شونصد بار این صفحه رو باز کردم و بستم. 

باید بنویسم، اما چی؟

کلمات منسجم نیستن، می پرن از سرجاشون.

به قول مامان باید ادای دین کنیم.

حقیقت اینه که تنها تایم عزاداری برای من تو کل سال، ده روز اول محرمه. یا شایدم بود. فقط هم ده روز اول. و از صدا و سیما حرصم می گیره که دو ماه همه چیز رو تعطیل می کنه و اعصاب آدم رو بهم می ریزه.

چرا بود؟

نمی دونم.

می گن بادآورده رو باد می بره. انگار اعتقاداتم رو باد آورده بود که یهویی رفتن.

حالا رفتن؟

نمی دونم.

آره، نمی دونم کجا خوندم که می گفت: من تنها یک چیز می دانم و آن این است که هیچ نمی دانم*.

انیشتینی، کسی گفته بودش؟ شاید، یادم نیست.

این وری نرفتنا، اون وری رفتن.

مثلا همون روزی که اون لاک قشنگه که مدت ها بود می خواستم رو خریدم، به این نتیجه رسیدم که نمی تونم با لاک وضو بگیرم. و الان دو ماهه که دارن تو کمد خاک می خورن، چون من آدمی نیستم که هی بزنم و هی برای هر نماز پاکشون کنم. و بهم عذاب وجدان می دن، اسرافه بچه، اسراف! مردم نون ندارن بخورن.

نمازام دوباره شکسته شد، از مود "همه جای جهان سرای من است" در اومدم و حالا فقط تو قم و تهران کامل می خونمشون.

حالا به دوستی با همه دوستام هم شک دارم، به همه کارام شک دارم. 

نمی دونم، طبیعیه؟

چه قدر حرف الکی زدم، می خواستم محرم رو بگم.

بله، دهه اول شروع شده.

از بچگی دوست داشتم که پسر می بودم و یه حضور فعالی داشتم تو این مدت.

می دونی، زنجیر زدن تو دسته، طبل زدن، تکون دادن پرچم. خدایا، هنوز هم دلم می خواد که برم تو ایستگاه صلواتی وایسم. 

دوست داشتم از این پسرای بسیجی ای می بودم که کلا تو همه مراسما حضور فعال دارن. 

ولی خب دختر بسیجی فعال هم نشدم، چون دخترا ته ش باید کف مسجدو جارو کنن یا تزئین و غیره. نه که پسرا این کارا رو نکنن، اما برای دخترا "فقط" همین آپشنا موجوده.

دوباره سُر خوردم.

پارسال تک تک مراسمایی که رفتیم رو به زور رفتم. مامان با اخم و تخم بردم و منم خودمو زدم به اون راه و افه ی "شما آزادی منو ازم گرفتید" گرفتم.

الان نگاه می کنم و می بینم حتی همون دسته و مراسم شام غریبان روستا رو هم به خاطر سرگرمی ش دوست داشتم. اون همه پیاده روی با بچه ها، و شربت و نگاه کردن به مدلای جالب و مخصوص سینه زنی مردم کافی بود که برای یه سال سرپوش بذارم رو همه حسای "دقیقا داری چه غلطی می کنی؟".

آخرین روضه ای که توش شرکت کردم؟ پارسال بود خب، معلومه. چه جای مضخرفی هم رفتیم اون شب آخر، مسجد نزدیک خونه مامان جون اینا. این قدر روضه مکشوف خوندن و همه رو دونه دونه بردن تو میدون و تیکه پاره کردن که آخرش از شدت حالت تهوع و حال بد داشتم زار می زدم.

اما آخرین بار که قشنگ گوش دادم و تو دلم مسخره نکردم چی؟ کی بود؟ کلاس دوم بودم. شاید هم سوم. چه بچه خوبی بودم(نه که کسی که این جوری نباشه بچه خوبی نیست؟ از نظر معیارایی که برای شخص خودم تو ذهنم دارم می گم). تو روضه های مدرسه هم گریه می کردم. اون مداح ترکی که "ج"هاش رو با همون مدل خاص نوک زبونی می گفت و مدرسه سر هر مراسمی میاوردش. بعد از مراسم هم با بچه ها دعوا می کردم که چرا مسخره بازی درمیاوردید؟ روضه بود مسخره ها.

همون موقع بود که مراسمای سلحشور رو می رفتیم و تو ماشین تو راه تعزیه گوش می دادیم صداشو.

یهو یه تقی به توقی خورد و بوم، همه چی عوض شد.

سی دی های مداحی جمع شد. شد روضه کوتاه آخر شب قدر و روز عاشورا تاسوعا.

و دارم می بینم که فقط من نیستم که از این تغییر داره تحلیل می ره.

بابا رو می بینم که چه جوری با خودش کلنجار می ره.

اون روز گفت اربعین می خوام پیاده برم کربلا، و همونجا چهار تا شاخ رو سرم سبز شد. با تعجب نگاش کردم. از این خنده های تلخ کرد و گفت چیه؟ بهم نمیاد؟

تو دلم گفتم نه. نمیاد. این همون آدمه؟ 

نمی دونم.

هنوزم هر چه قدر تغییر کنم، علاقه ای به سخنرانی ها ندارم. همون جلسه های ماهیانه قرآن رو ترجیح می دم. لااقل یه چیزی یاد می گیرم، یه چیز جدید. خسته شدم از سخنرانیای تکراری.

نمی دونم، امسال سال عجیبیه.

زندگی م از این رو به اون رو شده و دارم زور می زنم که خودم رو نگه دارم. عین توی فیلما که مثلا غذا رو از رو گاز برمی داره، یهو شیر آب می ترکه. اونو درست می کنه، فرش آتیش می گیره. اونو درست می کنه، آب گرم کن منفجر می شه.

دارم تلاشم رو می کنم. خدایا، کنارم می مونی؟

آی گات پلنز فور ا چینج، آی دو.

عجب ادای دینی شد! دست مریزاد، الان دین خودت که هیچی، دین همه عالم و آدم رو ادا کردی سولویگ!

اه

ببخشید حوصله تون رو سر بردم.

باید یه چیزی می نوشتم، واقعا نتونستم طاقت بیارم.

+این که هروقت گزینه "" رو فعال می کنم ارسال نظر رو کلا غیرفعال می کنه، مشکلش از قالبه، یا چی؟ اگه کسی می دونه ممنون می شم بهم بگه.

*از دوستان ندا رسید که سخن از سقراطه.