تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

۱۲ مطلب در آبان ۱۳۹۸ ثبت شده است

راضی‌ام ازت

_آیا از عملکرد امروزت راضی بودی؟
+بله. 
_چرا؟
+چون یاد گرفتم. 
_یاد گرفتی؟ چی یاد گرفتی؟
+سه چیز. یک: اتحاد مکعب. کمی خجالت‌آوره، اما تا قبل از امروز بلد نبودمش. تستاش رو هم زدم، خوب. و دو: پایه‌های آوایی همسان. فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن. خیلی هم جذاب بود. سی تا تست هم ازش زدم، یه دونه غلط_طبق معمول بی‌دقتی_و یه دونه نزده_حاضرم قسم بخورم سوال غلط بود، سه تا از گزینه‌ها جواب می‌دادن_.
_و سومی؟
+آهان، سومی. کم‌اهمیت‌تر از بقیه بود احتمالا. یاد گرفتم که کتاب تاریخ خیلی سبز خیلی مضحکه. باید از یه ناشر دیگه تاریخ بخرم یا از کتابخونه بگیرم. 
_خب، خوبه، بد هم نیست. 
+بد نیست؟ آره، بد نیست. واقعا بهتر از این می‌شد. ولی بد نیست!
راستی، یه چیزی بگم کَفت ببره...؟
_...؟
+پایه‌های آوایی همسان مال یازدهمه. 
[سوت‌زنان از صحنه دور می‌شود]
_(با قیافه‌ای بی‌تفاوت) حالا اون‌قدر هم خفن نیست که کفم ببره. 
  • ۸ عجب!
  • ۱۱ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۳۰ آبان ۹۸

    خسته‌ام...

    یک صفحه پشت‌وروی کلاسور فرضیه‌های جغرافیایی بنویس و نتیجه؟ شونزده. آره، شونزده. از دستش عصبانی شدم. خودش مگه نگفت؟ ده بار گفت که نمی‌خوام کتابو حفظ کنید، سوالام مفهومیه. سوالاتو مفهومی جواب دادم، کدومش از حرفای خودت یا از متن کتاب بود؟ هیچ‌کدوم! همه رو از خودم نوشتم و نتیجه شد شونزده. دیگه یادم می‌مونه که به حرفاشون اعتمادی نیست. ازت خوشم می‌اومد خانوم عب، خیلی به نظرم خفن بودی. از خفنیتت کاسته شد برام. معلم نباید دروغ بگه.

    اگه اون روز به خاطر مه کوه‌ها رو نمی‌دیدیم، امروز حتی پنج متر جلوتر هم دیده نمی‌شد. بعد من بودم که داشتم تو اون هوای دونفره تنهایی راه می‌رفتم. اهان، می‌دونی، بابا داره می‌ره(میاد؟) کرمانشاه. هاهاهاهاها. ها. ها. ها. ها.

    دلم می‌خواست یه کاری بکنم. نمی‌دونم چه کاری. کتاب دینی رو نگاه کردم. گفتم دیگه نمی‌تونم. دلم نمی‌خواد دینی بخونم. دوست ندارم کاری بکنم اصلا. پارادوکس رو حال کردید؟ دلم می‌خواست یه کاری بکنم، اما دلم نمی‌خواست هیچ کاری بکنم. آره، ولی دنیا مگه قراره به دل ما بچرخه؟ دینی رو زوری خوندم و امتحان دادم.

    وضعیت انشا به جایی رسیده که رسما رفتم کتاب فیزیک دوری رو ازش قرض گرفتم و از روش یه سری چرت‌وپرت بلغور کردم رو صفحه. درمورد کشش سطحی، هم‌چسبی و دگرچسبی و از این حرفا. خدایا، چه‌قدر دلم می‌خواست با مشت بزنم تو صورت خورشید.

    دلم خواست یهو که برگردم قم. قمِ خالی نه، هر قمی نه. قمِ مدرسه الغدیر. قمِ کلاس سوم، دوم، اول. دلم خواست یادم بیاد چه‌جوری بود بودن تو مدرسه‌ای و بین آدمایی که باهاشون رو یه صفحه بودی. حالا که دیگه نه من اون آدمم، نه کسی رو به شکل فیزیکی پیدا می‌کنم که باهاش رو یه صفحه باشم. خسته می‌شم از بحث کردن. خسته می‌شم و ادامه نمی‌دم و دهنمو می‌بندم و بغضمو قورت می‌دم. عملا صرف بیهوده انرژیه. هیچ‌کس قانع نمی‌شه، نه من و نه اونا. فقط دلم ذره‌ذره بیشتر می‌شکنه. اینم کار خودشونه.

    دلم می‌خواد... لعنت بهش. نمی‌دونم دلم چی می‌خواد. لعنت بهش. لعنت. 

    می‌دونم یعنی؟

  • ۱۰ عجب!
  • ۶ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۲۹ آبان ۹۸

    با پیاده‌روی تو ابرا که شروع کنی، ته‌ش به کجا می‌رسی؟

    صبح ساعت شیش از خواب بیدار می‌شی تا تمرینای ریاضی رو بنویسی. اصلا کی می‌دونست که تمرین ریاضی داریم؟

    ابرا اومدن پایین. پایین پایین. تو ابرا راه می‌ری تا برسی به مدرسه. تیکه‌های کوچیک یخ می‌ریزن رو سر و صورتت. چه ناز، چه قشنگ. 

    می‌رسی. حالا کی می‌دونست که می‌تونی هم عاشق ریاضی باشی و هم پنج بار یه سوال رو حل کنی و به نتیجه نرسی، چون هر بار به جای معکوس، عددا رو قرینه کردی. که می‌تونی هر بار چرت‌و‌پرت بنویس چون چشمات آلبالوگیلاس می‌چینن و منفیا رو مثبت می‌بینی، مثبتا رو منفی.

    زنگ تفریح می‌ری بیرون و برف میاد. برف شدید و زیاد. همه با سر و صورت و لباسای سفید میان تو و می‌چسبن به شوفاژای تو راهرو. تو برف می‌دوئی و حواست هست که نخوری زمین و آینه تو راهرو می‌گه بینی‌ت قرمز شده. دلقک.

    یک ساعت و نیم می‌مونی تو مدرسه به خاطر امتحان سه‌سواله‌ی دفاعی و دلت می‌خواد یه نفرو کتک بزنی، اما به جاش کتابتو می‌خونی و زبونتو گاز می‌گیری. 

    برمی‌گردی خونه. برف قطع شده. حیف.

    حسین چی گفته بود به عمو؟ به خاطر یه مسئله اجتماعی دیر رسیده بوده خونه. مسئله اجتماعی=مردم تو خیابون لاستیک آتیش زده بودن و غیره. فافا هم مجبور شده بود پیاده برگرده خونه، چون اتوبوسای واحد هم جزو ماشینایی بودن که اعتصاب کرده بودن و وسط خیابونای اصفهان ماشیناشونو خاموش کرده بودن و پیاده شده بودن. با خودت می‌گی خوب کردن. اخبار چی می‌گه؟ همه‌چی آرومه، ما چه‌قدر خوشحالیم. ترافیک به خاطر برف بوده، مردم که آب از سرشون نگذشته، مردم که به اینجاشون نرسیده. اینترنت هم قطعه که مبادا کسی خبردار بشه که مردم جلوی مجلس تظاهرات کردن.

    یاد اون روزی می‌افتی که نتایج انتخابات اعلام شد. و دایی که چه‌جوری گوشه اتاق کز کرده بود و مامان‌جون که داشت حرص می‌خورد و وسواسی‌تر از همیشه این‌ور اون‌ور رو تمیز می‌کرد. و یاد خودت که از زن‌دایی پرسیدی چی شده؟ چرا ناراحتید؟ حالا کاریه که شده! و وقتی زن‌دایی گفت نگران آینده‌ایم، آینده‌ای که می‌خوایم توش بچه‌هامون رو بزرگ کنیم، چشماتو چرخوندی و با خودت گفتی حالا انگار چی شده. مگه چه اتفاقی ممکنه بیفته؟ و به نگرانی‌شون حق می‌دی. حق داشتن. 

    اصلا بی‌خیال، تو رو چه به سیاست؟ اصلا تو حق رای داری که وقتی بابا می‌گه اگه همین‌جوری پیش بره من رای نمی‌دم، می‌گی منم همین‌طور؟ تا شیش سال دیگه کی مرده‌ست کی زنده‌؟ بی‌خیال که داری ایمانتو از دست می‌دی. ایمان به این که روزای خوب برای این کشور تو راهن. ایمان به این که می‌خوای بمونی و بسازی‌ش. ایمان به این‌که کشوری باقی مونده که تو بخوای یا بتونی بسازی‌ش. اصلا تو کی هستی؟

    آره، برو بشین و بخون. بخون، اون‌قدر که دیگه نتونی. وانمود نکن که می‌تونی عطشت برای کلمات رو کنترل کنی. وانمود نکن که از دستت خارج نشده. دیگه دیر شده هرکی ندونه، خودت که می‌دونی به جای خون تو رگات کلمه جاریه. خودت که می‌دونی هرچی داری از کلمات داری و از کتابا. _آره خودتو دارم می‌گم. به خودت بگیر، با خودتم. _بخون. بنویس. نوشته‌های جدید، نه مثل اونایی که می‌نوشتی. اونا رو بخون تا یادت بیاد که کجا بودی و به کجا رسیدی. بخون همه اونایی که سر تا ته‌شون اشک و آه بود. اولشون گریه، وسطشون گریه، آخرشون گریه بود. همونایی که ته‌شون هر بار دست‌کم یک نفر می‌مرد.

    اصلا بی‌خیالش. برو پی زندگی‌ت. انگار که زندگی‌ت چیزی به جز اینه. انگار که می‌خوای زندگی‌ت چیزی به جز این باشه. برو، برو. 

  • ۹ عجب!
  • ۱۰ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۲۶ آبان ۹۸

    قفلیای جدید و قشنگم، بچه‌ها. بچه‌ها، قفلیای جدید و قشنگم.



    If we have eachother_Alec Benjamin



    Let me down slowly_Alec Benjamin

    +you should know I'll be there for you. 

    +Don't cut me down, throw me out, leave me here to waste. I once was a girl with dignity and grace. 

    +.عادتای آدما رو هم تاثیر می‌ذاره‌ها، نه؟ کل آلبوم داره دانلود می‌شه

  • ۱۱ عجب!
  • ۷ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۲۳ آبان ۹۸

    من خوبم. تو؟

    یه تکنیکی هست تو این سازمانا و تشکیلاتا، برای وقتایی که نمی تونن باهم ارتباط مستقیم داشته باشن، همو ببینن یا باهم صحبت کنن به هر نحوی.

    من تو فیلم نفس دیدمش برای اولین بار. فکر کنم عضو مجاهدین خلق بودن اونا، نمی دونم. ندیدیش احتمالا، بعید می دونم.

    ولی حالا، می دونی اون تکنیک برای چیه؟

    برای اینه که تو همین شرایطی که گفتم از حال هم خبردار بشن.

    یه نشونه که می گه: "من زنده ام."

    فکر کنم تو کتاب من زنده ام هم همین جوری بود، نمی دونم نخوندمش. یه کلیپی بود که یادم نیست مال چه کتابی بود، احتمالا همین من زنده ام.

    تو نفس می دونی چی کار می کردن؟

    یه نرده خاص، تو یه خیابون خاص. هر روز می اومدن و با کلید یه خط روش می کشیدن. یعنی یه روز دیگه هم گذشت و من هنوز هستم.

    توی اون کلیپه هم یه دفتر خاص بود که هر روز یه جوری می اومد و همین عبارت رو توش می نوشت.

    حالا...

    "من خوبم."

    got it؟

    تو خوبی؟

    یه خط رو نرده... یه عبارت... یه نقطه.

    همین برام بسه.

    اصلا هر روز هم نه، اصلا هفته ای یک بار.

    دلم برات تنگ شده...

  • ۹ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۲۰ آبان ۹۸

    همه مدرسه‌ها شبیه همند

    پنج سالم بود، شایدم شیش. عید بود. نکمک بودیم. من بودم، فافا بود، عین بود، دخترعمه بود، پسرعمو بود و داییِ عین. همه لباسای نو پوشیده بودیم. حوصله‌مون سر رفت. گفتیم چی کار کنیم؟ نمی‌دونم ایده‌ش اول به ذهن کی رسید، اما تصمیم گرفتیم بریم مدرسه بچگی بابااینا. همه قبول کردن. از خونه تا اونجا، دو دقیقه هم راه نبود، اما وقتی رسیدیم دیدیم که در حیاط قفله. دایی عین قلاب گرفت، پسرعمو رفت نشست رو دیوار و دونه دونه ما رو گرفت و گذاشت اون‌ور. رفتیم تو. عین مدرسه‌های دیگه بود. نمی‌دونم چرا خورد تو ذوقم، شاید انتظار یه چیز جالب و جدید رو داشتم، اما همون همیشگی بود. حیاط، زمین فوتبال، ساختمون مدرسه اون وسط و سرویس بهداشتی اون کنار. در ساختمون هم قفل بود. ولی یه قفل ساده که جلوی ما رو نمی‌گرفت. گوشه شیشه یکی ازپنجره‌ها شکسته بود. خیلی کوچیک بود شکستگی‌ش، اما همه با بدبختی ازش رد شدیم و رفتیم تو. همونجا چند تا بلوز پاره شد. گیر کردن به شیشه‌هه. کلاسا هم همون همیشگی بودن، ولی رو زمین یه عالمه گچ و پرونده‌های تحصیلی و چند تا چیز دیگه ریخته بود. اسم رو یکی از پرونده‌ها رو حفظ کردم و توشو نگاه کردم. می‌خواستم از بابا بپرسم که اون پسر رو می‌شناخته یا نه. یکی دو ساعتی نشستیم و معلم بازی کردیم. تو مدرسه چرخ زدیم، این‌ور و اون‌ور رفتیم. خسته که شدیم، همون‌جوری که اومده بودیم تو رفتیم بیرون. نفهمیدیم که تمام لباسای نومون رو نابود کردیم، پر از خاک و تارعنکبوت و پارگی. مامانای اونا خیلی دعواشون کردن، فکر کنم یکی دو تاشون کتک هم خوردن، اما مامان و بابا به من چیزی نگفتن. گفتم بابا، فلانی رو می‌شناسی؟ (همون پسری که اسمش رو پرونده بود) یه لبخند زد وگفت آره، یادش به خیر. پسر خوبی بود. افتاد تو رودخونه. غرق شد.

    لبخندم رو لبم ماسید.

    بچه‌ها داشتن گریه می‌کردن، گفتن تو چته؟ با تو که دعوا نکردن!

    گفتم هیچی.

  • ۵ عجب!
  • ۱۰ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۱۹ آبان ۹۸

    نامه نوزدهم

    سلام هیک عزیزم.

    حالت خوب است؟ امیدوارم باشد.

    من هم خوبم، خدا را شکر.

    داشتم به این فکر می‌کردم، که باید بدانی.

    باید بدانی هیک، که تو هیولا نیستی. تو قشنگ‌ترین آدمی هستی که من در زندگی‌ام دیده‌ام. تو هیولا نیستی، می‌فهمی؟

    تو زندگی من را نجات داده ای و به خاطرش باید به خودت افتخار کنی. نه که زندگی من چیز خاصی بوده باشد، اصلا مگر من که بوده‌ام و که هستم؟ اما تو با نجات‌دادنش، باعث شدی بخواهم آدم بهتری باشم. باعث شدی بخواهم تلاش تو را هدر ندهم. و باور کن تمام تلاشم را خواهم کرد، باور کن.

    باید بدانی هیک، که اگر ده بار دیگر به عقب برگردم، هر بار تو خواهی بود و تو. من از یک سال پیشم بهترم، حتی بعد از تمام این ماجراها، و این را مدیون توام. می‌شود حرفم را بپذیری؟ خواهش می‌کنم.

    باید بدانی هیک، که هر اتفاقی هم بیفتد، من باز هم دوستت خواهم داشت.

    راست می‌گفتی. فکر می‌کنیم تا ابد زمان داریم. «دیر که نمی‌شود.» اما می‌شود، دیر می‌شود. ما تا ابد زمان نداریم. تا هیچ زمان داریم و در همین هیچ به دنیا می‌آییم و در هیچ عاشق می‌شویم و در هیچ می‌میریم. ولی اشکالی ندارد، همین هیچ هم برای من کافی‌ست اگر تو باشی.

    تو فقط باش، حتی دور. قول می‌دهم که تمام تلاشم را بکنم تا دیگر بد نشوم. قول شرف می‌دهم که حتی اگر بد شدم، کار احمقانه‌ای ازم سر نزند. قول می‌دهم. تو فقط باش. 

    تو فقط خوب باش، من هم خوبم.

    خدا نگهدارت عزیزم.

    دوستدارت

    سولویگ

  • ۱۱ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۱۷ آبان ۹۸

    وای من...!

    بابا همین الان گفت: آدرس وبلاگت چیه؟ بگو برم بخونمش.

    گفتم: نه! وبلاگ یه چیز شخصیه! مثل یه دفتر خاطرات مجازی.

    گفت: شخصیه و همه می تونن بخوننش؟ همه به جز بابات؟

    گفتم: آشنا نیستن که این "همه". اگه بفهمم یه آشنا داره می خوندش، آدرسشو عوض می کنم، یا همچین چیزی.

    گفت: می شه آدرسشو عوض کرد؟

    گفتم: اوهوم، می شه.

    مامان گفت: نگران نباش، یه بار که حواسش نبود بازش گذاشته بود، می ریم می خونیم ببینیم چیه. 

    بابا گفت: نه، اگه سولویگ نخواد که من نمی خونمش.


    ولی خدایا، اگه بخوننش من دقیقا چه خاکی تو سرم بریزم؟ گرچه، درمورد مامان که تقریبا از این چیزی که می دونه احتمالا بیشتر دستگیرش نمی شه، به جز فیلمایی که می بینم و اینا. اما بابا...

    دلم نمی خواد هیچ وقت بخونن اینجا رو، اما دلم سوخت واسه ش یه ذره.

    نمی دونم، آخه چیزایی که نباید باشن هم یکی دو تا نیستن...

    از اون طرف یه کم پشیمونم که اون اول آدرسشو به چند نفر دادم، (کارلا و رود روان، منظورم شما نیستید) ولی حداقل دلم خوشه که خیلی بعیده اونا بازم بیان سراغ خوندنش.

    +معلومه دارم حواس خودمو با ریاضی و اینترنت اشیاء و وبلاگ و بلابلابلا پرت می کنم؟

  • ۱۴ عجب!
  • ۱۴ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۱۰ آبان ۹۸

    (Surviver (for now

    ممنونم که حالمو پرسیدید، من زنده‌م، و تقریبا خوبم. 

    دارم رو خودم کار می‌کنم. دیروز خیلی بدتر بود حالم، اما گریه‌های دیشب و روزنه‌ی امیدی که امروز تو دلم شکل گرفت بهترم کردن. 

    بیا به خدا توکل کنیم، باشه؟ درسته که زد زیر قراری که گذاشته بودم باهاش، اما می‌ذارمش کنار اون‌همه بدقولیای خودم.

    +اگه حال خوب من، حال خوبِ تو باشه، من همه تلاشمو می‌کنم. قول می‌دم. تو فقط خوب باش.

    +دارم Back to you رو گوش می‌دم. =) هی دوباره از اول... 

  • ۱۱ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۹ آبان ۹۸

    ...

    دیدی چی شد؟

    دیدی چی شد؟

    گفته بودم تو وانمود کردن خوبم. 

    وانمود کردم چشام سیاهی نمی‌رن.

    وانمود کردم سرم گیج‌ نمی‌ره و می‌تونم بدون خوردن به در و دیوار برم جوراب بردارم و وانمود کردم دست و پام یخ نکردن که به جوراب احتیاج داشته باشم. 

    بلند قهقهه زدم که اشکای گوشه چشممو توجیح کنم. خنده‌م شدید بود، اشکم اومد. 

    دستای لرزونمو گرفتم تو بغلم و حرف زدم، زور زدم، تلاش کردم. هه.

    دیدی چی شد؟

    حالم خوب نیست. 

    ببخشید. 

    دیدی چی شد؟

    دیدی عزیزم؟

    دیدی همونی شد که ازش می‌ترسیدم؟

    دیدی همونی که می‌ترسیدم سرم اومد؟

    هه. همیشه از اینایی که می‌گفتن هه بدم می‌اومد، حالا خودم دارم می‌گمش. 

    ببخشید. 

    کلمه‌ها دیگه لیز نمی‌خورن از دستم، دارن پرواز می‌کنن، دارن می‌دوئن. 

    ببخشید. 

    ولی دیدی چی شد؟

    می‌خوام از خونه بزنم بیرون، نمی‌ذاره. 

    نفسم گیر کرده.

    نمی‌تونم الان زیر این سقف باشم، نمی‌تونم. 

    خدایا... 

    می‌خواستی بزنی پس گردنم؟

    چرا این جوری؟

    دارم تاوان گناهامو می‌دم؟

    غلط کردم خدا، غلط کردم. 

    آخه چرا؟ چرا الان؟ چرا این‌جوری؟

    خدایا... این حق من بود؟ من هیچی، من به درک، این حق ما بود؟

    خدایا، دیدی چی شد عزیزم؟

    چه‌طور تونست تو اون شرایط بشینه و با من درمورد سرگذشت شهید چمران حرف بزنه؟

    چه‌طور دلش اومد؟

    قشنگ متوجه شدم که از همیشه و همه کس بهم دورتره. اصلا نمی‌فهمه چی دارم می‌گم.

    خدایا، حالا چه خاکی تو سرم بریزم؟

    حالم خیلی بده. 

  • ۷ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۸ آبان ۹۸