تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

۱۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

...nervous

Oh my...Those butterflies in my belly...


  • ۳ عجب!
  • ۲ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۳۱ شهریور ۹۷

    بچه نحیف

    این که من بابا رو این قدر دوست دارم، بخشی ش بر می گرده به این که اون هم متقابلا من رو خیلی دوست داره، اصلا کلا از بچگی من همین طور بوده و من خدا رو خیلی بابتش شکر می کنم.
    یکی از مصداق های بارز این علاقه، بر می گرده به یکی دو ماهگی من.
    مامان اون موقع دانشجو بوده، من رو می ذاره پیش بابا و می ره سر کلاس.
    یه کم که می گذره، من می زنم زیر گریه. بابا حدس می زنه که گشنمه. یه نگاه به شیشه شیر می کنه، یه نگاه به من. با خودش می گه تعجبی نداره که این بچه این قدر لاغره، این شیر که قوتی نداره!
    پس چی کار می کنه؟ طی یک اقدام انتحاری، یه لیوان بزرگ شیر عسل، تاکید می کنم، شیر عسل با شیر گاو، درست می کنه و تا قطره آخرش رو به خورد من می ده.
    دیگه ادامه نمی دم، فکر کنم همه بدونن چیز به اون سنگینی چه بلایی سر معده یه نوزاد دو ماهه میاره.
  • ۲ عجب!
  • ۶ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۲۹ شهریور ۹۷

    نامه اول

    سلام هیک عزیزم.
    امیدوارم حالت خوب باشد.
    اگر بخواهی از حال من بدانی هم، بد نیستم، به هر حال می گذرد. اگر هم نمی خواهی بدانی که خب چه کار کنم؟ من که نمی توانم تعیین کنم که تو چه بخواهی و چه نخواهی!
    این اولین نامه ای است که برایت می نویسم.
    قرار بود در مورد دسته عاشورا و مراسم شام غریبان روستا باشد. راستش اولش فکر کردم کمی مسخره است که برای یک برسرکر از مراسم عاشورا بگویم، اما بعد دیدم که هیچ چیز در این دنیا عجیب نیست. مثلا، آیا عادی ست که یک شاهدخت ایرلندی در این مراسم شرکت کند؟ نه، گفتم که، هیچ چیزی عجیب نیست هیک عزیز من.
    رشته کلام از دستم رفت... کجا بودم؟ آهان، قرار بود در مورد مراسم باشد. اما می دانی چه شد؟ دیروز مادر جون زنگ زد. گفت آب نیست. کم نیست ها، کلا "نیست"!
    ما هم گفتیم برویم وسط بیابان که چه بشود؟ نشستیم سر جایمان و من هم تک و تنها، هرجا که مامان رفت، مثل جوجه اردک دنبالش رفتم.
    هیک عزیزم، آن شعر معروف را شنیده ای؟ همان که می گوید: سه درد آمد به جانم، هر سه یک بار...؟ شده مصداق حال ما. گرانی و بی آبی و فلان و فلان و فلان.
    اصلا به من چه؟ من چه کاره ام؟ بی خیال!
    نمی دانی امروز در مراسم چه بدبختی ای کشیدم! نه تنها سالن حسینیه امام پر بود، دو سه کوچه اطراف هم گوش تا گوش آدم نشسته بود. نشستیم توی آفتاب. آن قدر هم بد نبود، اما راستش نماز جماعتی که خواندیم از نمازی که امام در عاشورا خواند فقط تیر و ترکشش را کم داشت. جا فوق العاده تنگ بود. موقع سجده، پای نفر جلویی توی حلقم بود و زانوی فائزه داشت به شقیقه ام فشار می آورد. از آن طرف صدای پسر بچه کناری روی مخم بود که مثل طوطی چیزهایی راجع به "نیامدن به این مکان مضخرف در سال آینده"، "خوابیدن زیر کولر گازی" و "نکشیدن این عذاب الیم" را زمزمه می کرد.
    ای وای، من آدم نمی شوم نه؟ سرت را درد آوردم. ببخشید که اولین نامه ام این قدر مسخره و دردناک بود.
    باز هم برایت می نویسم.
    فعلا.
    دوستدارت،
    سولویگ
  • ۲ عجب!
  • ۱۰ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۲۹ شهریور ۹۷

    فانتزی شماره پنج

    یه روزی، یه جایی، به خودم بیام و ببینم چیزایی که تیلر تو آهنگ dancing with our hands tide می گه رو تجربه کردم.
  • ۳ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۲۶ شهریور ۹۷

    مخاطب...؟

    نمی دونم یادتونه یا نه، که یه مدت دنبال آدرس می گشتم. یه آدرس از کسی که نشناستم. می خواستم با یکی حرف بزنم اما حقیقتا خودم هم نمی دونستم چی می خوام بگم. اون آدرس پیدا نشد.
    حالا، من تصمیم گرفتم که خودم برای یه نفر بنویسم. همین جا. خودم هم نمی دونم اونی که می خوام براش بنویسم کیه، اما شاید اون یه جوری من رو پیدا کنه، خدا رو چه دیدی؟
    وقتی داشتم به این فکر می کردم که این (به قول آقای حسن زاده) غریب آشنا رو چه جوری خطاب کنم، اولین اسمی که به ذهنم اومد بابا لنگ دراز بود. اما بعد فکر کردم و دیدم نمی شه. گفتم: سولویگ، تو حق نداری مخاطب نامه های یکی دیگه رو بدزدی. تو جودی نیستی. تو سولویگی.
    بعد فکر کردم که اگه جودی برای بابا لنگ دراز می نویسه، سارا برای دایی ش، و نینا برای آقای ماهی، سولویگ هم می تونه برای یه کسی که مخصوص خودشه نامه بنویسه.
    حالا اون یه نفر کی می تونست باشه؟ هرالد؟ نه، اون خیلی بچه ست. آسا؟ حرفشم نزن! حتی اگه ازش دل چرکین نبودم، نمی دونستم کجا می شه پیداش کرد.
    رائودی؟ شاید... اما نه.
    همین جا بود که تصمیمم رو گرفتم.
    از این به بعد، هیک عزیز، تو مخاطب نامه های منی.
    خودت می دونی من چه قدر دنبال آدرست گشتم، اما پیدات نکردم. از این جا به بعدش با توئه، ببینم می تونی پیدام کنی یا نه.
    ارادتمند، 
    سولویگ.
  • ۵ عجب!
  • ۴ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۲۶ شهریور ۹۷

    Let it be me

    Let it be me that you think of
    When everything tells you to give it up
    Let it be me that will anchor your soul
    Let it be ME

    Let it be me
    Jennifer Lopez
  • ۱ عجب!
  • ۰ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۲۵ شهریور ۹۷

    من قوی

    دیروز اینژ بهم پیام داده بود. گفت دلش برام تنگ می شه و گفت به نظرش من آدم خیلی قوی ای هستم. گفت قوی بودن به این نیست که داد بزنی من بدبختم ولی هنوز سر پام، به اینه که با مشکلاتت کنار بیای.
    وقتی پیامش رو خوندم یه حس عجیبی بهم دست داد، یه مخلوط همگن از غم و شادی. گاهی حس می کنم صفاتی که اینژ بهم نسبت می ده، از اول نبودن و وقتی اون می گه درونم به وجود میان.
    یادمه تا قبل از این که این چیزا رو بهم بگه، من خودم رو ضعیف ترین و ملول ترین موجود آفرینش می دونستم.
    حالا، نه فقط به خاطر به هم نزدن این تصویر و اعتماد به نفس خودم، بلکه به خاطر قول هایی که به اینژ و چند نفر دیگه دادم، می خوام قوی باشم و قوی بمونم.
    پ.ن. نقش خودتون رو تو زندگی آدما دست کم نگیرید، هیچ کس نمی دونه حرفاش ممکنه چه قدر رو بقیه تاثیر بذارن.
  • ۱ عجب!
  • ۲ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۲۵ شهریور ۹۷

    شبانگاهان

    عاشورا تاسوعا نزدیکه بچه ها، دیگه هر و کر بسه، براتون یه نوحه می نویسم، فقط خودتون با ریتم مناسب بخونیدش:
    شبانگاهان،
    سوسک اومد خونه مون،
    رفت تو وان حموم،
    من نترسیدم.
    آ ماشالا، صدای ضجه اون آخریا نمیاد!
  • ۱ عجب!
  • ۴ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۲۴ شهریور ۹۷

    سه در چهار یا آتلیه ای؟

    یادمه اون اولا که عکسای بن رو زده بودم به دیوار، طبقه بالای تخت بودم و کمتر کسی می دیدشون. بابا هم که کلا رفت و آمد خاصی به اتاق ما نداشت در نتیجه نمی دونست. یه روز صبح بیدار شده بودم اما داشتم زور می زدم که دوباره بخوابم. همون موقع بود که بابا اومد تو اتاق، منم خودمو زدم به خواب. فکر کنم مامان بهش گفته بود چون اومد رو تخت فائزه و بالا رو نگاه کرد. از قضا بابای من از این فرد متنفر بود، نه صرفا به خاطر نفرت دیرینه ای که از انگلیسی ها داره، می گفت شبیه زامبیه. (|:)
    خلاصه همین جوری داشت با خودش حرف می زد که: نگاه کن، نگاه کن، برداشته عکسای این زامبی رو زده به دیوار! یکی نیست بگه بچه این چه کاریه آخه...همین جوری داشت ادامه می داد که من مثلا بیدار شدم. همین که دید بیدارم گفت: عه سولویگ، بیداری؟ ببین، همه این عکسا رو می کنی، به جاش عکس منو می زنی، فهمیدی؟ چه معنی داره با وجود همچین بابای خوشتیپی آدم عکس اجنبیا رو بزنه رو دیوار؟
  • ۰ عجب!
  • ۷ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۲۳ شهریور ۹۷

    زنده ای فرزندم؟

    امروز با آقای شاه آبادی رفته بودیم بازدید از مدرسه دارالفنون.
    برگشتنی تو اتوبوس بودم، سرمو تکیه دادم به شیشه و به خودم گفتم که نمی خوابم، فقط چشمامو می بندم. 
    چشم بستن همانا و خواب هفت پادشاه را دیدن همانا!
    یهو دیدم یه نفر داره تکونم می ده و صدا می زنه: خانومی، خانومی، بیدار شو!
    بیدار که شدم دیدم بغلیم نیست و انگار کلا مسافرا چنج شده بودن. یاد همین کتاب قبرستان عمودی افتادم که پسره تو کالسکه خوابید و وقتی بیدار شد دید تو یه کالسکه دیگه ست و کاشف به عمل اومد که فروخته شده!
    یه لحظه طول کشید تا به خودم بیام و تو اون یه لحظه در حد مرگ ترسیدم، فکر کردم یکی دزدیدتم یا همچین چیزی. (یکی نیست بگه چه طوری تو رو دزدیده و از یه اتوبوس آورده تو یکی دیگه. |:)
    بیدار که شدم تشکر کردم از اون خانومه و کلی هم خدا رو شکر کردم که ایستگاه خونه مون رد نشده.
    دختره که ردیف جلو نشسته بود برگشت گفت: چه قدر خوابت سنگینه! بنده خدا چند بار نبض و ضربان قلبت رو چک کرد که ببینه زنده ای یا نه!

    پ.ن. یکی نیست بگه آخه تو که خودتو می شناسی با اون خواب سنگینت، مگه مریضی که تو اتوبوس وقتی خسته ای چشماتو می بندی؟!
    پ.ن.دو. چه قدر یکی نیست بگه شد.
  • ۱ عجب!
  • ۳ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۲۱ شهریور ۹۷