تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

۲۶ مطلب با موضوع «هیک عزیز» ثبت شده است

نامه پنجم

سلام بر هیک جان جان! (جدی نگیر هیک جان، کلاغ کامپیوتر را برای بار دویستم خوانده ام و فعلا تحت تاثیر مدل حرف زدن اسفندیار هستم)
حالت چه طور است؟
من که عالی، اصلا شنگول!
می دانی، یک شنگول عجیب و غریب، حالا برایت تعریف می کنم.
حتما شنیدی آن شعر را که می گوید: "خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است، کارم از گریه گذشته ست چنین می خندم."
آقا کار من دیگر از خنده تلخ و این لوس بازی ها گذشته، بنده رسما رد داده ام!
حتما می پرسی چه شد که به این نتیجه رسیدم.
سوال خیلی خوبی ست.
امروز باران آمد. یک باران مشتی و خفنی بود که نگو.
راستی هیک جان، می دانستی بعضی قسمت های حیاط مدرسه ما گود است؟ من هم نمی دانستم! اما امروز فهمیدم.
هیچی دیگر، باران در این گودی ها جمع شده بود. من هم که گفتم، شنگول شده ام. به یاد دو سالگی هایم حسابی پریدم توی این آب ها و لذت بردم. خیلی کیف داد، جای تو خالی بود. حتی به مرحله ای از شنگولی رسیده ام که اهمیتی ندادم زنگ تفریح است و همه مدرسه دارند می بینند، آن قدر پریدم و دویدم و جهیدم، که کفش و شلوار و جوراب و پایم خیس خیس شد. اما من از کاری که کرده بودم راضی بودم.
البته اجازه بده بگویم که این رضایت حدود بیست دقیقه طول کشید.
حتما الان می پرسی چرا.
سوال خیلی خوبی ست.
آیا تو با تئوری سرما باعث پادرد می شود آشنایی داری؟
بله، همین تئوری همه حال خوشم را نابود کرد، عین مار از درد مچ هایم به خود می پیچیدم! لطفا در نظر بگیر که زنگ بعدش هم ورزش داشتیم، و شاید برایت جالب باشد که بدانی رشته ورزشی ما کبدی است. یک چیزی تو مایه های زو. برو توی اینترنت سرچ کن دیگر، من که ویکی پدیا نیستم!
البته خیلی هم حال خوشم را نابود نکرد، فقط باعث شد که جهت اطمینان به چندین نفر از هم کلاسی ها بسپرم که اگر بار دیگر، دیدند من دارم همچین عمل وحشیانه ای را مرتکب می شوم، چند تا توگوشی آبدار مهمانم کنند. بعله، این طوری هاست.
آهان راستی، جدای از این ماجراها، مامان امشب رفت شیراز.
خوش به حالش، ایشالا که خوش بگذرد. (به روی خودش نمی آورد که برای پنج روز، تلگرام بی تلگرام)
یک چیز دیگر، الان خانه ما را تصور کن.
سه تا آدم سرما خورده و مریض، که یکی شان چلاق هم هست، یکی یک عالمه مشق دارد که تنهایی از پسشان بر نمی آید و آخری هم بیش از نصف روز خانه نیست، بدون مامان. به به، چه شود!
خب، امیدوارم تو هم اوقات خوشی را سپری کنی.
دوستدارت
سولویگ

پ.ن. می دانی هیک، بگذار یک چیزی را بهت بگویم. این مدل شنگولی که هستم، هم خیلی باحال است، هم خیلی مضخرف و مسخره. نمی دانم تا به حال دچار این حالت شده ای یا نه. اصلا چند وقتی ست که همین مدلی شده ام. از یک طرف به هر ریسمانی چنگ می زنم تا خودم را عادی و کول جلوه دهم و به چیزهای اضافی فکر نکنم، اما از آن سو انگار کمر به آزار خودم بسته ام. که هر تکه کوچکی از گذشته را بارها می جوم و می جوم تا در دهانم تجزیه شود.
گفتم که، رد داده ام.
دعا کن برایم، فقط دعا.
  • ۱ عجب!
  • ۴ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۲۳ مهر ۹۷

    نامه چهارم

    سلااام بر هیک جان جانان!
    چه خبرها؟
    بدون ما خوش می گذرانی؟
    می دانی چه شد که یادت افتادم؟ این پسرها را دیده ای که جلوی دبیرستان دخترانه جمع می شوند؟ هر وقت می بینمشان یاد تو می افتم. البته بهت بر نخوردها یک وقت. البته یاد یک چیز دیگر هم می افتم. یاد آهنگ «داری به چی فکر می کنی» جعفر. برو گوش بده، می فهمی چه می گویم. راستش هیک جان، از خدا که پنهان نیست، از تو چه پنهان، فازشان را درک نمی کنم. آخر برادر من، اگر می خواهی (از این اصطلاحی که قرار است بگویم متنفرم اما جایگزینی برایش نیافتم) مخ بزنی هم عین یک انسان عاقل و بالغ، برو جلو! اگر هم عاقل و بالغ نیستی که بیخود می کنی دختر مردم را آزار بدهی! این چه کاری ست آخر؟
    می دانی هیککم (هیک کوچکم)، در همین اثنا بود که فکری به ذهنم رسید. ببین، مثلا فکر کن تو مرا جایی ببینی، چون من را خیلی راحت می توانی تشخیص بدهی. اصولا همه یک توصیف از من دارند: اون دختر ریزه میزه حزب اللهیه، که صورتش پر جوشه:-|. البته یک عده هم لطف دارند و می گویند مژه های خوشگلی دارد. اجازه بده بگویم که من حزب اللهی هم نیستم، اما گاهی صرف روسری داشتن، حزب اللهی بودن محسوب می شود.آن وقت اگر من یک وقتی تو را دیدم چه طور بشناسمت؟ خب ممکن نیست دیگر!
    هععی، دیشب کمی ذهنم درگیر این موضوع شد اما بعد گفتم برو بابا، این اگر می خواست شناخته شود که به حرکتش در سایه ها ادامه نمی داد!بی خیال، اگر قرار باشد پیدا شوی خب پیدا می شوی دیگر! مرسی، اَه!
    خب دیگر، کاری نداری؟
    من بروم سفره را جمع کنم.
    پس فعلا.
    دوستدارت
    سولویگ
  • ۱ عجب!
  • ۴ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۱۶ مهر ۹۷

    نامه سوم

    سلاااام بر هیک عزیزم!
    چه طوری؟
    مدتی می شد که برایت ننوشته بودم، حسابی دلم تنگ شده بود.
    خب، چه کارها می کنی؟
    من که کار خاصی نمی کنم.
    می دانی هیک جان، (راستی، تا حالا دقت کرده بودی چه قدر چسباندن جان به آخر اسمت سخت است؟) به نظرم مدرسه های بعد از ظهری، احمقانه ترین ایده نوع بشر بوده اند و هستند! اصلا زندگی آدم به کل مختل می شود. صبح که بیدار می شوی، تا به خودت بجنبی باید شال و کلاه کنی و بروی و شب هم تا به خودت بجنبی، باید بگیری کپه مرگت را بگذاری! (ببخشید، عصبی شدم.)
    آهان راستی، از مدرسه برایت بگویم. می دانی، آن یکی دو روز اول با چند تا از همین بچه های جدید می رفتیم زنگ تفریح. بعد من ازشان جدا شدم و همه زنگ تفریح های این مدت، حیاط متر کردم. امروز گفتم بگذار بروم ببینم چه کار می کنند اینها. آقا من دیگر سمتشان نمی روم! ببین، من با دوستان قدیمی ام، باهم شوخی هایی می کردیم، اما اینها دیگر از حد گذرانده اند، خیلی بی تربیت اند، اصلا خوشم نیامد.
    بگذار بوفه را بگویم! تا حالا نزدیک ضریح امام رضا پرس شده ای؟ صد رحمت به آن! بابا بوفه مدرسه ما جنگل است، باید بخوری تا خورده نشوی. خرید با اعمال شاقه به معنی واقعی کلمه.
    این حیاط متر کردن ها برای من خیلی پرفایده بوده. آخر می دانی هیک عزیزم، من از همان اول اول، هیچ وقت تنها نبوده ام، هیچ وقت. البته از لحاظ ظاهری و بصری. (اگر منظورم را نمی فهمی، آهنگ منفی یک جیز بند را گوش بده.) آره، داشتم می گفتم، همیشه آدم های زیادی دور و برم بوده اند. اما در این چند روز زنگ تفریح تکی، به یک نتیجه رسیده ام. آن هم این که تنهایی بیرونی و ناتنهایی درونی، از تنهایی درونی و ناتنهایی بیرونی کمی بهتر است. امیدوارم منظورم را گرفته باشی. من الان از درون تنها نیستم، درونم پر از خاطره است. نه صرفا خاطره مدرسه قبلی، نه، همه چیز. اما وقتی آدم ها دور و برت باشند دیگر نمی رسی به خاطراتت فکر کنی. قطعا که بودن با آدم ها خیلی لذت بخش است، اما این وضع هم خالی از لطف نیست. آهان، به یک حقیقت دیگر هم دست یافته ام. وقتی تنهایی، زینگ تفریح ها خیلییییی طولانی ترند.
    دیگر چه بگویم؟ حرف هایم تمام شدند. البته فعلا.
    تا نامه بعد، به خدا می سپارمت.
    دوستدارت، 
    سولویگ.
  • ۱ عجب!
  • ۱۰ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۹ مهر ۹۷

    نامه دوم

    سلام هیک عزیزم.
    چه طوری؟
    من؟ 
    من خوب نیستم.
    امروز در مدرسه، همه مدت داشتم به بچه ها و مدرسه پارسال فکر می کردم.
    جان من نصیحت نکن، اجازه بده امروز را هم ناراحت باشم، قول می دهم بی خیال شوم، به زودی.
    می دانی، خیلی دلم می خواست جای یکی از آن بچه هایی باشم که دوستانشان را بعد از سه، چهار ماه می دیدند و جیغ کشان به سمت هم دیگر می رفتند. راستش را بخواهی تصوری که از روز اول کلاس نهم داشتم، زمین تا آسمان با چیزی که امروز دیدم تفاوت داشت. قرار بود چیزی مثل روز اول هشتم باشد، اما صمیمانه تر، چون آشناتر بودم. قرار بود ارشد مدرسه باشم و از بالای دماغم به هفتمی های ریزه میزه نگاه کنم و افه بیایم، اما خب... نشد. عیبی ندارد هیک جان، من می سازم.
    آدمی از سختی ها ساخته می شود دیگر، نه؟
    باز هم برایت می نویسم، الان حالم خیلی مساعد نیست.
    تا بعد.
    ارادتمند،
    سولویگ
  • ۲ عجب!
  • ۲ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۱ مهر ۹۷

    نامه اول

    سلام هیک عزیزم.
    امیدوارم حالت خوب باشد.
    اگر بخواهی از حال من بدانی هم، بد نیستم، به هر حال می گذرد. اگر هم نمی خواهی بدانی که خب چه کار کنم؟ من که نمی توانم تعیین کنم که تو چه بخواهی و چه نخواهی!
    این اولین نامه ای است که برایت می نویسم.
    قرار بود در مورد دسته عاشورا و مراسم شام غریبان روستا باشد. راستش اولش فکر کردم کمی مسخره است که برای یک برسرکر از مراسم عاشورا بگویم، اما بعد دیدم که هیچ چیز در این دنیا عجیب نیست. مثلا، آیا عادی ست که یک شاهدخت ایرلندی در این مراسم شرکت کند؟ نه، گفتم که، هیچ چیزی عجیب نیست هیک عزیز من.
    رشته کلام از دستم رفت... کجا بودم؟ آهان، قرار بود در مورد مراسم باشد. اما می دانی چه شد؟ دیروز مادر جون زنگ زد. گفت آب نیست. کم نیست ها، کلا "نیست"!
    ما هم گفتیم برویم وسط بیابان که چه بشود؟ نشستیم سر جایمان و من هم تک و تنها، هرجا که مامان رفت، مثل جوجه اردک دنبالش رفتم.
    هیک عزیزم، آن شعر معروف را شنیده ای؟ همان که می گوید: سه درد آمد به جانم، هر سه یک بار...؟ شده مصداق حال ما. گرانی و بی آبی و فلان و فلان و فلان.
    اصلا به من چه؟ من چه کاره ام؟ بی خیال!
    نمی دانی امروز در مراسم چه بدبختی ای کشیدم! نه تنها سالن حسینیه امام پر بود، دو سه کوچه اطراف هم گوش تا گوش آدم نشسته بود. نشستیم توی آفتاب. آن قدر هم بد نبود، اما راستش نماز جماعتی که خواندیم از نمازی که امام در عاشورا خواند فقط تیر و ترکشش را کم داشت. جا فوق العاده تنگ بود. موقع سجده، پای نفر جلویی توی حلقم بود و زانوی فائزه داشت به شقیقه ام فشار می آورد. از آن طرف صدای پسر بچه کناری روی مخم بود که مثل طوطی چیزهایی راجع به "نیامدن به این مکان مضخرف در سال آینده"، "خوابیدن زیر کولر گازی" و "نکشیدن این عذاب الیم" را زمزمه می کرد.
    ای وای، من آدم نمی شوم نه؟ سرت را درد آوردم. ببخشید که اولین نامه ام این قدر مسخره و دردناک بود.
    باز هم برایت می نویسم.
    فعلا.
    دوستدارت،
    سولویگ
  • ۲ عجب!
  • ۱۰ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۲۹ شهریور ۹۷

    مخاطب...؟

    نمی دونم یادتونه یا نه، که یه مدت دنبال آدرس می گشتم. یه آدرس از کسی که نشناستم. می خواستم با یکی حرف بزنم اما حقیقتا خودم هم نمی دونستم چی می خوام بگم. اون آدرس پیدا نشد.
    حالا، من تصمیم گرفتم که خودم برای یه نفر بنویسم. همین جا. خودم هم نمی دونم اونی که می خوام براش بنویسم کیه، اما شاید اون یه جوری من رو پیدا کنه، خدا رو چه دیدی؟
    وقتی داشتم به این فکر می کردم که این (به قول آقای حسن زاده) غریب آشنا رو چه جوری خطاب کنم، اولین اسمی که به ذهنم اومد بابا لنگ دراز بود. اما بعد فکر کردم و دیدم نمی شه. گفتم: سولویگ، تو حق نداری مخاطب نامه های یکی دیگه رو بدزدی. تو جودی نیستی. تو سولویگی.
    بعد فکر کردم که اگه جودی برای بابا لنگ دراز می نویسه، سارا برای دایی ش، و نینا برای آقای ماهی، سولویگ هم می تونه برای یه کسی که مخصوص خودشه نامه بنویسه.
    حالا اون یه نفر کی می تونست باشه؟ هرالد؟ نه، اون خیلی بچه ست. آسا؟ حرفشم نزن! حتی اگه ازش دل چرکین نبودم، نمی دونستم کجا می شه پیداش کرد.
    رائودی؟ شاید... اما نه.
    همین جا بود که تصمیمم رو گرفتم.
    از این به بعد، هیک عزیز، تو مخاطب نامه های منی.
    خودت می دونی من چه قدر دنبال آدرست گشتم، اما پیدات نکردم. از این جا به بعدش با توئه، ببینم می تونی پیدام کنی یا نه.
    ارادتمند، 
    سولویگ.
  • ۵ عجب!
  • ۴ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۲۶ شهریور ۹۷