تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

۲۶ مطلب با موضوع «هیک عزیز» ثبت شده است

نامه بیست‌وسوم

سلام هیک عزیزم. 

نمی‌خواهم حالت را بپرسم. نمی‌خواهم آرزو کنم ای‌کاش خوب باشی، با این‌که در صدر لیست تمام آرزوهایم  است. 

هیک عزیزم، این اولین نامه‌ای است که برای تو می‌نویسم، اما در واقع برای خودم می‌نویسم. می‌دانم که معنی ندارد، اما در عین حال خیلی معنی دارد. 

راستش دلم برای دنبال‌کننده‌هایم می‌سوزد. خیلی می‌سوزد. بندگان خدا. لابد هر وقت ستاره‌ام روشن می‌شود، چشم‌هایشان را می‌گردانند و فکر می‌کنند "ای بابا! باز هم این دختره‌ی سبُک و لوس آمده ناله کند!" دلم برایشان می‌سوزد، اما دیگر نمی‌دانم به چه زبانی حالی‌شان کنم که اگر ازم خسته شده‌اند، یافتن دکمه قطع دنبال کار خیلی خیلی ساده‌ای است. 

یادت است گفتم که چه‌قدر حس خانه بودن آدم‌ها را می‌فهمم؟ دروغ نگفتم.

می‌خواستم بگویم که حس می‌کنم اهل فلسطین اشغالی هستم، که حس می‌کنم خانه‌ام اشغال شده... اما خانه‌ام اشغال نشده. 

بیشتر حس اهالی اتحاد جماهیر شوروی را دارم. خانه من، شوروی. هست، اما نیست. هست، هست، اما نیست. 

این اواخر یکی از قشنگ‌ترین آهنگ‌های زندگی‌ام را شنیده‌ام، "روح‌های زیبا". Beautiful ghosts. با همان خط اولش هم دلم را برد،

Follow me home, if you dare to

I wouldn't know, where to lead you

تا خانه دنبالم بیا، اگر جرئتش را داری

چون نمی دانم به کجا راهنمایی ات کنم

(خونه ای ندارم و نمی شناسم که بخوام به اونجا ببرمت)

همین‌قدر ساده‌، همین‌قدر من.

برای دوری که فرستادمش، استیکر شامپانزه‌ای زیر باران برایم فرستاد و من با خنده پرسیدم که این یعنی چه و او توضیح داد که برداشت آدم‌ها ازش متنوع است، اما منظور او این بوده که احساساتی شده و می‌خواهد برود زیر باران گریه کند. 

فکر کنم بخشی از مشکلم را متوجه شدم.

دیگر نمی توانم از مشکلات خودم ناراحت شوم. 

می توانم ساعت‌ها، و بارها برای مشکلات شخصیت‌های فیلم‌ها و کتاب‌ها گریه کنم. می توانم پست‌های دوستان یا حتی نه‌چندان‌دوستان بیان را بخوانم و از ناراحتی‌شان ناراحت شوم و آرزو کنم ای‌کاش کاری از دستم برمی‌آمد. می‌توانم اخبار یا مستند تاریخی ببینم و از این‌همه درد و رنج، قلبم فشرده شود. اما پای خودم که وسط باشد...

هیچ.

خوب نیستم. دلم می‌خواهد خوب باشم، اما نیستم. راستش حتی مطمئن نیستم که دلم چه می‌خواهد.

اما هیچ‌کس نمی‌تواند بفهمد که خوب نیستم، چون نمی‌توانم برای خودم گریه کنم. چون رفتارم مثل همیشه است، مثل همیشه کتاب می‌خوانم، مثل همیشه با بقیه بگوبخند دارم و مثل همیشه از زمین و زمان شاکی‌ام. یک چیزی آن تو، آن ته وجودم درست نیست، اما نمی‌توانم ابرازش کنم، نه حتی در راه رفتن‌های شبانه‌ام و برای خود خودم. چرا‌، می‌توانم کتاب بخوانم و در کتاب‌ها ذره‌های خودم را ببینم و اشک بریزم. می‌توانم کلمه عینک را تار ببینم. اما این فرق دارد. نمی‌توانم توضیح بدهم، اما فرق دارد. 

گفتم "عشق توی دلم را چه کنم؟". گفت "بعضی دوست‌داشتن‌ها را نباید کاری کنی. باید بگذاری همان‌طور بماند تا تکلیف خودش را مشخص کند".

پس کاری برایش نمی‌کنم. بگذار همین‌طور بماند و ریشه بدواند و ریشه‌های اضافه‌اش را بخشکاند تا ببینم چه کار می‌کند.

من که گفته بودم، نگفته بودم؟ من که گفته بودم که از همان آغاز نگاهم به سرانجام است. که من پریشب داشتم دیشب را می‌دیدم، و دیشب امروز صبح را، و الان دارم ماه بعد را می‌بینم و سال بعد را و دو سال بعد را. نه می‌توانم بگویم تصاویری که می‌بینم زیبا و لذت‌بخشند و نه می‌توانم خلافش را بگویم. تمام شد، ترجیح می‌دهم دیگر درمورد هیچ‌چیز نظری نداشته باشم. راستش حس قایقران همان قایق کوچک فکستنی را دارم که وسط اقیانوس منجمد شمالی گیر کرده و هر طرف که نگاه می‌کند، فقط آب می‌بیند و آب و آب. شاید هم یخ. قرار نیست وحشت کنم و خودم را به آب و آتش بزنم تا راه خانه را پیدا کنم، حداقل نه فعلا. فعلا، تا وقتی هنوز آذوقه دارم، می خواهم دراز بکشم و از صدای سکوت و از رنگ‌های شب لذت ببرم. می‌خواهم شفق‌ها را در آغوش بگیرم و با صدای تنهایی عظیمم اشک بریزم. اصلا خدا را چه دیدی؟ شاید یک کشتی نجات از دوردست رسید. شاید هم یک حیوان درنده، یا یک کوه یخ. اقیانوس منجمد شمالی کوسه هم دارد؟

مامان همیشه می‌گوید "تو و بابات عین همید. هیچ‌کدوم سر سالم به گور نمی‌برید." 

راست می‌گوید. روزی هزار بار صدای فریاد ما از این طرف و آن طرف خانه شنیده می‌شود. انگار هنوز ابعاد بدنمان دستمان نیست. پهلویم هر بار به گوشه اپن می‌خورد و می‌دانم که اگر عکس رادیولوژی ازش بگیرم، پر از ترک‌های ریز و درشت است. تصادفی شانه‌ام را به چارچوب در می‌کوبم و سرم را به پایین مبل که قدر یک گردو باد کند. ماهی چند بار دستم را لای کشو می‌گذارم، مدام می‌خورم زمین. مچ پایم زود و به راحتی پیچ می‌خورد، انگار که هرز است. انگار اصلا اینجا نیستم و از همان بچگی هم همین‌طور بودم.

ولی گاهی آرزو می‌کنم ای کاش به جای این همه ضرب‌دیدگی، مثل بچگی‌هایم کمی هم کبودی روی بدنم می‌دیدم. کاش فقط کمی زخمی می‌شدم تا ذره‌ای خون ببینم و دلم آرام شود. شاید هم آن‌قدرها چیز بدی نباشد. هنوز از وجود کوسه‌ها در اقیانوس منجمد شمالی مطمئن نیستم، اما خوب می‌دانم که بوی خون چه‌طور جذبشان می‌کند. شاید هنوز برای خورده شدن زود است. نمی‌خواهم بگویم که منتظر خورده شدن هستم، اما نمی‌توانم انکار کنم که اگر کوسه را دیدم، قرار نیست ازش فرار کنم. دستی تکان می‌دهم و می‌گویم "فکر می‌کردم بیای. می‌شه اول سرم رو بخوری؟ یا کُلَم رو یهویی؟ نمی‌تونم زجرکش بشم".

می‌دانی جانم، زمانی بود که در و دیوار وبلاگم حرف می‌زدند. آن قدر رنگ آبی‌اش و عکس‌های آن بالا را دوست داشتم که گاهی بازش می‌کردم و برای چند دقیقه فقط بهش خیره می‌شدم. پدر خودم و نوبادی را درآوردم تا فونتش را عوض کنم و بعد حتی بیشتر از قبل دوستش داشتم.

اما حالا نگاهش می‌کنم و صداهه می‌گوید "زیادی آبی نیست؟" "یه کم شلوغه" "خیلی رو اعصابه راستش" و من کاری به جز تکان دادن سرم در تاییدش نمی‌کنم. گرچه اهمیت چندانی هم ندارد. نمی دانم کی دوباره به روال قبل و دست کم پانزده پست در ماه برگردم. شاید هم هیچ وقت برنگشتم، شاید هم در آرشیو مهر ماه نودونه پنجاه و هشت تا پست تلنبار شد. شاید هم همین امشب درش را برای همیشه تخته کردم. واقعا کسی چه می‌داند؟ مدت‌هاست که اعتمادم به پیش‌بینی‌ها را از دست داده‌ام، با این‌که این چند وقت تقریبا همه‌چیز همانی شده که فکر می‌کردم.

دروغ نمی‌گویم تصدقت، بیشتر اوقات حس می‌کنم تمام قضیه المپیاد و روزی سه ساعت و نیم کلاسش از حد توانم خارج است و بدجوری هم خارج است. گاهی حس می‌کنم خودم را توی هچلی انداخته‌ام که راه فراری ندارد. آن لحظه که سر آزمون مرحله اول نشسته بودم و مدادم را روی میز انداختم و وسایلم را جمع کردم که بروم، حتی ذره‌ای حس نمی‌کردم قرار است همان مرحله را هم قبول شوم، چه برسد به رسیدن به دوره تابستان. حالا وقتی می‌بینم که مدیرمان چه طور باهام راه آمده، معلمم چه طور از اداره برایم نامه می‌گیرد و وقتی می‌گویم اطلس لازم دارم، مامان و بابا چه‌طور از همه دوست‌های دور و برشان سراغ می‌گیرند و آخر هم یکی می‌خرند و وقتی می‌بینم دارم کلاس‌های مدرسه‌ام را به خاطرش از دست می‌دهم... آه. نمی‌دانم چه بگویم. یک وقت‌هایی حس می‌کنم دارم تلف می‌شوم و گاهی هم انگار در یک چمنزار می‌دوم، آزاد و رها. انگار با دلی به سپیدی صبح و با امید بهاران می روم به گلستان لاله بچینم.

نمی‌دانم قرار است چه اتفاقی بیفتد.

نمی‌دانم قرار است با زندگی‌ام چه کار کنم.

نمی‌دانم قرار است این سیب چند چرخ بخورد تا برسد به زمین و نمی‌دانم چه‌طور قرار است به زمین برسد.

یادم نیست توی کدام کتاب این را خواندم*، اما یک جا خواندم که می‌گفت وقتی نمی‌دانی باید چه کار کنی، فقط قدم بعدی‌ات را بردار، هرچند کوچک. do the next right thing. قرار است همین کار را بکنم. قرار است فیلم‌هایی که از کلاس‌ها ضبط کرده‌ام را ببینم و جزوه‌هایم را کامل کنم و بخوانم که این‌همه کلاسی که در این دو هفته قرار نیست شرکت کنم، سر هیچ و پوچ حرام نشوند. آری، من هم مثل همه می‌دانم که مدرسه مزخرف است و چیزهای به دردبخوری به آدم یاد نمی‌دهد و غیره و غیره، اما این را هم می‌دانم که درس‌هایم را دوست دارم و در عین حال اگر زور بالای سرم نباشد هیچ غلطی نمی‌کنم. نیکو یکی از بچه‌های دوره است. دختر خوبی است و قمی هم هست. دیروز که کلاس کنسل شد زنگ زد و برنامه‌ای ریختیم برای این که جزوه‌های عقب‌افتاده را بنویسیم و خلاصه باهم برنامه‌ریزی کنیم و بخوانیم. نمی‌دانم، شاید چیز خوبی از این یکی درآمد.

نه، قرار نیست شاد و خوشحال و باانگیزه باشم. قرار نیست قهقهه واقعی از روی خوشحالی و بشکن بزنم و everything is awesome جیغ بزنم و به این فکر کنم که دنیا پر از شگفتی و زیبایی است و برای خودم لیست شکرگزاری بنویسم.

نه، قرار نیست برای خودم برنامه عزت نفس و self love بچینم و به خودم برسم و سعی کنم خودم را دوست داشته باشم، چون نه فایده‌ای در آن می‌بینم و نه ضرورتی. از همه گذشته، علاقه‌ای هم در خودم نمی‌بینم برای تلاش و رسیدن به همچین هدفی. من خودم را نمی‌پذیرم و چندان دوست ندارم، اما این دوست نداشتن و نپذیرفتن را پذیرفته‌ام و همین‌طور راحتم. 

نه، قرار نیست یک روزه آدم دیگری شوم و شب‌ها زود بخوابم و صبح‌ها زود بیدار شوم و با همه خوب و مهربان باشم و دوستشان داشته باشم. هیچ‌وقت این‌طور نبوده‌ام، و فکر نکنم هیچ‌وقت هم این‌طور بشوم.

نه، قرار نیست روند زندگی‌ام تغییر کند و نه، قرار نیست همانی باشد که بود. چون نه می‌دانم آنی که بود چه بود و نه می‌دانم آن چیزی که می‌خواهم باشد چیست.

لب کلام این که، قرار نیست خوب باشم. حداقل نه به این زودی‌ها. شاید روزی در آینده‌ی نزدیک یا دور، اما الان نه می‌توانم و نه می‌خواهم که خوب باشم. مهم نیست که نمی‌توانم ابرازش کنم، مهم نیست که نمی‌توانم برای خودم حلاجی‌اش کنم یا در کلمه‌ها جایش دهم، مهم این است که هست و همین است که هست.

فعلا همین بودن خالی را هم اگر یاد بگیرم، کافی است. خوب بودن پیشکش.

راستش حتی نمی‌دانم که آیا قرار است بعد از این، باز هم برایت نامه بنویسم یا نه.

هیچ چیز را نمی‌دانم. و اگر تصادفا این نامه را دیدی_یا ندیدی_، می‌دانی که راست می‌گویم، که پراستفاده‌ترین واژه دایره لغات من، "نمی‌دانم" است. نمی‌دانم، واقعا هیچ نمی‌دانم.

گفتم که نمی‌گویم، پس نمی‌گویم که آرزو دارم خوب باشی. 

تا همیشه سولویگ تو

سولویگ


*کتاب نبود. frozen 2 بود. هلن یادم انداخت.

  • ۱۵ عجب!
  • ۱۷ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • سه شنبه ۱ مهر ۹۹

    نامه بیست‌ویکم

    سلام هیک عزیزم

    امیدوارم خوب باشی. 

    من؟ من خوبم، گمان می‌کنم خوبم. خوبم. کمی خسته‌ام فقط. 

    دلم برای نامه نوشتن برایت تنگ شده بود. دلم برای خودت هم تنگ شده هیک. دلم این‌قدر تنگ و کوچک شده که دیگر دیده نمی‌شود، انگار که نیست. شده مثل there's a hollow in my chest, and you can take whatever's left...

    هیک؟

    من دلم می‌خواهد با تو حرف بزنم، اما نمی‌دانم چه باید بگویم. 

    من دلم می‌خواهد درمورد همه‌چیز با تو حرف بزنم. 

    درمورد این‌که استرس از جانم بیرون نمی‌رود. انگار افتاده‌ام توی باتلاق و هی فروتر می‌روم. انگار یک غول خاکستری سایه کریهش را روی سرم انداخته و رهایم نمی‌کند. 

    درمورد این‌که خسته‌ام. خیلی خسته‌ام هیک. من نباید این‌همه خسته باشم، مگر چه کار می‌کنم آخر‌؟ هیچ کار. هیچ کاری نمی‌کنم اما خسته‌ام. درس‌هایم روی هم تلنبار شده و هرچه می‌دوم نمی‌رسم. امروز صد تا برگه صحیح کرده‌ام و هنوز سی چهل تا مانده. خاله می‌گوید معلم‌هایتان برای چه حقوق می‌گیرند اگر همه کارها را شما می‌کنید؟ گفتم نمی‌دانم. دیگر نمی‌خواهم ادامه بدهم این وضعیت را. 

    درمورد این‌که... خسته نمی‌شوی از شنیدن چرت‌وپرت‌های من؟ اعصابت بهم نمی‌ریزد؟

    عزیزم... اه. چرا کلمه‌ای به‌جای عزیزم ندارم که همین معنی را برساند؟ عزیزم خیلی عادی و خیلی... خیلی رندوم است. تو که عزیزم نیستی، تو باید یک چیز دیگر باشی. گشتم، اما کلمه‌ها کافی نیستند. حالا که کلمه‌ای نیست چه کنم؟

    هیک، می‌ترسم. می‌ترسم کابوس‌ها برگردند. نکند دارند برمی‌گردند؟ دوباره آسانسور، دوباره دزدی، دوباره "من که گوشوراه طلا ندارم، به خدا همه‌ش بدله"! دوباره "مامان من دیگه نمی‌خوام بیام اینجا" و شکستن بغض. دوباره از دور دیدنت و از دور دیدنت. از دور.

    شب‌ها که همه می‌روند بخوابند، بیدار می‌مانم و ظرف‌ها را می‌شورم. یا شاید هم می‌شویم...؟ نمی‌دانم، اهمیت دارد؟ بیدار می‌مانم و ظرف‌ها را شوشته می‌کنم اصلا. بعد همه‌جا ساکت است. بعد هدفون را می‌گذارم توی گوشم و آهنگ‌ها را می‌گذارم روی شافل. بعد هر ده ثانیه، سنگینی نگاهی را روی کمرم حس می‌کنم و برمی‌گردم. بعد گاهی درس می‌خوانم و گاهی فیلم می‌بینم. فیلم جدید که ندارم، همان قبلی‌ها. یک دلیلش هم این است که نمی‌خواهم خیلی ذهنم را درگیر کنم. بعد برنامه روز بعدم را می‌نویسم و دلم می‌خواهد از این‌همه کار فقط بنشینم و گریه کنم. نه از روی ناراحتی، از روی استیصال!

    هیک، مردم چه‌طور روزی هفده ساعت درس می‌خوانند؟ من خیلی خیلی تلاش می‌کنم و می‌رسانم به چهار و بعد عملا بیهوش می‌شوم. مغزم خاموش می‌شود انگار، دیگر اصلا نمی‌کشد. امروز حتی یک کلمه هم درس نخواندم. آهان، البته به جز نیم ساعت اقتصاد! چرا من آدم نمی‌شوم هیک؟ چرا دوباره دقیقا سی ثانیه مانده به شروع امتحان دست به دامن آناهیتا می‌شوم که "امتحان از کدوم درسه؟"

    عذاب وجدان دارم. همه‌ش حس می‌کنم برگه‌ها را اشتباه صحیح کرده‌ام و حالا حق مردم افتاده گردنم. به خاطر همین حسش است که معمولا سعی می‌کنم قبولش نکنم. حالا شلوغش کرده‌ام دیگر، نه؟ چهار تا دانه برگه است دیگر، نمی‌میری که حالا! یک‌طوری "برگه برگه" می‌کند انگار کنکور سراسری‌ست! یک‌جوری حرف از مسئولیت و مشغله می‌زند انگار استاد دانشگاه هاروارد است! غافل از این‌که یک سولویگ ساده است، همین. یک سولویگ خیلی ساده که امروز اولین حق‌التالیف زندگی‌اش را گرفته و سعی می‌کند به این توجه نکند که خیلی خیلی کم است.

    هعی... 

    بروم سراغ برگه‌های فنون. 

    خوب باشی عزیزم. (باز هم این کلمه!)

    دوستدار همیشگی‌ات

    سولویگ

  • ۱۳ عجب!
  • ۱۸ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • سه شنبه ۱۹ فروردين ۹۹

    نامه نوزدهم

    سلام هیک عزیزم.

    حالت خوب است؟ امیدوارم باشد.

    من هم خوبم، خدا را شکر.

    داشتم به این فکر می‌کردم، که باید بدانی.

    باید بدانی هیک، که تو هیولا نیستی. تو قشنگ‌ترین آدمی هستی که من در زندگی‌ام دیده‌ام. تو هیولا نیستی، می‌فهمی؟

    تو زندگی من را نجات داده ای و به خاطرش باید به خودت افتخار کنی. نه که زندگی من چیز خاصی بوده باشد، اصلا مگر من که بوده‌ام و که هستم؟ اما تو با نجات‌دادنش، باعث شدی بخواهم آدم بهتری باشم. باعث شدی بخواهم تلاش تو را هدر ندهم. و باور کن تمام تلاشم را خواهم کرد، باور کن.

    باید بدانی هیک، که اگر ده بار دیگر به عقب برگردم، هر بار تو خواهی بود و تو. من از یک سال پیشم بهترم، حتی بعد از تمام این ماجراها، و این را مدیون توام. می‌شود حرفم را بپذیری؟ خواهش می‌کنم.

    باید بدانی هیک، که هر اتفاقی هم بیفتد، من باز هم دوستت خواهم داشت.

    راست می‌گفتی. فکر می‌کنیم تا ابد زمان داریم. «دیر که نمی‌شود.» اما می‌شود، دیر می‌شود. ما تا ابد زمان نداریم. تا هیچ زمان داریم و در همین هیچ به دنیا می‌آییم و در هیچ عاشق می‌شویم و در هیچ می‌میریم. ولی اشکالی ندارد، همین هیچ هم برای من کافی‌ست اگر تو باشی.

    تو فقط باش، حتی دور. قول می‌دهم که تمام تلاشم را بکنم تا دیگر بد نشوم. قول شرف می‌دهم که حتی اگر بد شدم، کار احمقانه‌ای ازم سر نزند. قول می‌دهم. تو فقط باش. 

    تو فقط خوب باش، من هم خوبم.

    خدا نگهدارت عزیزم.

    دوستدارت

    سولویگ

  • ۱۱ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۱۷ آبان ۹۸

    می‌خواستم بنویسم

    می‌خواستم بنویسم برات. کلی چیز نوشتم تو ذهنم، یه عالمه. الان یادم نیست، باورت می‌شه؟ وضع حافظه‌م روز‌به‌روز داره اسفناک‌تر می‌شه. هی همه‌چی رو یادم می‌ره، یواش‌یواش دارم می‌ترسم. عادی نیست این حجم از فراموشی، هست؟

    می‌خواستم بنویسم که عاشق علوم فنونم، عاشق عروض و قافیه. می‌دونستی قافیه‌ای که با "ی" تموم بشه غلطه؟ من نمی‌دونستم. این چند روز اقتصاد رو پرت کردم اون‌ور و فقط علوم فنون خوندم. 

    می‌خواستم بنویسم که اون شب وقتی عین از فافا پرسید "پیشوند میکرو چیه؟" پیش‌دستی کردم و گفتم "طبقه‌بندی. البته اون پسوندشه راستی." منظورش یه میکروی دیگه بود. چی بود خدا؟ ده به توان منفی شیش؟ یه همچین چیزی. بیشعورا بهم خندیدن. البته حق داشتن خب، منم بودم می‌خندیدم. 

    می‌خواستم بنویسم که اولین فیلم ترسناک زندگی‌مو دیدم، آنابل کامز هوم. اون‌قدری که فکر می‌کردم ترسناک نبود، اما ترسناک بود. یه جاهایی‌ش ما چشمامونو بستیم و عین گفت "دختره داره راه می‌ره... سکه‌هه افتاد... وای مرده!"

    می‌خواستم بنویسم که اون شب رو پشت‌بوم بودم. قم که می‌ریم می‌رم بالا چون می‌دونم اینجا همچین چیزی نصیبم نمی‌شه. می‌دونستی به جای اون نردبون ترسناک راه‌پله گذاشتن به طرف اتاقک آسانسور؟ منم نمی‌دونستم. نشسته بودم رو پله‌هه. به ماه نگاه کردم. ماه زرد بود. هوا کثیف شده. به کوه خضر نگاه کردم. گفته بودم خونه مامان‌جون‌اینا نزدیکِ نزدیک کوه خضره؟ دو سه تا خیابون فاصله داره تقریبا. سبزی‌شو دوست نداشتم. از سبز چمنی خوشم نمیاد، مخصوصا اگه اون‌جوری برق بزنه. راستی، یادته جریان کوه خضر چی بود؟ یه بار ازم پرسیدی. 

    می‌خواستم بنویسم که دوسِت دارم. خیلی خیلی بیشتر از عروض و قافیه، بیشتر از خوشحالی و حتی بیشتر از غم. بیشتر از شبای رو پشت‌بوم و بیشتر از آسمون و ماه تمیز. بیشتر از هرچیزی که دارم الان تو زندگی‌م. بلد نیستم بگم دیگه. کلمات یاری نمی‌کنن، طبق معمول وقتی که لازمشون دارم. دوستت دارم، همین. 

  • ۱۳ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۲۹ مهر ۹۸

    نامه هجدهم

    سلام هیک عزیزم

    حالت چه‌طور است؟

    اوضاع بر وفق مراد می‌گذرد؟

    من خوبم، خدا را شکر. سفر هم خوب است، بد نمی‌گذرد. خلاصه ملالی نیست جز دوری شما. 

    الان از چند خیابان آن‌طرف‌تر از حرم امام رضا برایت می‌نویسم. اولین سفری‌ست که با میل خودم پا شده‌ام و رفته‌ام حرم. دیشب می‌خواستیم بمانیم، اجازه ندادند. من که می‌دانم امشب هم نمی‌مانیم، همه‌ش وعده‌های الکی. مثل وعده‌های قبل از انتخابات ریاست جمهوری. 

    خیلی دعا کردم هیک. راستش نمی‌دانم واقعا دعا کردن پیش کسی که دیگر در این دنیا نیست فایده‌ای هم دارد یا نه، اما من دعا کردم. گفتم که، به خاطر تو به هر طنابی دست می‌اندازم. برای بقیه هم دعا کردم البته. برای همه دعا کردم، همه کسانی که می‌شناختم و نمی‌شناختم و نصفه می‌شناختم. 

    گفتند کجا برویم؟ گفتم نمی‌دانم. من فقط آمده‌ام که بروم حرم. عمو گفت به به، به به! و به فافا اشاره کرد و گفت یاد بگیر. و خب اینها همه به خاطر توست هیک. و خب کسی چه می‌داند که می‌خواهم بروم بست بنشینم و دعا کنم که... بی‌خیال.

    دیروز توی راه، بابا عین مسئولان کاروان همراه همه خانم‌ها آمد خرید. برگشتنی دستش را انداخت دور شانه‌ام و من هم بهش تکیه دادم. یکهو دیدم از پشت سرم صدای "اووووو" می‌آید. برگشتم دیدم این فافا و آن دخترعمه‌ی مسخره‌اند که دارند ادا در می‌آورند. و خب حیدری‌ها اصولا به صدای بلندشان معروفند و برایت نگویم که وقتی ده تا حیدری باهم بیرون بروند چه می‌شود!! تا حالا ده نفری سوار اتوبوس نشده بودیم که آن هم شدیم. توی بازار هم که یکهو بیست نفر می‌ریختیم سر یک تیشرت و آخرش هم هیچ‌کس خرید نمی‌کرد و می‌آمدیم بیرون، و یکی نیست بگوید این چه طرز خرید کردن است؟ 

    و برایت بگویم که خیلی می‌ترسم. می‌ترسم و این چیز جدیدی نیست. هر شب دراز می‌کشم و از آینده می‌ترسم. از عاقبتم می‌ترسم. که ته‌ش، آن آخرش چه می‌شود؟ و ترس مسخره و حتی شاید بی‌موردی‌ست، اما من عین چی می‌ترسم. به قول جناب چاوشی، "می‌خندم و از خنده می‌ترسم/هر روز از آینده می‌ترسم". و بله‌، از خنده می‌ترسم. از این شادی و احساس خوب می‌ترسم. از تو می‌ترسم. از روزی می‌ترسم که دنیا انتقام تمام اینها را، با بدبختی ازم بگیرد. می‌ترسم.

    داریم دوباره می‌رویم بیرون، باید بروم. 

    باز هم برایت می‌نویسم. 

    خدانگهدارت، شاد باش هیک. 

    دلتنگت

    سولویگ

  • ۸ عجب!
  • ۷ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۲۲ شهریور ۹۸

    نامه هفدهم

    سلام هیک عزیزم

    حالت چه طور است؟

    من؟ خوبم. واکسنم را زده ام و دستم کمی درد می کند، اما به جز آن خوب خوبم.

    خب، می دانی، نوشتن این نامه حس خیلی خیلی عجیبی دارد. خودت می دانی چرا. شاید هم نمی دانی. به هر حال، حس عجیبی ست.

    داشتم به این فکر می کردم که چرا بلد نیستم عین آدم با آدم ها صحبت کنم. نگاهی به رفتار خودم کردم. اول بگویم که، ترجیح می دهم با مردم تلفنی حرف بزنم تا اینکه رو در رو، و چت کردن را همیشه ی خدا به تلفنی حرف زدن ترجیح می دهم. اصلا به جز یکی دو نفر از دوستان با هیچ کس نمی توانم تلفنی صحبت کنم. هیچ دلیل خاصی هم ندارم که چرا فقط با همین تعداد محدود می توانم. شاید باورت نشود، ولی با کارلا در این نه سال سرجمع نیم ساعت هم تلفنی حرف نزده ام، اما در هفته ی اخیر چهل دقیقه با کوردیلیا تلفنی صحبت کرده ام. نمی دانم چرا. از چت گذشته، نوشتن متنی که بدانم طرف بعدا قرار است بخواند حتی برایم راحت تر است. حتی فکر ک کردم دیدم در مکالمات رو در رو، ترجیح می دهم به چشمان یا صورت طرف مقابل نگاه نکنم. دوست دارم به طرف دیگری نگاه کنم و حرفم را بزنم، یا به حرف دیگران گوش بدهم. همین کار را هم می کردم، تا چند سال پیش که سر همین قضیه با دخترعمه دعوایم شد و فهمیدم بعضی ها واقعا بهشان بر می خورد.

    بله، اینها را گفتم که بدانی چرا دارم این را می نویسم.

    راستش الان دو هفته است که می خواهم برایت بنویسم، اما تا صفحه را باز می کنم یک سری خاطره و تصویر محو جلوی چشمم را می گیرد و... نمی دانم، یکهو همه چیزهایی که می خواستم بگویم از ذهنم پاک می شود. علی الحساب، یک سری از همان پرت و پلاها را برایت می نوسم.

    یادت است آن روز که دیدمت؟ اولین بار نبود که می دیدمت. اما اولین بار بود که این مدلی می دیدمت. ازم توضیح نخواه، من بلد نیستم. هرچه قدر هم آدم رمانتیکی باشم و عاشق عاشقانه ها، خودم از کوزه شکسته آب می خورم. 

    بله، از صبح منتظرت بودم. آن کارلای ورپریده هم بود. البته او تو را ندیده بود و هی می رفت و می آمد و می پرسید: نیومد؟ کو؟ اونه؟

    فک کنم حول و حوش ظهر بود که آمدی، یادت است؟ من دیدم که آمدی تو، اما خجالت کشیدم که همان اول بیایم و سلام کنم. یکهو مثلا تصادفی بهت رسیدم و گفتم سلام! یک چیزی بگویم هیک؟ صورتت را وقتی گفتی سلللااام!! هرگز یادم نمی رود.

    ظهرش هم که با یک نفر دیگر آمدی و گفتی:  ما می خوایم بریم نماز، شما هم میاید؟ را یادم نمی رود.

    تا خود عصر، چشمم هرچند دقیقه دنبالت می گشت و همین که می دیدمت، سرم را می انداختم پایین و دوباره ده دقیقه بعد، روز از نو روزی از نو. 

    وقتی داشتی با یک نفر حرف می زدی و داشتم زیرچشمی نگاهت می کردم، کارلا نگاهم کرد و گفت: می خوام برم باهاش حرف بزنم. سرم را مشغول کردم و گفتم: می خوای چی بگی حالا؟ خیلی راحت گفت: می خوام برم بگم سولویگ دوست داره. چپ چپ نگاهش کردم و خندیدم. اما می دانی، توی دلم گفتم که ای کاش این کار را می کردی کارلا. 

    حتی می دانی هیک؟ تا همین چند وقت پیش داشتم به این فکر می کردم که ای کاش شماره یکی از دوستان یا آشناهایت را داشتم و از طریق آنها به یک جوابی می رسیدم. خل شده بودم. خودم را با کارلا اشتباه گرفته بودم، انگار نه انگار که من همانی ام که نمی تواند با غریبه ها و حتی آشناها پشت تلفن حرف بزند! بعد عقلم می آمد سر جایش و می گفتم اولا که تو نمی توانستی این کار را بکنی و دوما، شاید خودش خوشش نمی آمد.

    یادت است که آمدی و آبشار یخ را دادی دستم و گفتی: خانم سولویگ، سولویگ؟ و همان موقع توی دلم گفتم ممنون هیک، اما زبانم فقط گفت ممنون.

    ساعت پنج شش بود که می خواستم بروم خانه. آن پیکسل اسکلتی را دادی بهم، و من گفتم این یکی سوزنش کنده شده، من جای شما بودم برش نمی داشتم و تو گفتی پس همین که سوزنش جدا شده را بر می دارم.

    این را به هیچ کس نگفتم. به خودت هم هرگز مستقیم نخواهم گفت، هرچند که شاید چیز خاصی به نظر نیاید. ولی همه آن یک ساعتی که توی ماشین بودم، دستم توی جیبم بود و اسکلت را محکم توی مشتم گرفته بودم و لبخند می زدم.

    خیلی حرف زدم، سرت را درد آوردم.

    باز هم برایت می نویسم، فعلا.

    دوستدارت

    سولویگ 

  • ۱۱ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۱۳ مرداد ۹۸

    گل؟ چسب بهتره.

    قرار بود اگه چیزی خواستم که نتونستی فراهم کنی، خارج از دسترست بود، برام گل بخری که یادم بره.

    من گل نمی‌خوام. به جاش برام چسب بخر که تیکه‌های قلبتو بهم بچسبونم، باشه؟ 

  • ۱۴ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • شنبه ۲۲ تیر ۹۸

    نامه شانزدهم

    سلام هیک جان

    خوبی؟

    من خوبم الحمدلله.

    یکی دو روز است که بدجوری هوس کرده ام برایت نامه ای بنویسم. خیلی زیاد. هی صفحه ارسال مطلب جدید را باز می کردم و هی نظرم عوض می شد. آخرش شد الان. می بینی که دارم می نویسم.

    چه کارها می کنی هیک؟ خوش می گذرد؟

    من ولگردی می کنم. توی خانه، توی اینترنت، توی تلگرام. همه ش ولگردی. دست کم امسال برای تابستانم هیچ برنامه خاصی نریخته بودم که حالا برای انجام ندادنش عذاب وجدان بگیرم. عذاب وجدان می گیرم، اما نه به خاطر انجام ندادن این برنامه ها.

    راستی هیک، می دانستی آخر هفته عروسی دایی اینهاست؟ عروسی. اگر گفتی عروسی با چه کلمه ای مراعات نظیر می سازد...؟ جوش! بله عزیزم، صورتم که در حالت عادی هم دست کمی از آسفالت کف خیابان ندارد، حالا بدتر از همیشه ریخته بیرون. ریخته بیرون ها، یک چیزی می گویم، یک چیزی می شنوی! هفت تا از ناخن هایم هم شکستند که مبادا من یک عروسی را ناخن های آدمیزادی بگذرانم، نه با پوست پاره پوره و نابود.

    داشتم همین جوری برای خودم یک چیزی می نوشتم که یکهو یک صحنه ای آمد جلوی چشمم. جالب بود، چون آن صحنه را تا به حال ندیده بودم و نخوانده بودم، فقط ظاهر شد. جایی شبیه کوه بود، یا شاید هم صخره ای چیزی. جلویش جنگل بود. درخت های کاج. بینشان هم پر از مه. صحنه ناب و قشنگی بود. روی همان صخره هه ایستاده بودم و دست هایم را برده بودم بالا. حتی لباس هایم را هم دیدم. حس عجیب و جالبی بود، انگار وقتی خواب بودم یا حواسم نبود، یک نفر این تصاویر را توی سرم گذاشته بود. می دانی چه آهنگی داشت در پس زمینه پخش می شد؟ screen. همان جا که می گوید: 

    While you're doing fine, there's some people and I
    Who have a really tough time getting through this life
    !So excuse us while we sing to the sky
    و من هم داشتم همراه آهنگ فریاد می زدم. حتی تصورش هم حس خوبی بهم می داد.
    تو هم بودی هیک. آن طرف تر، نشسته بودی. 
    وای خدای من. هرچه قدر هم توصیف کنم نمی توانم آن حس خوب را برسانم. خیلی خوب بود، خیلی!
    فقط دلم می خواست برایت یک نامه بنویسم، همین.
    خدانگهدار هیک، تا نامه بعد.
    دوستدارت
    سولویگ
  • ۶ عجب!
  • ۹ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۱۶ تیر ۹۸

    ?Do you

    'cause I've been talkin' to my friends

    The way you take away my breath

    It's something bigger than ourselves

    It's something I don't understand, no, no

  • ۱۱ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۲۹ خرداد ۹۸

    نامه پانزدهم

    سلام هیک عزیزم. 

    حالت چه طور است؟

    از آخرین نامه‌ای که برایت نوشتم، دقیقا یک ماه می‌گذرد. زیاد است نه؟ یادم نمی‌آید تا به حال این همه بین نامه‌ها فاصله افتاده باشد.

    مقصر تو نیستی هیک، تقصیر من است. این زمان را احتیاج داشتم که با خودم و احساسم کنار بیایم. هیک، من هنوز نمی‌توانم حسم به تو را نام‌گذاری کنم. واقعا نمی‌توانم. 

    حتی چند روزی دیگر نمی‌خواستم برایت بنویسم. می‌خواستم فراموشت کنم. اما نتوانستم.

    فکر کردم، با خودم گفتم صبر می‌کنم. من که یک سال صبر کرده‌ام، یک سال دیگر، دو سال دیگر هم رویش. آن قدر صبر می‌کنم که یا از حس خودم مطمئن شوم، یا از تو. اگر این هم گذشت و هنوز دوستت داشتم، اگر هنوز نفهمیده بودم که تو به من بی‌علاقه‌ای، می‌آیم و بهت می‌گویم هیک، باور کن می‌آیم. اما اول باید مطمئن شوم، بیشتر از خودم.

    دوری می‌گفت باید بهت بگویم. می‌گفت شاید فرصت از دستم برود و تا ابد هم برنگردد، اما وقتی فکر کردم دیدم نمی‌توانم. وقتی این حس لعنتی هنوز اسم ندارد، بیایم چه بگویم، هوم؟

    با کارلا هنوز حرف نزده‌ام، باید نظر او را هم بپرسم. 

    کاش اینژ در دسترس بود تا نظر او را هم می‌پرسیدم. 

    آن شب که شب قدر بود و رفته بودیم جلسه، دوست بابا آمد و گفت سولویگ، بیا بریم پایین، کارت دارم. رفتیم.نشستیم توی لابی ساختمانشان. گفت که تو الان در سن حساسی هستی و ممکن است دغدغه‌هایی داشته باشی که نتوانی درموردشان با پدر و مادرت صحبت کنی، و آن موقع اگر خواستی حرف بزنی، من هستم، بقیه خانم‌ها و آقایان جلسه هستند که باهاشان صحبت کنی. در ادامه گفت که ممکن است اصلا همین یکی دو سال پسری پیدا شود به تو ابراز علاقه کند، شاید هم تا الان این اتفاق افتاده باشد، بالاخره آدم بی‌مغز آن بیرون زیاد است! (به جان خودم همین را گفت) بله، خلاصه گفت که در همچین موقعیتی، بیا با ما مشورت کن، نه با دوستان همسن و سالت که تجربه‌شان در حد خودت است.

    فکر می‌کنم خودش هم می‌دانست که ممکن نیست. تا الان که یک سال گذشته، فقط با چهار نفرتوانسته‌ام درموردت صحبت کنم، آن هم با هزار تا بالا و پایین که بکنم یا نکنم. حتی به عین هم نتوانستم بگویم، آن وقت بروم بنشینم با بچه‌های جلسه حرف بزنم؟ نوچ، نمی‌توانم!

    هعی، چه قدر حرف زدم. 

    Take my apology, I'm sorry for the honesty, byt I had to get this off my chest.

    اصلا نمی‌دانم چرا این را گفتم، یک لحظه حس کردم جایش است. 

    به هر حال، خداحافظ. 

    منتظر نامه‌ات هستم، منتظر نامه‌ام باش. 

    دوستدارت

    سولویگ

  • ۶ عجب!
  • ۹ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • پنجشنبه ۹ خرداد ۹۸