تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۹ ثبت شده است

مدفن پست‌های قدیمی

_اول اسممونو، روی بخارا حک کن...

+مگه نگفتی چرت و پرت گوش نمی‌دی؟

_می گن که بی تو شادم، به گفته‌هاشون شک کن...

+گوشت با من هست؟

_چون، دلم برات... 

+هی، می‌شنوی چی می‌گم؟

_چی؟ داشتی با من حرف می‌زدی؟

+آره با تو بودم. 

_چی می‌گفتی؟

+داشتم می‌پرسیدم که مگه تو نگفتی چرت و پرت گوش نمی‌دی؟

_نه. من کی همچین حرفی زدم؟ گفتم سعی می‌کنم گوش ندم.

+پس این چیه؟

_چرته؟

+خیلی. 

_نمی‌دونم، جالبه. حسش خیلی قابل‌درکه وقتی می‌گه "دلم برات تنگ می‌شهههه". آهنگای کمی هستن که حسش رو درست برسونن، می‌دونی؟

+بهتر از وقتی که آدما واقعا می‌گن می‌رسونن حسش رو؟

_چی؟ نه بابا! به اون نمی‌رسن.

+هوم. 

_می‌دونی، نباید اون کار رو می‌کردم. 

+چه کار؟

_یه وبلاگ دیدم، تو کامنتای وبلاگ دیگه. بعد رفتم وبلاگش رو خوندم و وبلاگ‌هایی که لینک کرده بود رو خوندم. بعد لینک اونا رو هم گشتم. همین‌جوری لینک به لینک، یه عالمه وبلاگ جدید پیدا کردم که خوشم اومد.

+بعد؟

_بعدش پستاشون رو خوندم و ناراحت شدم. خیلی غم‌انگیز بود. جدا از وبایی که سال‌ها بود آپدیت نشده بودن و نمی‌تونستم به این فکر نکنم که چه اتفاقی برای صاحبشون افتاده و چرا یهو بی‌خبر گذاشته رفته یا شاید هم خبر داده ولی فقط به دوستاش، یه سری پست خیلی غم‌انگیز دیدم که دوباره اعصابم رو خرد کردن. می‌دونی، از اون اعصاب‌خردیای "من تازه داشتم به نتیجه می‌رسیدم، نباید دوباره من رو دودِل می‌کردی" اما بعدش به این نتیجه رسیدم که احتمالا هیچ‌وقت به هیچ نتیجه‌ای در هیچ موردی نرسیده بودم و فقط داشتم اداش رو درمیاوردم تا اعصابم راحت‌تر باشه. و من اصولا بلد نیستم در حوزه سیاست به نتیجه‌ای برسم، چون نه سوادش رو دارم و نه اعصابش رو. خب الان باید بیای بزنی تو دهنم، چون من دوباره دارم به علوم سیاسی فکر می‌کنم، بلکه یه کم سوادم رو ببرم بالا. حتی یه گوشه کوچولوی ذهنم درگیر حقوقه و یه بخش دیگه‌ش داره می‌گه "با جامعه‌شناسی چه کار می‌تونی بکنی؟". یه وقتایی فقط از بی‌عدالتیای دنیا و ناامیدی آدماش خیلی غصه می‌خورم، می‌دونی؟ اولین بار که آهنگ Jesus in LA رو گوش دادم خیلی تحت‌اللفظی ازش برداشت کردم و خوشم نیومد، اما بعدش که دوباره بادقت گوش دادم، فکر کنم منظورش رو فهمیدم. آدما رو می‌خونم، خودم رو می‌خونم و تو سرم یه صدایی می‌گه "it's a crying shame you came all this way, 'cause you won' t find Jesus in LA". انگار یادمون می‌ره همه، این‌که ناجی‌ای که داریم دنبالش می‌گردیم، اون کسی که فکر می‌کنیم پشت این دیوار، پشت این سد، یا پشت این مرز و پشت این اقیانوس وایساده، اصلا اونجا نیست. منظورم اون ناجی‌ایه که میاد و از فقر و ناامیدی و بدبختی و فلاکت نجاتمون می‌ده. خیلیا مثل من خوش‌شانس نیستن که حتی اون ناجی انسانی‌شون رو پیدا کنن، چه برسه به اون یکی ناجی.

+من اصلا نمی‌فهمم چی داری می‌گی. 

_نپر وسط حرفم، خودم هم نمی‌فهمم. می‌دونی چرا هی چیزای جدید می‌نویسم و پست می‌کنم؟ اصلا پست می‌کنم یا پست می‌ذارم؟

+نمی‌دونم. 

_آخه هی حرفای قبلی‌م رو می‌خونم و یه جوری می‌شم و برای این‌که جلوی خودم رو بگیرم و پاک یا پیش‌نویسشون نکنم، یه چیز جدید می‌ذارم که دیگه کم‌تر چشمم به قبلی بخوره، اما همین چیز جدید رو می‌خونم و به افق خیره می‌شم و به خودم می‌گم "موقع نوشتن این دقیقا تو چه فکری بودی؟".

+تو چرا تکلیف خودت رو روشن نمی‌کنی؟

_با چی؟

+با نیم‌فاصله. همین‌جوری هرجا عشقت می‌کشه نیم‌فاصله می‌ذاری و بعدا هم همون کلمه رو بدون نیم‌فاصله می‌نویسی. 

_همینه که هست. شاید یه وقتی یه‌ کاری براش کردم، اما فعلا همینه که هست. بذار بین اون‌همه آدم که ذ و ز یا هکسره رو عایت نمی‌کنن، یا معلمایی که اصرار دارن به لطفا بگن لدفا، یکی هم باشه که همین‌جوری کشکی‌کشکی نیم‌فاصله بذاره. راستی، می‌دونستی مزخرف درسته و نه مضخرف؟ من این‌همه سال در اشتباه بوده‌م! یا مثلا فهمیدم خیلی از چیزایی که به شکل ماضی ساده می‌نویسیم، درواقع ماضی نقلی‌ان و جدیدا درمورد ماضی نقلی وسواس گرفته‌م و حس می‌کنم همه‌چیز باید به شکل صفت مفعولی باشه، نه بن ساده. آخ، گفتم ماضی یاد معلم ادبیات هفتم افتادم. خانم ذال، یادته؟

+آره. 

_خیلی گل بود، یادش به خیر. یادته ماضی رو چه‌جوری درس داد؟ می‌گفت "خانم ماضی چند تا دختر داره، اولی خیلی سر و ساده‌ست، اسمشم ساده‌ست. دومی گاهی یه گوشواره‌ای می‌ندازه، التزامی". همه رو گفت تا رسید به ماضی بعید و گفت "این آخری از همه بچه‌های خانم ماضی راحت‌تر و به‌روز تره. تازه یه بوی‌فرند هم داره و خلاصه هر کاری هم که خودش بخواد انجام می‌ده". یادش به خیر، رفته بودیم اردوگاه باهنر و همه نشسته بودیم رو اون چرخونکیه داشتیم آهنگای چاوشی رو می‌خوندیم. بعد خانم ذال اومد نشست کنارمون و حسابی تعجب کرده بود از این‌که ما این‌همه شعر از مولانا بلدیم. برگشتنی تو اتوبوس بچه‌ها داشتن با آهنگ می‌رقصیدن و خانم ذال از اون جلو دستشو آورده بود بالا و بشکن می‌زد.

یادته اول سال همه ازش متنفر بودن اما وقتی تو بهمن، روز تولدش فهمیدیم مریضه و می‌خواد بره بیمارستان و تا مدتی نمیاد سر کلاس، همه کلاس پول رو هم گذاشتن و از بوفه شکلات خریدن و اومدن نشستن و با این‌که می‌دونستن، همین‌که خودش گفت باید بره نصف کلاس زدن زیر گریه؟

+آره، یادمه. تو که خیلی گریه کردی. دیوانه. 

_دوسش داشتم واقعا. معلم بود، به معنی واقعی کلمه. سال هفتم خیلی "معلم به معنی واقعی کلمه" داشتم. کاش هرجا هستن سالم باشن. وای، معلم عربی رو یادته؟ خانم امیر؟ وای، عجب اعجوبه‌ای بود! همه‌چیز رو می‌فهمید. صفحه اول برگه‌ت رو نگاه می‌کرد و می‌گفت که تو صفحه دوم، سوال چهار، یه دونه الف و لام رو جا انداختی! سرش رو می‌نداخت پایین به برگه صحیح کردن و دقیق دقیق می‌فهمید که الان کی داره کدوم سوال رو از رو برگه بغلی‌ش می‌نویسه.

+تو هم که سوگولی‌ش بودی... 

_آره بودم. اسما رو هم یادش نمی‌موند، اما چهره چرا. یکی از بچه‌ها سال بعد بهش گفته بود "خانم سولویگ رو یادتونه؟" گفته بود "نه، من اسم هیچ‌کس رو یادم نمی‌مونه" اما وقتی اون روز رفتم دیدن بچه‌ها و من رو دید، گفت "به‌به، تو! اینجا چی کار می‌کنی؟" گفتم "منو یادتونه خانم؟" گفت "معلومه! تو همونی هستی که گفتی فلان درس ماهی رو تو متن درس اشتباه نوشته دیگه!". واقعا به نظرم نیروهای فراانسانی داشت.

+خیلی از این شاخه به اون شاخه می‌پری. خودت می‌فهمی چی داری می‌گی؟

_نه. فقط می‌خوام اون‌قدر حرف بزنم که پستای قبلی‌م به این راحتی پیدا نشن. 

+به این فکر کردی که اگر بخوای این پست رو که این‌قدر طولانیه قایم کنی چه‌قدر باید بنویسی؟

_داستان اون پسر و آرزوها رو شنیدی؟

+علاءالدین؟

_نه، یه چیزی تو همون مایه‌ها. فکر کنم مال شل سیلوراستاین بود، شایدم نه. پسری که غول چراغ جادو بهش سه آرزو می‌ده. اون با هر کدوم از سه آرزوش، سه آرزوی دیگه می‌خواد. و همین‌طوری اون‌قدر ادامه می‌ده که پیر می‌شه و می‌میره و اتاقش پره از میلیون‌ها آرزویی که هیچ‌کدوم رو استفاده نکرده، مگر برای خواستن آرزوهای بیشتر.

+داستان جالبیه، اما چه ربطی داره؟

_می‌ترسم وبلاگم تبدیل بشه به جایی برای فراموش کردن پست‌های قدیمی.

+داری شلوغش می‌کنی. 

_آره بابا، مگه منو نمی‌شناسی؟ من یه دراما کویین به معنی واقعی کلمه‌م.

+این رو خوب اومدی.

_ و +sheee's a drama, queeeeen! (با ریتم killer queen خوانده شود) 

  • ۱۱ عجب!
  • ۷ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۲۲ ارديبهشت ۹۹

    خودکار اکلیلی خوردی؟

    _آره، بعدش بهش گفتم که بس کنه و دیگه... گوش می‌دی بهم؟
    +هم... چی؟ چیزی می‌گفتی؟ می‌گم، از این آب‌انگورا خوردی؟
    _یه ساعته دارم حرف می‌زنم! اصلا هیچ‌کدوم از حرفام رو فهمیدی؟
    +نه راستش، نفهمیدم. حواسم به مزه این بود. خوردی؟
    _آب‌انگوره، یا چیز دیگه‌ای؟
    +نمی‌دونم راستش، احتمالا آب‌انگور باشه. گاز داره. 
    _خودت نمی‌دونی چی داری می‌خوری؟
    +روش نوشته آب‌انگور، اما مزه خودکار اکلیلی می‌ده. 
    _خودکار اکلیلی؟ مگه تو تا حالا خودکار اکلیلی خوردی؟
    +آه... از تو دیگه انتظار این حرف رو نداشتم. تو که باید بدونی، لازم نیست حتما چیزی رو بخوری تا مزه‌ش رو بدونی. من می‌دونم چسب رازی و خودکار اکلیلی و های‌لایترای میوه‌ای چه مزه‌ای دارن و تا حالا هم هیچ‌کدوم رو نخورده‌م!
    _حالا واقعا مزه خودکار اکلیلی می‌ده؟
    +آره. همون رنگارنگا که وقتی بچه بودم عاشقشون بودم و حتی مشقای ریاضی‌م رو هم باهاشون می‌نوشتم. اون بنفشاش که روش عکس انگور داشت، دقیقا همون مزه رو می‌ده!
    _بده منم یه کم... اون چیه رو بینی‌ت؟
    +ها؟ چی روی بینی‌مه؟ آینه‌تو بده ببینم.
    _بیا، آینه. یه چیزی رو بینی‌ت برق می‌زنه... 
    +وااای، اکلیله! داره برق می‌زنه لعنتی!
    _نه! چی داری می‌خوری؟ چی بود تو اون لیوان؟ وای نه، همه رو سر نکش!!
    +دیگه دیره. نگاه کن، داره زیاد می‌شه. کل صورتم رو گرفت. 
    لامپ رو خاموش کن لطفا. 
    _برای چی؟
    +خاموشش کن دیگه!
    _باشه. 
    ... 
    _وای، داری برق می‌زنی!
    +وای، دارم برق می‌زنم!

    جیغ‌زنان از خانه بیرون دوید: "من دارم برق می‌زنم، دارم برق می‌زنم!"

    پ. ن. نوشیدنیه واقعیه. نمی‌دونم خاصیت برق‌برقی هم داره یا نه. 
  • ۱۱ عجب!
  • ۷ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۹

    ددلاین، سگ‌ها و جنازه‌های سوخته

    نشستم جلد اول سیرک عجایب رو خوندم و... واقعا ترسناک نبود! نترسیدم باهاش، حتی یه ذره. یه جاهایی‌ش خیلی حال‌بهم‌زن بود، و خیلی ناراحت شدم وقتی [اسپویلر الرت] همه فکر می‌کردن دارن مرده و براش عزاداری می‌کردن و... ‌‌[پایان اسپویل] اما فقط همین.

    (ب. ن. این کتاب به گفته دوستان توی ژانر وحشت قرار نمی‌گیره گویا، به من اطلاعات غلط داده بوده‌ن. :/

    ولی همچنان نظرم درموردش همونه.) 

    خیلی وقته دیگه با این چیزا نمی‌ترسم. 

    حتی داستانای کوتاه دیگه من رو نمی‌ترسونن، فیلما تو یه لحظه مو به تنم سیخ می‌کنن و دیگه شبا خواب رو از چشمم نمی‌گیرن.

    هنوز هم گاهی تو شب، می‌ترسم به گوشه‌ی آشپزخونه نگاه کنم.

    گاهی اگه از دور نگاهم کنی، با خودت می‌گی دیوونه‌ست که این‌جوری بدو بدو از پله‌های تخت می‌ره بالا و خودشو ول می‌کنه رو تشک؟ احتمالا دیوونه نیست، اما می‌ترسه یه نفر از قبل روی تختش خوابیده باشه و فقط می‌خواد زودتر خودش رو مطمئن کنه که همچین چیزی نیست.

    و خب واقعیت اینه که: من از همه‌چیز می‌ترسم.

    تو تمام مدتی که شهرهای گمشده رو می‌خوندم، خودم رو کنار محیا حس می‌کردم و لبخند می‌زدم و تو ثانیه‌ای لبخندم جمع می‌شد، چون یادم می‌افتاد که من جرئت زندگی اون مدلی رو ندارم. جرئت تنها راه رفتن توی خیابون.

    خیلی وقته تنهایی از محدوده محله خارج نشدم. حتی قبل از ماجرای سگا، به خاطر اون دختره که اواخر سال نهم، جسد سوخته‌ش رو توی یکی از سطل زباله‌های فاز یک پیدا کرده بودن. دوستم می‌گفت شاید الکی باشه، اما نبود.

    فقط خدا می‌دونه که چه‌قدر انقلاب و چهارراه کالج رو دوست دارم، اما حتی فکر تنها بودن اونجا هم تنم رو می‌لرزونه.

    یه مفهوم انتزاعی، یه موجود حقیقی، یه صدای بلند، همه‌شون به راحتی برای ترسوندن من کافی‌ان. 

    آخرش به این فکر می‌کنم که شاید بهتر باشه تا آخر عمر خودم رو توی خونه حبس کنم، چون اون‌طوری لااقل لازم ندارم با هیچ‌کدوم از این کابوس‌های احمقانه‌م روبرو بشم. 

    بعد یادم میاد که خونه هم آن‌چنان امن نیست.

    معرفی می‌کنم، 

    Deadline

    شاید حتی از همه‌شون وحشتناک‌تره. 

    و مسخره‌تر از اون، اینه که تا ایشون حضور نداشته باشن من هیچ کاری رو پیش نمی‌برم. 

    از وقتی فهمیدم تاریخ المپیاد دست‌کم یه ماه افتاده عقب، انگیزه‌م بیست درصد کم شده. 

    هر کاری باید برسه به دقیقه نود و در هول‌هولکی‌ترین حالت ممکن انجام بشه. 

    امتحانی که چهار روز فرجه داره، نیم ساعت مونده به ساعت شروع خونده می‌شه. 

    تکلیفی که یک هفته فرصت داره، توی آخرین ساعات روز هفتم تحویل داده می‌شه.

    به خاطر همین ترس و اضطرابی که تک‌تک ددلاین‌ها، کوچیک یا بزرگ به جونم می‌ریزنه که یه پیام چهار کلمه‌ای کافیه تا بریزم رو زمین: "سولویگ‌جان، چی شد؟"

    و بعد دیگه حتی اهمیتی به انجام دادن اون کار نمی‌دم، فقط می‌شینم یه گوشه و دلشوره می‌گیرم و ناخنام رو می‌جوم.

    یادمه امتحان پایانی علوم پارسالم رو. مامان خونه نبود و من دو ساعت مونده به شروع امتحان از خواب بیدار شدم. تو دو سه روز تعطیلی قبل امتحان حتی از پنج متری کتاب هم رد نشده بودم و تو اون لحظات، من بودم و کتابی که به جز درسای اولش هیچی ازش یادم نبود و یک ساعت و خرده‌ای وقت و چشمایی که از شدت خوابالودگی باز نمی‌موندن. فکر می‌کنید چی کار کردم؟ یه ذره ناخنام رو جویدم تا خون اومدن، یه ذره خوابیدم، و بعد زنگ زدم به مامان و با بغض گفتم "مامان من نمی‌دونم باید چی کار کنم!" و بعدش به پیشنهاد مامان، رفتم تو حیاط که هواش یه کم خنک بود و راه رفتم و چند درس آخر رو مثل روزنامه خوندم و رفتم سر جلسه. درسته که نمره اون امتحان نوزده و هفتادوپنج شد، اما از استرس مردم و زنده شدم. 

    حالا دارم به امتحانای فردا فکر می‌کنم، به دفاعی که نه وویساش رو دانلود کردم و نه عکسای سوالا رو. به جامعه که هفت درسه و اگر یه دور بخونمش تک‌تک مفاهیم و سوالات کلی‌ش دقیق یادم میاد، اما آخرشم چند تا سوال جای‌خالی پیدا می‌شه که حتی صفحه‌ و خطشون رو یادم بیاد، اما این‌که تو جای خالی چه کلمه‌ای قرار می‌گیره، نه. به امتحانای هفته بعد فکر می‌کنم. به اقتصاد که هیچی ازش یادم نیست، به ادبیات که بیشتر از یک ماهه حتی بازش نکرده‌م. 

    مشکل دقیقا همین‌جاست، اینجایی که من هرچه‌قدر هم خودکشی می‌کنم نمی‌تونم مفاهیم ریز به ریز رو حفظ کنم. هرچی بیشتر می‌خونمشون انگار فقط بیشتر ازم فراری می‌شن، عین ماژیک وایت‌بردی که هرچی بیشتر بکشی‌ش رو هم، کم‌رنگ‌تر می‌شه. و همه‌ش دارم به کنکور فکر می‌کنم و هرچی زمان می‌گذره بیشتر می‌ترسم. اول سال می‌گفتم یا علامه یا بهشتی، و الان یه وقتایی یه صدای ضعیفی پس سرم می‌گه "تو با این اوضاع اصلا سال اول جایی قبول می‌شی؟" و همه تلاشم رو می‌کنم تا پسش بزنم. 

    فقط دلم می‌خواد دهم زودتر تموم شه. این آخراش خیلی داره سخت می‌گذره.

    (بیشتر به این فکر می‌کنم که تو از الان کم آوردی، تو این دو سال باقی مونده، تو بقیه سال‌های زندگی‌ت می‌خوای چی کار کنی؟)

  • ۱۳ عجب!
  • ۱۱ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۱۰ ارديبهشت ۹۹

    اون دختره که موقع بارون می‌اومد تو حیاطشون آواز می‌خوند

    _دوباره بارون شد و تو شال‌وکلاه کردی؟ کجا می‌ری؟ سرما می‌خوری بدبخت، بیا بشین تو. چی؟ داری می‌ری کجا؟ خب برگا سبزن که سبزن، بله می‌دونم قشنگه سبزی‌شون، می‌دونم الان تازه‌ن، خب وایسا بعد بارون برو نگاشون کن! نمی‌ریزن که تو این چند ساعت. من که می‌دونم... آهان. 

    سراغ اون؟ خب... می‌خوای... چیزه یعنی... می‌خوای نری؟ آخه... نه خب، اگر هم می‌خوای برو. می‌گم شاید رفته باشه مسافرت، شاید خواب باشه. می‌دونم صدای آوازش رو دوست داری، ولی زشته باور کن. می‌گن یارو دیوانه‌ست، می‌شینه پشت دیوار خونه مردم، اونم تو بارون...! اصلا مگه تو می‌فهمی چی می‌گه؟ خب حالا، نمی‌خواد حرفای ون هوتن رو تحویل من بدی، "حس صداش"! بالاخره که از زبون اون بود.

    نه، من چه اصراری دارم؟! ببین، بیا بشین تو خونه، اصلا یه روزی می‌برمت قیافه‌شو هم ببینی. الان نرو، سرما می‌خوری می‌افتی اینجا می‌شی وبال جون من؛ مامان هم که نیست. خب زشت نیست، من دیدمش می‌دونم، تو مدرسه دیدمش. می‌دونم خونه‌ش همونه. تازه صداشم اصلا قشنگ نیست. باشه بابا، باشههه، قشنگه، اصلا هرچی تو می‌گی! اصلا صداش عالیه، محشره، اصلا خود Adeleه صداش. برو بابا، از اون بهتر که نیست دیگه، من دارم می‌گم شنیدم صداشو! مگه این‌که زیر بارون مثلا جادو بشه خوش‌صدا شه!

    وایسا، نرو دیگه، دارم باهات حرف می‌زنم! بی‌معرفت، خواهرتو ول می‌کنی واسه اون؟ اون اصلا نمی‌دونه که هستی. به خدا نمی‌دونه. یعنی چی که مهم نیست؟ معلومه که هست! یعنی تا آخر عمر هی می‌خوای بری گوش وایسی به صدای دختر مردم؟ خاک بر سرت، خوبیت نداره، زشته. بَده بنده خدا. اوهوع، چه غلطا! بذار مامان بشنوه، پوست از کله‌ت می‌کَنّه. بله، پس چی که می‌گم؟ بشین خونه تا منم چیزی نگم!

    خب می‌دونم دیگه. بالاخره من این‌همه آدم می‌شناسم تو اون مدرسه. می‌فهمم که یه نفر جایی رفته. چی فکر کردی درمورد من؟ دیگه اگه کسی فوت ک... یعنی... اگه شمع تولدش رو فوت کرده باشه من می‌فهمم خب. یعنی تولد همه بچه‌های اون مدرسه رو بلدم، باور کن! چرا اون‌جوری نگاه می‌کنی؟ دارم راستشو می‌گم. رفت توی... چیز، شمع پونزده رو فوت کرده، رفته تو شونزده. شایدم شونزده تو هیفده... مهم نیست اصلا! مهم اینه که تولدش بوده، اصلا چون تولدش بوده نباید بری. احتمالا مهمونی، چیزی دارن. دروغم کجا بود؟ من کی تا حالا تو رو پیچوندم؟ آره خب پیچوندم، اما به نفع خودت بوده همیشه، مثل این د... یعنی آره خب، همیشه به خاطر خودت بوده! آییی، ولم کن، دستمو کبود کردی، ولم کن. چرا باید بهت دروغ بگم؟ خب وقتی یکی شمعشو فوت کرده، می‌گن فوت کرده دیگه. من مگه چیزی غیر از این گفتم؟ واقعیت هم همینه. ف... ول کن، بهت می‌گم این‌جوری نکن. نمی‌فهمی حال هیچ‌کس خوب نیست؟ خب آره، دروغ گفتم، چی می‌گفتم؟ می‌گفتم که رفته؟ می‌گفتم که دیگه شمع فوت نمی‌کنه...؟


    +این پست نصفه تو پیش‌نویسا بود، همین‌جوری بارون اومد و حس کامل کردنش اومد. 

    آقای آزاد هم امروز یه پست حالت گفت‌وگو گذاشته بودن، نمی‌دونم اسم همچون یا همچین قالبی برای نوشته چیه. 

  • ۱۷ عجب!
  • ۶ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۷ ارديبهشت ۹۹

    Origin of love

    The origin of love 🎵

    اولین بار که این آهنگ رو شنیدم، خیلی به نظرم چندش‌آور و وحشتناک اومد. اما بعدش که یکی دو بار دیگه گوش دادم، واقعا ازش خوشم اومد. 

    این رو قبلا شنیده بودم؛ که بعضیا (تا جایی که یادمه تو یونان باستان) می‌گفتن فلسفه این‌که ما می‌گیم مثلا "نیمه گمشده"، اینه که ما درواقع مثل دو تا آدمی که به‌هم چسبیدن آفریده شده بودیم. اما از یه جایی به بعد، از هم جدا شدیم و از همون موقع به بعد، هرکس داره دنبال نیمه گمشده خودش می‌گرده تا دوباره کامل بشه.

    این آهنگ داره به تفصیل، داستان پیدایش عشق رو می‌گه. 

    می‌گه اون اول، زمین صاف بود و ابرا از آتیش درست شده بودن و کوه‌ها حتی از آسمون هم بلندتر بودن. آدمایی که اون موقع رو زمین زندگی می‌کردن، چهار تا دست داشتن، چهار تا پا و دو تا صورت روی یه سر. 

    سه تا جنسیت وجود داشته، بچه‌های خورشید که عین دو تا مرد بودن که به‌هم وصل شده باشن. بچه‌های زمین، که دو تا دختر بودن که به‌هم وصل شده باشن. و سومین جنسیت، بچه‌های ماه بودن که مثل چنگالی بودن که به یه قاشق گیر کرده باشه. اونا بخشی‌شون خورشید بود، بخشی زمین، بخشی دختر و بخشی پسر.**

    اینا داشتن زندگی‌شون رو می‌کردن، تا یه روزی که خدایان از قدرت و نافرمانی آدما به ستوه میان و می‌ترسن. (اینجای آهنگ خیلی حماسی بود، خوشم اومد XP) ثور* می‌گه من با پتکم دخل همه‌شون رو میارم، همون‌طور که غول‌ها رو کشتم. زئوس* می‌گه نه، بذار من با رعدوبرقام برم سراغشون. از وسط نصفشون می‌کنم، همون‌طور که دست و پای وال‌ها رو قطع کردم و دایناسورا رو به مارمولک تبدیل کردم. بعد یه خنده‌ای می‌کنه و یه عالمه آتیش و رعدوبرق درخشان از آسمون می‌باره، و بچه‌های زمین و ماه و خورشید رو از وسط به دو نصف تقسیم می‌کنه.

    بعد یه خدای هندی پیدا می‌شه و زخما رو می‌دوزه، به شکل یه حفره روی شکممون تا یادمون باشه که به خاطر قلدربازی‌هامون چه بهایی پرداختیم. 

    بعد اوسایرس* و خدایان رود نیل، یه طوفان و و سیل عجیب راه می‌ندازن تا ما رو متفرق کنن. و اگر آدم‌های خوبی نباشیم و باز هم بخوایم برای خدایان شاخ و شونه بکشیم، اونا دوباره ما رو نصف می‌کنن. و این دفعه مجبور می‌شیم که روی یه پا راه بریم و با یه چشم به دور و برمون نگاه کنیم.

    این تیکه آهنگ رو خیلی دوست دارم که می‌گه دفعه پیش که من تو رو دیدم، ما فقط از هم جدا شدیم. یه چیزی تو وجود تو برای من خیلی آشنا بود، اما نتونستم بفهمم چی، چون روی صورتت پر از خون بود و من توی چشمم خون داشتم. 

    بعد می‌گه که حالا ما این دردی که به طرف هم می‌کشوندمون رو عشق می‌خونیم، هم‌دیگه رو بغل می‌کنیم و سعی می‌کنیم که دوباره یکی بشیم و...


    آرایه حسن تعلیل، یکی از آرایه‌های موردعلاقه منه. این‌که بگیم فلان چیز این‌طوری شده، به این دلیل و... 

    همه اینا رو گفتم، چون به نظرم داستان جالبی بود، درحد یه افسانه. نه این‌که من واقعا به همچین چیزایی اعتقاد داشته باشم، فقط هم از آهنگ، و هم از داستان پشتش خوشم اومد و دلم خواست که با شما هم به اشتراک بذارمش.

    متن آهنگ رو می‌تونید از اینجا بخونید.


    *اگر مارول‌فن باشید، احتمالا ثور رو می‌شناسید. محبوب‌ترین ایزد اسکاندیناوی، ایزد آذرخش. پسر اودین و فریگ. پتکش، میولنیر هم خیلی معروفه.

    زئوس رو هم اگر پرسی جکسون خونده باشید، احتمالا به خوبی می‌شناسید. راس خدایان یونان باستان، اون هم ایزد آذرخش بوده. 

    اوسایرس هم یکی از معروف‌ترین اساطیر و ایزدان مصری بوده. ایزد مرگ و جهان زیرین. البته تو ویکی‌پدیا، به اسم ازیریس ثبت شده، و احتمالا تو فارسی همین‌طوری گفته می‌شه. 

    **سرچ که کردم، متوجه شدم الان به مبتلایان بیماری گزرودرما پیگمنتوزوم هم می‌گن بچه‌های ماه. یه بیماری پوستی نادره.

  • ۱۵ عجب!
  • ۱۱ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۵ ارديبهشت ۹۹