چهارزانو نشسته بود.
اشک هایش را پاک کرده بود و همه چیز را نوشته بود.
به دریچه کولر روبرویش خیره شد:
"می دونم که اون تو نیستی، ولی بذار همین طوری باهات حرف بزنم.
می دونم می گن که برای هر چیزی و هر کاری باید انگیزه داشته باشی. منم دارم، خودت می دونی.
فقط...
فقط نمی دونم تا کی می تونم به دعا کردن بسنده کنم.
نمی دونم تا کی می تونم دلم رو این جوری راضی کنم.
می ترسم، عین چی می ترسم.
از این می ترسم که خودم حرکت کنم و منتظر برکتت بمونم. حرکت...
نباید حرکت کنم. می ترسم."
دست ها را می دید که از میان تاریکی اتاق، چارچوب در را چسبیده اند. 
نفس عمیقی کشید.
چشم هایش را بست و زمزمه کرد:
"Take an angel by the wings
time to tell her everything
ask her for the strength to stay"