نفس عمیق بکش. لازم نیست زنده بمونی. یک روز تمام وسط اون گرداب شنا کردی و با خودت زمزمه کردی که فراموش نخواهی کرد، ولی حالا حاضری تمام سال‌های باقی‌مونده‌ت رو بدی تا فقط بتونی از یاد ببری. فراموشی نعمته و دل‌انگیزه و روشنه و می‌دونم که نمی‌فهمی چرا آدم‌ها ازت نمی‌پذیرن. 

روی لبه‌ی دیوار می‌دوی. لازم نیست زنده بمونی. کافیه یک قدم رو کمی کج بذاری تا پرت شی پایین. کسی اون پایین نایستاده تا بگیردت، ولی مهم نیست. صورتش رو توی دست‌هات می‌گیری و زبونت رو گاز می‌گیری تا ازش نپرسی که کی این بلاها رو به سرش آورده. دست‌هات رو گاز می‌گیری تا محکم در آغوشش نگیری و بهش نگی این حتی شمه‌ای از عشقی که می‌تونی نثار یک آدم کنی هم نیست. لبت رو گاز می‌گیری تا... 

از درخت‌ها بالا می‌ری. لازم نیست زنده بمونی. از اون بالا، دور و بر رو تماشا می‌کنی و جز سفیدی برف چیزی نمی‌بینی. یه گوشه، برف‌ها کپه شده‌ن؛ تو رو به یاد سال‌ها پیش می‌اندازن و دست‌هایی که روشون وردها و طلسم‌ها و آرزوها و نیایش‌ها و دعاها رو نفس کشیدی و بعد هم سبزی درخت‌ها رو پیچیدی دور مچش و یک بوسه، به اختیار خودت اسم «نجات‌دهنده» رو روشون گذاشتی غافل از این‌که فرصت نجات مدت‌ها بود که از دست رفته بود.

خاک‌ها رو کنار بزن. باور کن، لازم نیست زنده بمونی. اون زیر خنک‌تره و نور خورشید بهت نمی‌رسه. خاک، صداها رو محو می‌کنه و بوها رو محوتر. این‌جا، همین‌جا دراز بکش. خیالت راحت، مجبور نیستی به دویدن ادامه بدی. دیگه لازم نیست هیچ‌چیزی رو به یاد بیاری و کسی هم مجبور نیست که تو رو.

صبر کن ببینم... یه قطعه کمه. ببخشید، جنس ناقص رو نمی‌تونیم قبول کنیم. باید با تمام تیکه‌هات این‌جا باشی تا بپذیریمت و بتونی بالاخره نفس بکشی. مهم نیست که قطعه‌ی مفقودی به چند هزار تیکه تقسیم شده، حتی مهم نیست که اصلا هنوز وجود داره یا نه؛ تا نباشه جات این‌جا نیست.

بلند شو. باید زنده بمونی. 

۱۷ ۰