۲ مطلب در اسفند ۱۴۰۳ ثبت شده است.

یک. تلفیق شب قدر و عید، حرف زدن تا خود سحر درباره چیزهایی که قبلا فکرش رو نکرده بودیم. 

دو. دو روز (یا شاید سه تا) که رو زمین نبودم. روزهایی که الان یه کم باهم قاطی شده‌ن و دیگه مرزشون رو تشخیص نمی‌دم. 

سه. خوندن سفرنامه‌ها. 

چهار. پیاده رفتن تا تجریش و تماشای عکس‌های بچگی جلوی ایستگاه راه‌آهن. 

پنج. انقلاب‌گردی و گشت زدن تو کتابخونه دانشگاه تهران با دسته‌گل توی دستم. 

شش. همه‌ی اون روزهایی که بعد از کلاس کودکان، می‌دویدیم تا سر کلاس آسیب جا بگیریم. کلاس آزمون‌ها و تمام شوخی‌ها و خنده‌هاش. شاید بهتر باشه بگم روزهای چهارشنبه‌ی ترم پنج به صورت کلی. 

هفت. دو نفری خوردن یه بشقاب عدس‌پلو لب پرتگاه دانشکده. کلاس‌هایی که باهم رفتیم. 

هشت. باغ کتاب. 

نه. یک هفته‌ای که توی خوابگاه تنها بودم و اتاق مال خودم بود. 

ده. لحظه‌هایی که با بچه‌ها گذروندیم و تولدهایی که گرفتیم. 

یازده. کتابخونه‌ی کودک و نوجوان و باهم داستان خوندن. قدم زدن تو سکوت قفسه‌ها و بعد گوش کردن به صدای خرچ خرچ دونه‌های برف زیر پامون. 

دوازده. اون روزی که تو کتابخونه درس می‌خوندم و یکی زد رو شونه‌م، برگشتم و هلن و روناهی اون‌جا بودن. 

سیزده. افطاری دانشکده و مشتقاتش. 

چهارده. گز کردن خیابون‌ها تا لبه‌ی شب، I'm just a girl. 

پانزده. رسیدن بسته‌های پستی و باز کردنشون و هرچیزی که ممکنه یادم رفته باشه و به خاطرش عذاب وجدان دارم. :) 


موقعی که عنوان این پست رو نوشتم، ناخودآگاه بغضم گرفت. واقعا نمی‌دونم چه مرگمه این روزها. لبخندهای بچه‌ها رو که خوندم هم اشکی شدم. خیلی سال عجیبی بود. نمی‌خوام بگم پراتفاق‌ترین سال زندگی‌م تا به این‌جا، ولی احتمالا عجیب‌ترین بود. وقتی به عقب نگاه می‌کنم، باورم نمی‌شه این‌ اتفاقات اصلا افتاده باشن، چه برسه به این‌که همه باهم توی یک سال واحد.

چه بگویم. 

سال‌هاتون پر از لبخندهای کوچک و بزرگ. سال نو هم پیشاپیش مبارک. 

نیاز دارم بنویسم، طولانی و بی‌پرده. که از تک‌تک آدم‌هایی که ازشون حرف می‌زنم، با ذکر فامیلی و نام پدر اسم ببرم و هرچی دلم می‌خواد درباره همه‌شون بگم. بعد یک دکمه‌ی انتشار رو بزنم و خودم برم زیر اون پست هی کامنت بذارم که آره لعنت به تو و تمام این آدم‌هایی که ازشون حرف می‌زنی. ای‌کاش بمیری.

اما نمی‌تونم. هرجا بنویسم، هزار نفر هستن که خودم و تک‌تک این آدم‌ها رو بشناسن و من این رو نمی‌خوام. گفتم که، یه ذره غرور دارم هنوز و یک ذره شرم. و راستش اون‌قدری عشق تو وجودم هست که نخوام کسی بخونه و ناراحت شه، حتی اگر در واقعیت اون آدم کوچک‌ترین اهمیتی به من نده و اصلا نخونه که چی نوشته‌م. همه‌ش این صداهه‌ی لعنتی می‌گه اگر یک درصد خوند چی؟ اگر جایی شنید چی؟ اگر کسی بهش گفت چی؟

حرف زدم. همه‌چیز رو براش تعریف کردم، تقریبا همه‌چیز رو. خوب گوش می‌ده. خوب حرف می‌زنه. اون سری وسط حرف‌هاش گفت «حالا همه حرف‌هاتون رو که نمی‌تونی به من بگی، ولی این رو بگو» و من از اون روز به این جمله فکر می‌کنم، به این‌که چه‌قدر به حریم خصوصی‌م احترام گذاشت و شاید اگر من بودم، نمی‌کردم این کار رو. این دفعه هم همه‌ش می‌خواست بپرسه که آخه این چه غلطی بود که کردی، ولی می‌گفت «به تصمیمت احترام می‌ذارم‌ها، ولی آخه...». آخرش خندیدم و گفتم که «بابا چرا تعارف می‌کنی؟ بهم بگو یه احمقم، بهم بگو گند زده‌م. همون اول باید می‌زدی تو دهنم.» و گفت «آره راستش، احمقی. همون موقع هم تلاش کردم غیرمستقیم بهت بگم، ولی به خرجت نرفت.».

ولی حرف زدن جواب نیست، چون مثل اون شاخ جادویی نمی‌دونم کی می‌مونم که همین که خالی می‌شد، دوباره درجا پر می‌شد. لازمه بنویسم تا هی از روش بخونم و از اول دلم خون شه. هرچند این روزها نوشته‌ها رو هم مدام پاک می‌کنم.

شاید باید روی کاغذ بنویسم و آتیش بزنم و بعد هم خاکسترهاش رو بسپرم به رودخونه. ولی حتی اون هم آرومم نمی‌کنه. 

دوستم گفت توی شهرشون رودخونه دارن که روش پله. عکسش رو نشونم داد، خیلی خوشگل بود. وقتی گفتم من رو ببر با خودت این بار، قبول نکرد.

چه کار کنم؟ نمی‌شه استعفا بدم؟