۴ مطلب در بهمن ۱۴۰۴ ثبت شده است.

اون قضیه کاغذ دیواری که گفتم کلا یه ردیف کم اومده و اون هم مال اتاق منه رو یادتون می‌آد؟

امروز اومده بودن پرده نصب کنن و همه پرده‌ها سالم و زیبا و بی‌نقص بودن، به جز یه دونه پرده که کج بود، یعنی یه طرفش کوتاه‌تر از اون طرفش بود. 

می‌تونید حدس بزنید این پرده مال کجا بود؟

یک بار نوشته بودم: «گاهی وقت‌ها به سرم می‌زنه که بدوم تو خیابون و جلوی هرکس که می‌بینم رو بگیرم و ازش بپرسم: تو من رو دوست داری؟»

این روزها ولی یقه‌ی آدم‌ها رو می‌گیرم و ازشون می‌پرسم: «به نظرت من آدم بدی‌ام؟»

برای دختر خوشگله تعریف می‌کنم و بهش می‌گم: «حس می‌کنم خیلی دختر بدی‌ام... تو هم حس می‌کنی دختر بدی‌ام؟» و اون برام توضیح می‌ده که چرا به نظرش اشتباه می‌کنم. باز هم دست خودم نیست. بهش می‌گم که بعضی حرف‌ها رو نمی‌زنم چون نمی‌خوام که ازم بترسه و اصرار می‌کنه که بگم. می‌گم که خوابش رو دیده‌م، ولی از حرفی از خیابون‌های برفی و انگشت‌های از سرما بی‌حس‌شده نمی‌زنم. می‌گم دلم براش تنگ می‌شه ولی حرفی از تک‌تک لحظاتی که تلاش می‌کنم مکالمه‌ها رو طولانی‌تر کنم نمی‌زنم. خاطره‌ها رو مرور می‌کنم و از خودم می‌پرسم که یعنی بیرون از این حباب چه شکلی هستیم؟ به اون روزی فکر می‌کنم که از جلوی قرص جوشان رد شد و اومد کنارم نشست ولی بعد دیگه برنگشت، فکر می‌کنم به خاطر اون بود. به اون روز فکر می‌کنم که تو چشم‌هاش زل زدم و صدای شکستن قلبم رو شنیدم و فقط تونستم بگم «باورم نمی‌شه چه‌طور تونستی این رو بهم بگی...» و سرم رو بذارم رو میز. شاید خیال کردم که چشم‌هاش غمگین بودن، ولی این خیال رو دوست دارم. گفتم که، آدم ذره‌ذره بدبخت می‌شه. 

ده تا تومار می‌نویسم و از هوش مصنوعی می‌پرسم: «به نظرت آدم بدی‌ام؟» و اون بهم جواب می‌ده که واکنشم یه چیز کاملا فیزیولوژیکه و اصلا جایی برای قضاوت اخلاقی نداره. بهش می‌گم که بهتره راستش رو بهم بگه چون اصلا حال و حوصله چاپلوسی ندارم. می‌گه که در حال چاپلوسی نیست. شاید حق با اونه. ارواح شکم نداشته‌ش. من با همین حرف‌ها خودم رو راضی می‌کنم و پتو رو محکم‌تر دور خودم می‌پیچم.

ذهنم به‌هم‌ریخته‌ست. هنوز برای امتحان فردام درس نخونده‌م. حس می‌کنم دلقک درونمه که ادعا می‌کنه شب بیدار می‌مونه و درس می‌خونه. دلم می‌خواد خیلی چیزهای دیگه بگم ولی در عین حال هیچ علاقه‌ای ندارم که هیچ حرفی بزنم. همین‌ها که می‌گم هم سروته نداره.


* عنوان از Taylor Swift

نفس عمیق بکش. لازم نیست زنده بمونی. یک روز تمام وسط اون گرداب شنا کردی و با خودت زمزمه کردی که فراموش نخواهی کرد، ولی حالا حاضری تمام سال‌های باقی‌مونده‌ت رو بدی تا فقط بتونی از یاد ببری. فراموشی نعمته و دل‌انگیزه و روشنه و می‌دونم که نمی‌فهمی چرا آدم‌ها ازت نمی‌پذیرن. 

روی لبه‌ی دیوار می‌دوی. لازم نیست زنده بمونی. کافیه یک قدم رو کمی کج بذاری تا پرت شی پایین. کسی اون پایین نایستاده تا بگیردت، ولی مهم نیست. صورتش رو توی دست‌هات می‌گیری و زبونت رو گاز می‌گیری تا ازش نپرسی که کی این بلاها رو به سرش آورده. دست‌هات رو گاز می‌گیری تا محکم در آغوشش نگیری و بهش نگی این حتی شمه‌ای از عشقی که می‌تونی نثار یک آدم کنی هم نیست. لبت رو گاز می‌گیری تا... 

از درخت‌ها بالا می‌ری. لازم نیست زنده بمونی. از اون بالا، دور و بر رو تماشا می‌کنی و جز سفیدی برف چیزی نمی‌بینی. یه گوشه، برف‌ها کپه شده‌ن؛ تو رو به یاد سال‌ها پیش می‌اندازن و دست‌هایی که روشون وردها و طلسم‌ها و آرزوها و نیایش‌ها و دعاها رو نفس کشیدی و بعد هم سبزی درخت‌ها رو پیچیدی دور مچش و یک بوسه، به اختیار خودت اسم «نجات‌دهنده» رو روشون گذاشتی غافل از این‌که فرصت نجات مدت‌ها بود که از دست رفته بود.

خاک‌ها رو کنار بزن. باور کن، لازم نیست زنده بمونی. اون زیر خنک‌تره و نور خورشید بهت نمی‌رسه. خاک، صداها رو محو می‌کنه و بوها رو محوتر. این‌جا، همین‌جا دراز بکش. خیالت راحت، مجبور نیستی به دویدن ادامه بدی. دیگه لازم نیست هیچ‌چیزی رو به یاد بیاری و کسی هم مجبور نیست که تو رو.

صبر کن ببینم... یه قطعه کمه. ببخشید، جنس ناقص رو نمی‌تونیم قبول کنیم. باید با تمام تیکه‌هات این‌جا باشی تا بپذیریمت و بتونی بالاخره نفس بکشی. مهم نیست که قطعه‌ی مفقودی به چند هزار تیکه تقسیم شده، حتی مهم نیست که اصلا هنوز وجود داره یا نه؛ تا نباشه جات این‌جا نیست.

بلند شو. باید زنده بمونی. 

سرم رو از روی میز برمی‌دارم و به دوروبرم نگاه می‌کنم. هر گوشه یه کتاب افتاده، انگار که از هر ردپام کلمه شکفته باشه. این دقیقا جوریه که همیشه دوست داشتم باشم. یه نفس عمیق. ولی راستش حالا خیلی دوست ندارم که باشم، حالا هرجوری که هست.

یه نفس عمیق دیگه. این‌طوری نمی‌شه. چند روزه که خودت رو این زیر دفن کرده‌ی. شاید هم چند ماه. تو دونه نیستی که زیر خاک رشد کنی و بزنی بیرون، فهمیدی؟ در بهترین حالت می‌تونی بشی غذای جونورهای دیگه. فکر نکنم حتی خیلی خوشمزه باشی. این‌جا هم آبی در کار نیست که فسیل شی و بعدا به درد آیندگان بخوری. وقتشه که خودت رو از این‌جا بکشی بیرون.

بلند می‌شم. کتاب‌ها رو جمع می‌کنم و مرتب می‌چینم. برنامه‌ها رو می‌نویسم و می‌چسبونم روی میز. اسب‌های رنگارنگم رو هم می‌چسبونم کنارش. فهرست پخشم رو تنظیم می‌کنم، یادم رفته بود که قبل از تماشای این کلیپ‌ها چه کار می‌کردم که ادامه بدم. با مکث، روی how does it feel to be forgotten می‌مونم. تو آینه نگاه می‌کنم و ته‌مونده‌ی لیوان شیر رو سر می‌کشم و لبخند می‌زنم. کنجکاوم که چند سال دیگه قراره با آهنگ‌های این آلبوم زندگی کنم. چند بار دیگه قراره با کلمات متفاوتش همذات‌پنداری کنم. 

باز هم نفس عمیق. نمی‌تونم برم کتابخونه ولی صدای کتابخونه رو پخش می‌کنم و درس می‌خونم. الان به اندازه‌ی هفت ماه پیش که این مسیر رو شروع کردم به خودم اطمینان ندارم. دعاهام تبدیل به التماس و عجزولابه شده‌ن. ولی باز هم به جز جلو رفتن چاره‌ای ندارم.

کارهای خونه تقریبا تموم شده. نگاه کردن به ذوق و هیجانشون، آدم رو سر ذوق می‌آره. مامان یه سری بشقاب گل‌آبی خریده تا بزنه به دیوار. عاشقشونم. بهم باقی کارهای فروشنده رو نشون می‌ده و چشم‌هام قلبی‌تر می‌شه. بهش می‌گم که تمام بشقاب‌های دنیا رو لازم دارم. می‌خوام توی اون‌هایی که یه کم گودن سوپ بخورم و می‌خوام اون‌هایی که صاف صافن رو از دیوارها آویزون کنم. ازش می‌پرسم: «نگاه کردن به این مناظر، باعث نمی‌شه از ته دلت غمگین بشی از این‌که اون‌جا نبودی و نیستی و هرگز هم نخواهی بود؟»

دیگه دیروقته. بابا همین‌طور که رخت‌خواب‌ها رو پهن می‌کنه، می‌گه: «می‌دونید عادل‌ترین سیاستمدار دنیا کیه؟ موشه دایان، چون همه آدم‌ها رو به یه چشم می‌دیده.»