتحان می‌کرد و هیچ حواسش نبود که زن دست‌فروش روی پا بند نیست. یک‌آن به خودم لرزیدم و خودم را جمع کردم؛ انگار که یخ زده باشم. ولی نه! من تو را این‌طور تربیت نکرده‌ام. من تو را این‌طور سرد و سنگ و سخت تربیت نکرده‌ام.

     

    سولویگ جانم

    دلم نمی‌خواهد ده سال بعد یک پزشک حاذق یا مهندس کارکشته یا هنرمندی مشهور باشی. دلم نمی‌خواهد چنان از دنیا بی‌نیاز باشی که آب توی دلت تکان نخورد. اتفاقاً دوست‌تر دارم که چپ و راست، قلبت فشرده شود و به درد بیاید. شاید فکر کنی چه مادر سنگ‌دلی! چه‌طور می‌تواند چنین آرزویی برای دخترش داشته باشد؟

     

    آفتابم

    نه این‌که دوست نداشته باشم موفقیتت را ببینم؛ نه! بلکه بیشتر دوست دارم تو را زنی ببینم که دلش به‌اندازه‌ی همه‌ی آدم‌ها و اصلاً همه‌ی دنیا جا دارد. هر گوشه‌ی دلش صندوقی دارد و توی آن صندوق، دردِ دل پیرزنی که دست‌های چروکیده‌اش را به میله‌ی قطار گرفته، مادری که کودکش را توی بغل می‌فشارد، نوعروسی که باری به‌همراه دارد و دست‌فروشی که روی پا بند نیست را دارد. دلم می‌خواهد تا ده سالِ دیگر و همیشه‌ی همیشه، سینه‌ات به وسعت آسمان گشاده باشد و اگر یک پزشک حاذق، مهندس کارکشته یا هنرمند مشهور نبودی، فقط و فقط انسان باشی. که این برای همیشه‌ی من و خودت بس است. آن روز من با افتخار تو را به همه نشان خواهم داد و گفت: «این دختر من است؛ سولویگ!»

     

    دوستدار همیشگی‌ات

    مادر


    +این نامه ایه که وقتی بچه بودم، مامان برام نوشته بوده. تازگیا پیداش کردم، چند ماه پیش.

    احتمالا یه روزی منم یه نامه ای برای بچه نداشته م بنویسم. =)

  • ۱۴ عجب!
  • ۱۱ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۱۵ اسفند ۹۸

    بچه قمی‌ها

    دیشب بابا زنگ زده بود به عمو. اوضاع قم خیلی خرابه. چهار تا بیمارستان مخصوص کرونا کامل پر شدن و دارن تو قم بیمارستان صحرایی می‌زنن گویا. کلی به عمو سفارش کرد که تو رو خدا از خونه بیرون نرو و اینا.

    بعد زنگ زد به دایی که ببینه حواسش به مامان‌جون و باباجون هست یا نه. بعدش که فهمید خاله‌اینا رفته بودن خونه‌شون، حسابی عصبانی شد و به مامان گفت که به خواهرت زنگ بزن بگو چرا حواسشون نیست که بابات شیمیاییه و مامان و بابات هر دو سنشون رفته بالا و براشون خطرناکه و خلاصه این‌جور چیزا.

    بچه‌های قم بچه‌های خیلی خوبی‌ان، تعریف از خود نباشه. امیدوارم خدا به همه کمک کنه و این اوضاع زودتر تموم بشه. خیلی از عزیزان من اونجا زندگی می‌کنن، واقعا تحمل ندارم اگه خدای نکرده اتفاق بدی واسه‌شون بیفته. 

    +به افتخار بچه‌های قم، اینو بشنوید یه کم هم دلتون شاد شه. سوالی هم بود در خدمتم. =) هنوزم گاهی می‌خونمش و بابا هر بار باهاش ریسه می‌ره. 

    اینم بخونید، خیلی بامزه‌س.

    بعدانوشت: روز بیست‌وپنجم چالش اون بالا به‌روزرسانی شد. یه چالش جدید هم شروع شده. =) 

  • ۱۷ عجب!
  • ۹ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۱۱ اسفند ۹۸

    ساعت تقریبا چهاره

    وقتی تو جمع باشم، بعدش سخت‌تر می‌شه. خندیدنای این‌ مدلی، عادی بودن بعد رو ناممکن‌تر می‌کنه. 
    یادمه اون شب که تولد فافا بود و اصفهان بودیم و بعد از کیک و کادو و همه‌چی، با فافا و دخترعمه رفتیم تو اتاق. لامپو خاموش کرده بودن و آهنگ گذاشته بودن و مسخره‌بازی درمیاوردن و منم می‌خندیدم. نگاهم افتاد به آینه. گوشه چشمام چین نخورده بود. من واقعا و اصلا خوشحال نبودم، اما واقعا داشتم می‌خندیدم. نمی‌دونم چرا crying in the club تو سرم پلی شد و نمی‌دونم چرا فقط بیشتر خندیدم. 
    اون روز رو هم یادمه، روز جشن بیست‌ودوی بهمن مدرسه. با دوری نشستیم ردیف اول و مثل این چیرلیدرای بدجنس تو فیلمای های‌اسکولی درمورد مردم نظر دادیم و یه عالمه خندیدیم. اون‌قدر خندیدیم که نزدیک بود از صندلی بیفتیم پایین. جشن تموم شد، دوری رفت خونه. تا دو کلاس داشتم. رفتم سر کلاس ریاضی. انگار باتریامو درآورده باشن، بی‌حس شده بودم. همین‌جوری بی‌حال این‌ور اون‌ور رو نگاه می‌کردم فقط. اصلا نمی‌دونستم معلم چی داره می‌گه، یا کی داره چی رو پای تخته حل می‌کنه. یهو وسطش نمی‌دونم چی شد که به جرز دیوار، آره به خود خود جرز دیوار اون‌قدر خندیدم که معلم ریاضی‌مون دعوام کرد، کاری که اصلا سابقه نداشت. زنگ که خورد، پاهامو کشیدم و رفتم خونه. 
    ولی می‌دونی، یواش‌یواش دارم یاد می‌گیرم کنترلش کنم. 
    خدایی، کی تعادل رو اختراع کرد؟ خدا خیرش بده. 
    سخته واقعا، اما وقتایی که می‌شه عالیه. اگه عین دیوانه‌ها هارهار نخندم، بعدشم عین دیوانه‌ها زل نمی‌زنم به در و دیوار و عین دیوانه‌ها بی‌حس بی‌حس بی‌حس نمی‌شم. 
    الان چهار ساعتی می‌شه که خاله‌اینا رفتن و من خوبم. 
    خیلی سکوت و سکون این موقع شب رو دوست دارم. همین الان آلبوم سلف‌تایتلد رو تموم کردم. نمی‌دونم چرا قبلا و همراه بقیه آهنگا گوشش نداده بودم. آهنگ اول آلبوم، implicit demand for proof رو که بذاریم کنار که نتونستم باهاش ارتباط بگیرم اصلا، بقیه‌شون محشر بودن. خیلی قشنگ، خیلی دقیق. 
    مثلا همین a car, a torch, a death. اگه بهم بگید که به نظرتون یه آهنگ خیلی قشنگ و فوق‌العاده عاشقانه نیست، بهتون شک می‌کنم. به سلیقه یا هرچیز دیگه نه‌ها، به خود خودتون شک می‌کنم. چه‌طور ممکنه "I'll take the grave, please just send them all my way" از نظر کسی عاشقانه و فداکارانه نباشه؟ یا این نگاه جالب به همراهی خدا... 
    یا trapdoor. خیلی عالی بود. برام فیلم جوکر ٢٠١٩ رو تداعی می‌کرد، دقیقا همون حس و حال رو برام داشت. جوکر خواکین فینیکس، به اندازه جوکر هیث لجر یا جرد لتو دیوونه نبود. انگار فقط خیلی خیلی خیلی غمگین بود، و کل فیلم به نظرم اون غم رو خیلی خوب منتقل می‌کرد. امین می‌گفت کار کثیفیه. می‌گفت نباید کاری بکنن که ما دلمون برای ضدقهرمانا بسوزه. گفتم می‌خواد نشون بده که هیچ‌کس به خودی خود یه هیولا نیست، این جامعه و اطرافیانشن که اون رو به یه هیولا تبدیل می‌کنن. فکر کنم قانع نشد. امین معمولا از موضعش عقب‌نشینی نمی‌کنه. 
    Ms. Believer هم خیلی جالبه. اصلا همین اسمش به تنهایی به نظرم یه اثر هنریه. ایهامش رو حال می‌کنید؟ هم می‌تونید ms. Believer بشنویدش، به معنی دختری که به چیزی باور داره و معتقده؛ و هم می‌تونید missbeliever بشنویدش، به معنی کسی که به چیزی اشتباه باور داره.
    یا march to the sea. می‌دونی، خیلی جالبه این‌که می‌بینی چه‌قدر همه‌‌ی چیزی که بعضیا بهش اصرار می‌کنن درواقع کارتونی و مسخره‌ست. این که همه توی یه صف داریم راه می‌ریم به سمت دریا، دریایی که قراره خوابمون کنه. و وقتی بخوابیم، یادمون می‌ره که اومدیم تو صف چون از وقتی که به دنیا اومدیم، همه بهمون گفتن که تنها راه زندگی کردن زندگی توی صفه. و حتی اگه بعضیامون، اون ته ته دلمون حس کردیم که یه چیزی این وسط اشتباهه، که این نمی‌تونه تنها راهمون باشه، باز هم به هر حال راه بقیه رو ادامه دادیم. مگر این‌که یه لحظه همت کنیم و سرمون رو بلند کنیم، اون‌وقت ممکنه اون نور رو، اون سفینه فضایی رو ببینیم و شده برای مدتی، خودمون رو نجات بدیم و از صف خارج شیم. 
    دیگه بسه، اگه بخوام همه‌شون رو بگم تا صبح طول می‌کشه. می‌دونم که این آلبوم لیاقت یه پست درست و حسابی جداگونه رو داشت، اما نمی‌خوام این پست رو بذارم توی پیش‌نویسا تا ویرایش شه. می‌شناسم خودمو، اگه بخوام ویرایشش کنم تیکه‌پاره می‌شه. همین‌جوری خوبه، الان هم نمی‌خوام همه رو بگم. بذار مزه‌ش نره، منم خسته‌م. نمی‌خوام بخوابم. دیشب خوابای بدی دیدم. اول یه خواب عجیب که هیچی ازش یادم نیست، به جز یه عالمه مرگ و گریه. مرگ کسایی که یادم نمیاد بشناسمشون. بعدشم سگا دوباره دنبالم کردن. همه ترفندایی که شما و دیگران گفته بودید رو اجرا کردم، سروصدا، غذا دادن، حمله، ساکت وایسادن، فرار. هیچ‌کدوم جواب نداد. هر بار یکی از این کارا رو می‌کردم، ولی اونا می‌گرفتنم و دوباره می‌رفت از اول. دوباره از یه راه دیگه می‌رفتم و دوباره جواب نداد. این‌قدر تکرار شد تا بیدار شدم. 
    خیلی ساکته همه‌جا. فقط صدای قولنج شکوندن وسایل داره میاد. این حس خوابالودگی قاطی شده با آسودگی عین مخدر عمل می‌کنه. خوبه که هنوزم گاهی می‌تونم آسوده باشم. خوبه که گاهی همه آدمای تو سرم، از اون بچه نق‌نقو بگیر تا پیرزنه و صداهه، همه آروم بشینن یه گوشه و لبخند بزنن و نه باهم دعوا کنن و نه تو سر و کله من بزنن.
    دیدی بازم آسمون ریسمون بافتم؟
    دیدی زمین و هوا رو بهم دوختم؟
    ببین از کجا به کجا رسیدم... واقعا نیاز داشتم که بنویسم. شروع کردم و ته‌ش شد این. دلم می‌خواد بازم بنویسم، دوست دارم تا خود سحر بنویسم، ولی حرفام تموم شدن. باید برم، باید تمومش کنم.

    +خیلی گشتم دنبال یه لینک درست برای دانلود آلبوم، تنها چیزی که یافتم ایشون بود. حالا چیز بدی هم نیست، اما تنها چیزی بود که یافتم.

    بعدانوشت: آدم صبح که پامی‌شه تازه می‌فهمه چیا نوشته! نود و پنج درصدش فکر کنم چرت‌وپرته. باید می‌ذاشتم پیش‌نویس شه. 
    بعداترنوشت: دیشب به اسکای (دخترخاله جدیده) گفتن برو گوشی رو بده به مامان. گوشی رو آورد طرف من، گفت: "مامان، مامان، مامان..."
    دلم می‌خواست بخورمش.
    بعداترترنوشت: نمی‌خواستم قبل از تموم شدنش بذارمش، اما نمی‌تونم! 
    اولا می‌فروختمشون، اما بعدش شد سرگرمی روزای خوشحالی. وقتایی که خوشحالم، جعبه‌ش این‌جوری هوووف می‌کشدم به سمت خودش و بعد خوشحالیامو تو گره‌هاش می‌بافم. بعضیاشون رو بعدا نگاه می‌کنم و می‌گم: "آهان! موقع بافتن این داشتی به فلان چیز فکر می‌کردی!"
    این یکی هم پریروز شروع شد و امروز و فردا تموم می‌شه. یکی از نازتریناشونه، به نظر خودم. 
  • ۹ عجب!
  • ۷ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۹ اسفند ۹۸

    راهنمای مقابله با سگ‌ها (راهنمایی: هیچ‌کس چیزی یاد نگرفت و نمی‌گیرد)

    تا حالا شده دمر دراز بکشی و گونه چپت رو بذاری رو زمین و دست راستت رو بذاری زیر قسمت چپ گردنت، و ضربان قلبت رو احساس کنی؟

    اون‌قدر شدیده که باورت نمی‌شه چه‌طور گردن آدما همیشه تکون نمی‌خوره.

    قلپ، قلپ، قلپ. انگار یه عده نشستن دور هم و می‌گن: "نوش!" و قلپ‌قلپ همه خونا رو سر می‌کشن. و دوباره، و دوباره، و دوباره.

    قلبت وایساده اونجا، انگار داره تلمبه می‌زنه. بی‌وقفه. 

    وقتی که سگا دنبالت می‌کنن، محکم‌تر تلمبه می‌زنه. اونایی که نشستن دورهم، این‌قدر می‌خورن که مست می‌شن. نمی‌فهمن دارن چی کار می‌کنن. مغزت داره سعی می‌کنه تو اوج مستی، تصمیم بگیره. 

    _بمونم همین‌جا؟ داره میاد طرفم!

    _اگه بدوم و بهم برسه چی؟ مگه نمی‌گن اگه بدویی بهت حمله می‌کنن؟

    _جیغ بزنم کمک بخوام؟ این‌وقت صبح...؟

    _یا خود خدا، دو تا شدن! 

    نمی‌تونه. شایدم می‌تونه. شروع می‌کنی به سریع‌تر راه رفتن. سگا هم سریع‌تر راه میان و قلبت سریع‌تر تلمبه می‌زنه. می‌خوای شروع کنی به دویدن که یهو یه ماشین انگار از غیب می‌رسه و توقف می‌کنه جلوی سگا. امداد غیبی. سگا یه کم معطل می‌شن. قلبت یه خرده نفس می‌کشه وعرق پیشونی‌ش رو پاک می‌کنه. ماشین یه خرده میاد جلو، سگا دوباره راه می‌افتن. ماشین دوباره وایمیسته. مغزت اون‌قدر بدحال هست که نتونی تصمیم بگیری ماشینه خودش کار داره، یا نگاه وحشت‌زده تو رو دیده و به خاطر اون توقف می‌کنه. فقط می‌دوی. می‌دوی. سرپایینی رو می‌دوی. مغزت داره بهت دلداری می‌ده که "این دو تا محدوده‌شون همین‌جاست، پایین‌تر نمیان." برنمی‌گردی که پشتت رو نگاه کنی. می‌دوی و کیفت به کمرت ضربه می‌زنه. بندش رو محکم‌تر می‌کشی و سریع‌تر می‌دوی. صدای نفسای هیجان‌زده و  تاپ‌تاپ قدمات تو سکوت کوچه خیلی بلند به نظر میاد. صدای نفس‌نفس‌ زدن قلبت و داد و فریاد همه اونایی که لیواناشونو تند و تندپر می‌کنن رو می‌شنوی. فکر می‌کنی که همه شهر هم دارن صداشونو می‌شنون. صدای خنده میاد. فرصت نداری که به این فکر کنی که دارن به تو می‌خندن یا نه، فقط می‌دوی تا می‌رسی به در مدرسه و خودت رو پرت می‌کنی تو حیاط. گلوت می‌سوزه و نمی‌تونی خوب نفس بکشی. هوای سرد همه راه بینی تا ریه‌ت رو می‌سوزونه. دستات رو جلوی صورتت کاسه‌ می‌کنی، شاید هوا یه‌کم گرم‌تر بشه. خطر از بیخ گوشت گذشته. قلبت از پا میفته و دراز می‌کشه. تلمبه خودبه‌خود داره بالا و پایین می‌شه.

    ظهر که داری برمی‌گردی خونه، نمی‌بینیشون. 

    فردا از ترست کلی با بابا حرف می‌زنی که با ماشین برسوندت سرکار. قلبت داره التماس می‌کنه، جون اون همه تلمبه زدن دوباره رو نداره. بابا حالش خیلی خوبه، داره می‌ره سرکار جدید. با ماشین می‌بردت. در پارکینگ که باز می‌شه، دقیقا تو همون لحظه، سگ سفیده از جلوی در رد می‌شه. قلبت یهو می‌پره. به بابا می‌گی: "دیدی؟ الان اگه خودم اومده بودم، منو خورده بود." بابا می‌گه: "می‌خوای بیام بهشون لگد بزنم؟" خودت و قلبت باهم پوکرفیس نگاش می‌کنید و می‌گید: "ممنون بابت پیشنهاد، اما لگد زدن شما چه تاثیری توی دنبال‌ نشدن من داره؟" بابا می‌خنده.

    پس‌فردا بابا نمی‌تونه برسوندت. می‌گه که اگه می‌خوای باهاش بری، باید وایسی تا یه ربع به هشت. نمی‌تونی مدرسه‌ت دیر می‌شه. قلبت آب دهنشو قورت می‌ده. به مامان گوشزد می‌کنی که اعلامیه‌ت رو توی وبلاگت هم حتما بذاره و می‌زنی بیرون. سگ سفیده نشسته تو پیاده‌روی اون طرف خیابون. تو چشماش نگاه نمی‌کنی. قلبت تند تند تلمبه می‌زنه که حواسش رو پرت کنه و زیرلب می‌گه: "تو رو خدا بشین سرجات، تو رو خدا تکون نخور، خواهش می‌کنم."

    برگشتنی، سه بار خیابون رو بالا پایین می‌کنی تا گورشو گم کنه. نمی‌کنه. داری با خودت کلنجار می‌ری که چی کار کنی. حتی از مغز هشیارت هم کاری برنمیاد. یه خانمه داره از اون طرف رد می‌شه. یه نگاه به تو می‌کنه و یه نگاه به سگه. می‌پرسه: "می‌ترسی؟" یه لبخند خجالت‌زده می‌زنی و می‌گی که بله. بعد برای این‌که از حجم خجالت کم بشه، به قلبت تشر می‌زنی و روبه خانمه می‌گی: "می‌رم خودم الان." خانمه می‌گه: "برو، من نگات می‌کنم، مواظبم." مغزت یه لحظه می‌گه: "آخه نگاه کردن چه فایده‌ای داره اگه قرار باشه ما خورده بشیم؟" اما قلبت خوشحاله. با آرنج می‌زنی به مغزت و لبخند می‌زنی و می‌ری بالا. زیرچشمی می‌پایی‌ش، سرجاش نشسته. سرعت قدمات رو تنظیم می‌کنی، قلبت نفسای عمیق می‌کشه. می‌رسی به بالای سرازیری. برمی‌گردی و برای خانمه دست تکون می‌دی. تا خونه می‌دوی.

    حالا همین الان، نشستی و داری به این فکر می‌کنی که فردا باید چه غلطی بکنی و چه‌طوری بری مدرسه که دنبالت نکنن دوباره، و صدای قلبت و مغزت و فریادای "نوش!" بقیه، نمی‌ذاره درست فکر کنی.

    _بدبخت، تو به کرونا کاری نداری حالا از سگ می‌ترسی؟

    _حس می‌کنم از لحاظ فنی، احتمال این‌که به دست سگ کشته بشیم بیشتره.

    _بعید می‌دونم بیشتر باشه!

    _حتی اگه بیشتر هم نباشه، مرگ از مریضی خیلی زیباتر و راحت‌تر از خورده شدنه!

    _ساکت، ساکت، ساااااکت!!! 

  • ۵ عجب!
  • ۱۳ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۵ اسفند ۹۸