تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

۲۶ مطلب با موضوع «هیک عزیز» ثبت شده است

نامه چهاردهم

سلام هیک عزیزم

حالت چه طور است؟

من که خوبم. مضطرب و بی قرارم، اما خوبم.

می دانی هیک جان، دیگر دارم به این اضطراب و بی قراری عادت می کنم. این یکی می رود، اما موضوع جدیدی جایش را می گیرد. اضطراب فعلی ام آزمون ورودی فرهنگ است. هیک، کتاب ریاضی هنوز تمام نشده، چه کار کنم؟ مامان که دید درس نمی خوانم، گفت: سولویگ، اگه قبول نشی خیلی از دستت ناراحت می شم.

همیشه همین است. اگر درس بخوانم و پنج بشوم هم کاریی ندارند. می گویند تو تلاش خودت را کردی.(گرچه خیلی کم پیش می آید که در حد مطلوب درس بخوانم و بروم سر جلسه امتحان) اما اگر نخوانم و نوزده بشوم، وای! هی می گویند خب همت کن دختر، تو که نخوانده نوزده شدی، می خواندی و بیست می شدی! شده همین قضیه فرهنگ. اگر می خواندم و قبول نمی شدم می گفتند فدای سرت، تو که اصلا نمی خواهی بروی انسانی! ولی حالا... وای هیک، خدا باید کمکم کند. مطالعات مانده، دینی مانده، ریاضی مانده، ادبیات چند درسش مانده. تنها چیزی که ازش نگرانی ندارم، زبان است که آن هم ضریبش دو است! از آن طرف فردا داریم می رویم اردو، پنج شنبه کل روز نمایشگاهم و جمعه آزمون است. یعنی می ماند امروز و چهارشنبه، تمام! همین قدر وقت برای اییین همه درس.

ههععیی، بی خیال درس هیک. تا به حال چه طور سر کرده ام؟ کج دار و مریز. از این به بعد هم همان رویه را ادامه می دهم، توکل به خدا.

خواندم. توی تلگرام. منبعش یک کانال مضحکی بود که شبیه یک فرقه است اصلا، ولی توی یک کانال دیگر فوروارد شده بود که من دیدمش. نوشته بود این لفظ کراش که الان این همه زیاد شده، همان هوس است. از روی قیافه طرف ازش خوشتان می آید و این حس بیشتر از سه چهار ماه هم دوام نمی آورد. واقعا هیک؟ نه! حداقل این آن حسی نیست که من به تو دارم، واقعا نیست. حالا شاید یک حس مضحک نشئت گرفته از هورمون های مسخره در حال بالا و پایین شدن این سن باشد، اما هوس نیست. 

می دانی هیک، یک فیلم بیخودی بود به اسم sixteen candles. خیلی مسخره بود، خیلی. حتی هیچ داستان خاصی نداشت. اما یک دیالوگش بود که واقعا خوشم آمد ازش. دختره داشت به پدرش می گفت که از یک پسری توی مدرسه خوشش می آید، اما آن یارو نمی داند. باباهه چه گفت؟ گفت: "well, there's a reason it's called a "crush! گرفتی هیک؟ کراش یک معنی دیگر هم دارد. یعنی خرد شدن، نابود شدن.

ههععیی، بروم به بدبختی هایم برسم.

دوستدار همیشگی ات

سولویگ

+ دوری یک داستانی گفت که صحت این حرف بالا را تایید می کرد. یک روزی می آیم و برایت تعریفش می کنم.

  • ۵ عجب!
  • ۷ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۹ ارديبهشت ۹۸

    نامه سیزدهم

    سلام هیک عزیزم

    حالت چه طور است؟

    من خوبم. دارم روزهایم را می‌گذرانم. کرخت و بی‌حوصله می‌گذرد، اما می‌گذرد. 

    از آخرین باری که برایت نوشته‌ام خیلی می‌گذرد، نه؟ ببخشید. عید که شد می‌خواستم برایت یک نامه جدید بنویسم، اما ننوشتم. فکر نکنی تنبلی کردم‌ها، دلیلی پشتش بود. بی‌خیال.

    سال نهم دارد تمام می‌شود. باورت می‌شود هیک؟ من باور نمی‌کنم. دو سه ماه اول این سال چنان کند گذشتند که گویی سالیان سال بود. اما حالا، انگار روزها دارند سریع‌تر می‌گذرند. از تمام شدنش ناراحت نیستم، فقط آرزو می‌کردم که کاش کمی آهسته‌تر بگذرد. من هنوز برای آزمون ورودی آماده نیستم هیک و زمان دارد مثل برق و باد می‌گذرد. جالب اینجاست که زمان توی مدرسه، تفاوت چندانی با روزهای اول ندارد، هنوز کند است. اما در خانه، وای از خانه...

    سخن آخر اینکه، بیا برای سال جدید، مثل خارجی‌ها برای خودمان گول و هدف و برنامه انتخاب کنیم، هوم؟ من دیگر این قدر به تو فکر نمی‌کنم، تو هم کمی رحم داشته باش، باشد؟

    دوستدارت

    سولویگ

  • ۷ عجب!
  • ۰ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۱۹ فروردين ۹۸

    نامه دوازدهم

    سلام هیک عزیزم

    چه طوری، خوبی؟

    هیک، می‌دانی، داشتم فکر می‌کردم. 

    می‌بینی که این همه زنجموره می‌کنم که چرا نیستی و از این حرف‌ها؟ به این فکر کردم که ته ته ته ته دلم، نمی‌خواهم ببینمت. من عاشق توی مجازی شده‌ام، همینی که الان هستی. می‌ترسم هیکم، می‌ترسم ببینمت و تمام تصوراتم را نابود کنی هیک. می‌ترسم آنی نباشی که بودی.

    نمی‌خواهم پیدایم کنی، حتی نمی‌خواهم هرگز بفهمی که این قدر دوستت دارم (می‌بینی؟ حتی اینجا جمله‌ام را سانسور می‌کنم و بقیه‌ی حرفم را می‌خورم، مبادا بویی از حسم ببری). می‌ترسم بگویی خب به من چه؟ حست را بگذار در کوزه و آبش را بخور! می‌بینی؟ می‌ترسم همین قدر عوضی باشی. نکند باشی هیک؟ نیستی. این یکی را مطمئنم. فوق فوقش مودبانه عذرخواهی می‌کنی و می‌گویی من به شما علاقه‌ای ندارم، پوزش، متاسفم.

    کامنت‌ها باز بود هیک، به خاطر تو. 

    منتظرت بودم، نیامدی، بستمشان. 

    می‌دانم دیگر، حالا می‌آیی و می‌روی، بی‌سروصدا، بدون این که من بفهمم. می‌شناسم خودم را و شانس قشنگم را، می‌دانم.

    ههععی، ذهنت را درگیر حرف‌های من نکن، اصلا بی‌خیال. 

    بروم شام را درست کنم. 

    دیوانه‌ات

    سولویگ

  • ۵ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۱۳ اسفند ۹۷

    7billion people

    Perhaps the saddest of all

    Are those who live waiting

    For some one they're not

    Sure exists


    From the book "milk and honey"

    By: Rupi Kuar


    پ. ن. آه، کارلا... 

  • ۶ عجب!
  • ۳ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۱ اسفند ۹۷

    نامه یازدهم

    سلام هیک عزیزم

    حالت خوب است؟ 

    من هم خوبم، شکر خدا.

    می‌دانی هیک، داشتم فکر می‌کردم که دیدم خیلی دلم می‌خواهد این نامه را برایت بنویسم. 

    می‌دانی هیک جان، داشتم به این فکر می‌کردم که نکند تو اصلا به من فکر نکنی؟ حالا فکر نکنی من شب تا صبح و صبح تا شب کاری ندارم به جز اندیشه‌ی یار ناپیدا، خیر، سرم شلوغ است و اینها، اما واقعا می‌گویم، گاهی که به این فکر می‌رسم که نکند تو اصلا لحظه‌ای را صرف من نمی‌کنی، قلبم می‌لرزد و سعی می‌کنم آن فکر لعنتی را به دورترین نقطه مغزم سر بدهم. 

    راستش را بگو هیک، فکر می‌کنی به من؟ می‌دانی که هستم و به تو فکر می‌کنم؟ اصلا می‌دانی، ولش کن. جواب این سوالم را هم نده. مثل آن همه نامه‌ی دیگری که بی‌جواب گذاشتی. بگذار همین‌طور ادامه بدهم. به درک که قلبم می‌لرزد. به درک که تو برایت مهم نیست. اصلا همه‌اش به درک هیک، اجازه بده با افکار و رویاهای خودم خوش باشم. بگذار هنوز هم گوشه ذهنم، بگویم که آری سولویگک خوش‌خیال، او هم به تو فکر می‌کند، مطمئن باش. 

    زندگی همین است دیگر هیک عزیزم، ما به امید زنده‌ایم، مگر نه؟ 

    پس نیا، جوابم را نده، امیدم را نکش. 

    زنده باشی هیک، هم خودت و هم امیدهایت، حتی اگر به سولویگ فکر نمی‌کنی. 

    فعلا

    امیدوارت

    سولویگ


  • ۴ عجب!
  • ۴ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۲۷ بهمن ۹۷

    نامه دهم

    سلام هیک جان.

    هیک؟

    می شود برایم یک زاغچه جدید بفرستی؟

    مونین دوباره پرواز کرده و رفته توی جنگل، میان درختان.

    خیلی ازش بعید است، این طور فکر نمی کنی؟ امیدوارم دوباره برگردد.

    ولی تو علی الحساب یکی دیگر بفرست برایم. اسم این یکی را می گذارم هوگین. اصلا این بار مثل چشمانم ازش مراقبت می کنم، فقط تو را خدا یک کاری بکن. خودت هم نیامدی، نیامدی هیک، به درک، چه کار کنم؟ چه کار می توانم بکنم؟ ولی هوگین را بفرست. خدا را خوش نمی آید هیک، باور کن خدا را خوش نمی آید که نه خودت بیایی و نه نام و نشانت.

    دیروز نشستم دوباره آبشار یخ را خواندم. قرار بود حالم را بهتر کند هیک، اما نکرد. به جایش نشستم و آن قدر گریه کردم که چشمه اشکم خشک شد و هنوز هم بغض داشتم.

    می دانی هیک؟ من از یک چیز بدنم راضی نیستم. وقتی گریه می کنم، چشم هایم نه قرمز می شوند و نه پف می کنند، اصلا هیچ تغییری نمی کنم. گاهی اوقات خوب است ها، اما گاهی مثل دیشب، دلم می خواهد یکی بغلم کند و بگوید: چرا داشتی گریه می کردی؟ ام کسی نمی فهمد و من هم از دستشان عصبانی می شوم. حق دارم هیک، ندارم؟ لااقل تو یکی حق را به من بده.

    راستی هیک،تو می دانی چه طور وقتی توی این فیلم ها گریه می کنند، سریع تمام ریمل و خط چشمشان می ریزد زیر چشمشان؟ من دیروز هرچی خط چشم و ریمل داشتیم زدم به چشمم، بلکه یک بار ببینم قیافه ام چه جوری می شود اگر زیر چشمم آن مدلی سیاه شود، اما دریغ، همه سفت نشستند سر جایشان و تکان نخوردند. از خدا که پنهان نیست، از تو چه پنهان، شبیه دیو هفت سر شده بودم با آن چشمان سیاه.

    ههععیی، پس منتظر هوگین جان هستم، فعلا بروم.


    منتظرت

    سولویگ


    پ.ن. بفرستی اش ها!!


    پ.ن.دو. یادم رفته بود امروز ساعت یک امتحان املا و انشا دارم، فکر می کردم دو و نیم است به روال این سه هفته گذشته. ساعت یک و ربع که داشتم خوش خوشان ناهار می خوردم و "انت من اند ده وسپ" می دیدم، یادم افتاد و با مامان تا مدرسه دویدیم، چون مامان حدس می زد که شاید راهم ندهند. شانس آوردم که امتحان هنوز شروع نشده بود.


    پ.ن.سه. امروز بدترین انشای زندگی ام را نوشتم هیک، از این متن های شاعرانه آبکی پر از کلمات قلنبه سلنبه. مرگ بر انشای مدرسه! (بگو بیش باد!)

  • ۲ عجب!
  • ۷ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۲۲ دی ۹۷

    نامه نهم

    سلام بر هیک عزیز، حالت چه طور است؟
    خوب و خوش و سلامتی؟ حالت چه طور است؟ (هرگونه شباهتی اتفاقی ست.)
    الان چند وقتی می شود که می خواهم برایت نامه بنویسم، اما خب نشد.
    اجازه بده تعریف کنم چه شد که نشد.
    اول آن شب توی تخت بودم و می خواستم بخوابم. بعد حوصله ام سر رفت و تصمیم گرفتم کمی با تبلت ور بروم. بعد یکهو سر و کله مامان پیدا شد و گفت: "سولویییگ؟؟!! آفرین، آفرین، که تا ساعت دوازده شب بیداری،آفرین!" بعله هیک جان، می دانی من خیلی اعصابم به هم ریخت، چون خب قاعدتا نمی خواستم مامان چیزی بفهمد. بعدش هم نمی دانم، با خودم لج کردم یا چی، تا ساعت دو بیدار ماندم و بازی کردم. صبح هم بهم اطلاع دادند که تا دو روز حق استفاده از هیچ گونه وسیله ای از قبیل موبایل، کامپیوتر، تبلت و غیره را ندارم. این شد که این نامه دو روز عقب افتاد. روز بعد از تنبیه هم امتحان دینی داشتم و عین چی داشتم درس می خواندم. وای که چه قدر من از این درس بدم می آید! هر سال درس هایش عین پارسال است، بدجوری درس بیخودی ست هیک، بدجوری.
    دیروز هم که می خواستم نامه ات را بنویسم، رفتم آزمایش خون دادم. یک چیز را می دانی؟ من از این آدم های شجاعی نیستم که با لبخند بنشینم و نگاهم کنم که چه طور خونم را توی شیشه می کنند، دقیقا برعکس، عین چی می ترسم. اصلا یک ترس و اضطراب غیرعادی، طوری که به چشم هایم اعتماد نداشتم که بسته بمانند و نبینند و به بابا گفتم با دستش جلوی چشمم را بگیرد. بعد که تمام شد همه ش منتظر بودم غش کنم و بیفتم، آخر می دانی، سابقه اش را دارم. اما خب، غش نکردم.
    بعد هم رفتیم خانه خاله اینها و تا عصر ماندیم و من کلا به اینترنت دسترسی نداشتم.
    می دانی هیک، یک چیز خیلی مسخره این است که من این همه آسمان ریسمان بافتم که بگویم چرا نامه را برایت ننوشتم، اما حالا حتی یادم نمی آید که می خواستم توی نامه چه بگویم! می بینی با چه آدم خنگ و کم حافظه ای سر و کار داری؟
    ههععیی، پس فعلا!
    همچنان منتظر نامه ای از سویت،
    سولویگ

    پ.ن. می دانی هیک، من حتی تا چند وقت پیش با خودم عهد کرده بودم که قید ازدواج را بزنم، چون قبلش باید آزمایش خون بدهی!
  • ۱ عجب!
  • ۰ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۷ دی ۹۷

    نامه هشتم

    سلام هیک عزیزم
    حالت چه طور است؟ 
    چند روزی می شود که می خواهم برایت نامه بنویسم، اما هی فرصت دست نمی دهد.
    اول اجازه بده به خاطر خداحافظی دل چرکین نامه پیش عذرخواهی کنم، خودت که دیدی، زیاد سرحال نبودم.
    در این مدت اتفاقات زیادی افتاد، ببینم کدام هایش را برایت تعریف می کنم.
    اول از همه این که، عربی شدم هیجدههه!!
    خودم هم باورم نمی شد، فقط داشتم صورتم را چنگ می زدم. سابقه نداشت این طور نمره ای برای عربی بیاورم. یعنی حتی اگر مطالعات شانزده هم بشوم، ناراحت می شوم، اما تعجب نه، ولی برای عربی، چیزی زیر نوزده واقعا تعجب برانگیز است.
    ههععیی، بگذریم.
    می دانی هیک، آن روز یکی از بچه ها توی مدرسه، که ازقضای روزگار جزو دوستان من هم هست، هی تلو تلو می خورد. اصلا نمی توانست درست بایستد. من که سرما خورده بودم و بو حس نمی کردم، اما از ری اکشن های اطرافیان و حرف های خودش، کاملا معلوم بود که از نیم متری بوی الکل می دهد.
    برایم سوال پیش آمد که کجای دنیا، بچه ها توی این سن مجوز خوردن نوشیدنی های الکلی دارند، هوم؟ اصلا چه طور کسی رویش می شود که مست و پاتیل بیاید سر کلاس؟ چه طور کسی رویش می شود چادر سر کند و از آن طرف... استغفرالله، واقعا دیگر توی شناختن اینها کم آورده ام.
    دیروز هم امتحان علوم داشتیم. می دانی هیک، من خیلی نخوانده بودم اما تقریبا همه سوال ها را بلد بودم. بغل دستی ام حالش خوب نبود، ازم خواهش کرد دستم را باز بگذارم تا بتواند ببیند، منم با این که قسم خورده بودم دیگر تقلب نکنم، دلم برایش سوخت. جلویی ام که سرش بیشتر از برگه ی خودش توی برگه من بود. من هم چیزی نداشتم که برگه را باهاش بپوشانم. یه کم که گذشت، دیدم نه، خیلی پرروشده، چند بار بهش تذکر دادم و گوش نکرد. آخر سر بلند گفتم: اگه یه بار دیگه سرت تو برگه من باشه به خانوم "ن" می گم، برگرد دیگه! او هم بعد از این که یک "وحشی" نثار من کرد، برگشت. نوشتیم و نوشتیم، معلممان مجبور شد از کلاس برود بیرون تا به کلاس های دیگر بعضی سوال ها را توضیح دهد. یکی از اعضای انجمن آمد بالای سرمان. در را بست و گفت بچه ها تقلب کنید! و من با دهان باز تماشا کردم که چه طور یک نفر تمام جواب ها را داد می زند و برگه هفت نفر را برایشان پر می کند. توی آن سر و صدا، به سختی تمرکزم را روی سوال گذاشتم و با بدبختی حلش کردم. معلم آمد تو و برگه ها را جمع کرد. همین که برگه ام را دادم، یادم افتاد که یک نمره را جا انداختم! انگار یک سطل آب یخ خالی کردند روی سرم. داشتم از عصبانیت منفجر می شدم و کم مانده بود اشک های خشمم سرازیر شوند. به خاطر آن همه سر و صدا، یک نمره از امتحان من کم شد! شاید بگویی جا انداختن یک نمره نمی تواند اتفاقی باشد، اما باید بگویم که همه این یک نمره، مربوط به یک دانه تست پیزوری بود. هیک جان، تو بگو، کدام احمقی بارم یک تست ناچیز را یک نمره می گذارد؟ هان؟
    تازه این را باش، بعد از امتحان فهمیدم که همان جلویی محترم، پنج نمره کامل را از روی من کپی کرده! پنج نمره! باورت می شود؟ واقعا گنجایش این همه فشار را نداشتم! آقا من با تقلب مشکل دارم، چرا این عوضی ها نمی فهمند؟
    ولی خب، این خشم فقط مال من نبود، با سه تا از بچه ها رفتیم و پته شان را پیش مشاور مدرسه روی آب ریختیم. ایشالا که بتواند کاری بکند که یک امتحان دیگر بگیرند، یا چه می دانم...
    چه قدر حرف زدم.
    هم دست و دهن من کف کرد و هم چشم و گوش تو.
    بروم به بقیه بدبختی هایم برسم.
    راستی، بهت گفته بودم که مثل پیرزن ها کله ام را حنا گذاشته ام؟
    فعلا!
    مو قرمزی ات
    سولویگ
  • ۱ عجب!
  • ۶ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۱۵ آذر ۹۷

    نامه هفتم

    سلام هیک عزیزم
    حالت چه طور است؟
    می خواستم از حال این روزهایم برایت بنویسم.
    این که هر روز هول و هوش ساعت یازده و نیم، عزا می گیرم که باید دوباره بروم مدرسه.
    این که چه قدر گاهی سخت می گذرد و بغض خشمناک توی گلویم می خواهد اشک شود و من نمی گذارم.
    این که گاهی احساس می کنم چه قدر زندگی توی همچین محیطی برایم سخت است. 
    نمی دانم تو درک می کنی یا نه، اما اراجیفی که همه بی مهابا به زبان می آورند، بدجوری آزارم می دهد و همه ش می ترسم که نکند یک روز آماج حمله هایشان قرار بگیرم.
    این که حس می کنم بعضی از این معلم های نفهم را همین جوری محض خنده و یا حتی برای توی شیشه کردن خون دانش آموزان، ول داده اند وسط مدرسه ها و منتظر مرگ تدریجی آنها هستند.
    آری هیک جان، خیلی هم روی این نامه ای که می خواستم بنویسم فکر کرده بودم، اما حالا یادم نیست چه می خواستم بگویم. تو همین ها را داشته باش.
    می دانی هیک، آن روز یکی از بچه ها دنبال کتاب بود و من هم "دلقک" عزیزم را دادم که بخواند. دقیقا چهار دقیقه بعد، مثل چی از کاری که کردم پشیمان شدم، چون دیدم که همین همکلاسی گرامی، شخصیت اصلی کتاب را به باد فحش گرفته، آن هم چه فحش های رکیکی. خیلی ناراحت شدم. ناراحت و عصبانی. اصلا آتش گرفتم. آخر می دانی، آن شخصیت ها خانواده من هستند. کسی حق ندارد به آن ها توهین کند. حتی، من حق دارم به شخصیت های منفی کتاب هایم فحش بدهم، اما کسی که معتقد است هما پوراصفهانی تنها نویسنده ایرانی است که کارهایش ارزش خواندن دارند (وامصیبتا عزیزم، وامصیبتا!!) و درکش از ادبیات در همین حد است، حق ندارد به هیچ کدام از آدم ها و یا حتی حیوانات و گیاهان توی کتاب های من، بگوید بالای چشمشان ابروست، حتی آنهایی که خودم معتقدم پست ترین چیزهایی اند که خداوند خلق کرده. دیگر چه برسد به "دلقک" که همه شخصیت هایش را از ته دل دوست دارم. 
    بله هیک جان، می بینی؟ می بینی با چه آدم هایی شده ایم هشتاد میلیون؟ می بینی با چه آدم هایی شده ایم سی نفر؟
    فکر کنم فقط تویی که غرغرهای من را جدی می گیری هیک. تو هم که خبر مرگت ناپیدایی. اه! تف به این زندگی، تف!
    بروم به زندگی ام برسم بابا، نشسته ام اینجا و دارم برای کسی که نیست، نامه می نویسم. خلم دیگر، خل!
    فعلا.
    عصبانی ات
    سولویگ
  • ۲ عجب!
  • ۵ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۲۳ آبان ۹۷

    نامه ششم

    سلامی بلند بالا بر هیک عزیزم!
    حالت چه طور است؟
    من که خوبم. می دانی چرا؟ چون بالاخره بعد از مدت ها تلاش، توانستم یک چیز خوب، یک نکته مثبت، در این دارالمجانین پیدا کنم!
    آن هم چه نکته مثبت خفنی!
    دو تا از بچه های کلاسمان، از آن خوره های کتاب حرفه ای هستند. ریا نباشد، مثل خودم. هیچی دیگر، حداقل تا آخر این سال تحصیلی از لحاظ کتاب کاملا تامینم!(دست و جیغ و هورای حضار)می گویم، حالا جدای از شوخی، حالت خوب است؟ به من بگو، من طاقتش را دارم.
    آخر خیلی ساکتی. من وقتی خیلی ساکت یا خیلی شلوغم یعنی حتما یک مرگی ام هست.
    به هر حال، اگر چیزی هست بگو، خجالت نکش.
    پررو باش، مثل من.
    فکر می کنم فهمیده ای که دیگر حرفی برای گفتن ندارم و دارم به زوووور نامه را کش می دهم.
    خب چه کنم؟ این قدر از یافتن این بچه ها خوشححال شدم که دوان دوان از مدرسه برگشتم که برایت بنویسم.
    پس تا نامه بعد، فعلا.
    دوستدارت
    سولویگ
  • ۱ عجب!
  • ۳ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۱۴ آبان ۹۷