بخواب، یه کم بیشتر. وسطش چشم‌هات رو نیمه‌باز کن، وای، داری می‌میری! ولی آخه چرا؟ خودت هم نمی‌دونی، ولی این حس... این حس زیادی عجیبه. لبخند بزن و دوباره چشم‌هات رو ببند. نشونه‌ش همینه گمونم، وقت‌هایی که واقعی‌تره ساکت‌تر هم می‌شی. ته دلت به نامه‌های نوشته‌نشده فکر می‌کنی و زیر لب می‌گی: گور باباش. ولی یه روز بعد مامانت رو صدا کن و بگو که فکر می‌کنی داری می‌میری. بعد به اصرارشون تسلیم شو و با ترس دوباره گس‌لایت شدن توسط پزشک که «هیچی‌ت نیست، آلودگی/تنبلی/خستگیه.»، برو دکتر و تلاش کن به پرستار نگی که سوزن رو طوری توی دستت فرو کنه که دست‌کم یه ذره جاش بمونه. حیف، پرستار خوبیه، حتی احساسش نمی‌کنی و هیچ ردی هم ازش باقی نمی‌مونه و در عرض نیم ساعت دوباره به یه آدم عادی تبدیل می‌شی. صبح بیدار شو، دیگه خوابت نمی‌بره. بهتره از تو رخت‌خواب بری بیرون. واحدهات رو انتخاب کردی؟ آفرین، حالا دو تا تماس تلفنی... دو بار بزن تو سرت، شاید درست شه. نشد؟ ای بابا. 

باید چه کار کنیم؟ نمی‌دونم باید چه کارت کنم. صدای تپش قلبت داره کَرَم می‌کنه. هرچی بشه هم ته‌ش فلجی، هرچی بشه هم ته‌ش دست به کاری نمی‌زنی. می‌دونی داری چه بلایی سر خودت می‌آری؟ می‌دونی، ولی بس نمی‌کنی. چرا بس نمی‌کنی؟ همه‌ش تقصیر قلب مسخره‌ته که یا یخ زده و تکون نمی‌خوره یا خودش رو می‌کوبه به در و دیوار سینه‌ت و نمی‌ذاره آروم بگیری. آره، این‌طوری هم می‌تونی خودت رو آروم کنی، ولی ته‌ش هردو می‌دونیم که تقصیر از توئه و نه هیچ‌کس و هیچ‌چیز دیگه. 

۵ ۰