سرم رو از روی میز برمیدارم و به دوروبرم نگاه میکنم. هر گوشه یه کتاب افتاده، انگار که از هر ردپام کلمه شکفته باشه. این دقیقا جوریه که همیشه دوست داشتم باشم. یه نفس عمیق. ولی راستش حالا خیلی دوست ندارم که باشم، حالا هرجوری که هست.
یه نفس عمیق دیگه. اینطوری نمیشه. چند روزه که خودت رو این زیر دفن کردهی. شاید هم چند ماه. تو دونه نیستی که زیر خاک رشد کنی و بزنی بیرون، فهمیدی؟ در بهترین حالت میتونی بشی غذای جونورهای دیگه. فکر نکنم حتی خیلی خوشمزه باشی. اینجا هم آبی در کار نیست که فسیل شی و بعدا به درد آیندگان بخوری. وقتشه که خودت رو از اینجا بکشی بیرون.
بلند میشم. کتابها رو جمع میکنم و مرتب میچینم. برنامهها رو مینویسم و میچسبونم روی میز. اسبهای رنگارنگم رو هم میچسبونم کنارش. فهرست پخشم رو تنظیم میکنم، یادم رفته بود که قبل از تماشای این کلیپها چه کار میکردم که ادامه بدم. با مکث، روی how does it feel to be forgotten میمونم. تو آینه نگاه میکنم و تهموندهی لیوان شیر رو سر میکشم و لبخند میزنم. کنجکاوم که چند سال دیگه قراره با آهنگهای این آلبوم زندگی کنم. چند بار دیگه قراره با کلمات متفاوتش همذاتپنداری کنم.
باز هم نفس عمیق. نمیتونم برم کتابخونه ولی صدای کتابخونه رو پخش میکنم و درس میخونم. الان به اندازهی هفت ماه پیش که این مسیر رو شروع کردم به خودم اطمینان ندارم. دعاهام تبدیل به التماس و عجزولابه شدهن. ولی باز هم به جز جلو رفتن چارهای ندارم.
کارهای خونه تقریبا تموم شده. نگاه کردن به ذوق و هیجانشون، آدم رو سر ذوق میآره. مامان یه سری بشقاب گلآبی خریده تا بزنه به دیوار. عاشقشونم. بهم باقی کارهای فروشنده رو نشون میده و چشمهام قلبیتر میشه. بهش میگم که تمام بشقابهای دنیا رو لازم دارم. میخوام توی اونهایی که یه کم گودن سوپ بخورم و میخوام اونهایی که صاف صافن رو از دیوارها آویزون کنم. ازش میپرسم: «نگاه کردن به این مناظر، باعث نمیشه از ته دلت غمگین بشی از اینکه اونجا نبودی و نیستی و هرگز هم نخواهی بود؟»
دیگه دیروقته. بابا همینطور که رختخوابها رو پهن میکنه، میگه: «میدونید عادلترین سیاستمدار دنیا کیه؟ موشه دایان، چون همه آدمها رو به یه چشم میدیده.»
نوشته شده در چهارشنبه, ۲ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۱۰ ب.ظ
توسط سُولْوِیْگ 🌻
|
۶
نظر