سلام هیک عزیزم

حالت چه طور است؟

من؟ خوبم. واکسنم را زده ام و دستم کمی درد می کند، اما به جز آن خوب خوبم.

خب، می دانی، نوشتن این نامه حس خیلی خیلی عجیبی دارد. خودت می دانی چرا. شاید هم نمی دانی. به هر حال، حس عجیبی ست.

داشتم به این فکر می کردم که چرا بلد نیستم عین آدم با آدم ها صحبت کنم. نگاهی به رفتار خودم کردم. اول بگویم که، ترجیح می دهم با مردم تلفنی حرف بزنم تا اینکه رو در رو، و چت کردن را همیشه ی خدا به تلفنی حرف زدن ترجیح می دهم. اصلا به جز یکی دو نفر از دوستان با هیچ کس نمی توانم تلفنی صحبت کنم. هیچ دلیل خاصی هم ندارم که چرا فقط با همین تعداد محدود می توانم. شاید باورت نشود، ولی با کارلا در این نه سال سرجمع نیم ساعت هم تلفنی حرف نزده ام، اما در هفته ی اخیر چهل دقیقه با کوردیلیا تلفنی صحبت کرده ام. نمی دانم چرا. از چت گذشته، نوشتن متنی که بدانم طرف بعدا قرار است بخواند حتی برایم راحت تر است. حتی فکر ک کردم دیدم در مکالمات رو در رو، ترجیح می دهم به چشمان یا صورت طرف مقابل نگاه نکنم. دوست دارم به طرف دیگری نگاه کنم و حرفم را بزنم، یا به حرف دیگران گوش بدهم. همین کار را هم می کردم، تا چند سال پیش که سر همین قضیه با دخترعمه دعوایم شد و فهمیدم بعضی ها واقعا بهشان بر می خورد.

بله، اینها را گفتم که بدانی چرا دارم این را می نویسم.

راستش الان دو هفته است که می خواهم برایت بنویسم، اما تا صفحه را باز می کنم یک سری خاطره و تصویر محو جلوی چشمم را می گیرد و... نمی دانم، یکهو همه چیزهایی که می خواستم بگویم از ذهنم پاک می شود. علی الحساب، یک سری از همان پرت و پلاها را برایت می نوسم.

یادت است آن روز که دیدمت؟ اولین بار نبود که می دیدمت. اما اولین بار بود که این مدلی می دیدمت. ازم توضیح نخواه، من بلد نیستم. هرچه قدر هم آدم رمانتیکی باشم و عاشق عاشقانه ها، خودم از کوزه شکسته آب می خورم. 

بله، از صبح منتظرت بودم. آن کارلای ورپریده هم بود. البته او تو را ندیده بود و هی می رفت و می آمد و می پرسید: نیومد؟ کو؟ اونه؟

فک کنم حول و حوش ظهر بود که آمدی، یادت است؟ من دیدم که آمدی تو، اما خجالت کشیدم که همان اول بیایم و سلام کنم. یکهو مثلا تصادفی بهت رسیدم و گفتم سلام! یک چیزی بگویم هیک؟ صورتت را وقتی گفتی سلللااام!! هرگز یادم نمی رود.

ظهرش هم که با یک نفر دیگر آمدی و گفتی:  ما می خوایم بریم نماز، شما هم میاید؟ را یادم نمی رود.

تا خود عصر، چشمم هرچند دقیقه دنبالت می گشت و همین که می دیدمت، سرم را می انداختم پایین و دوباره ده دقیقه بعد، روز از نو روزی از نو. 

وقتی داشتی با یک نفر حرف می زدی و داشتم زیرچشمی نگاهت می کردم، کارلا نگاهم کرد و گفت: می خوام برم باهاش حرف بزنم. سرم را مشغول کردم و گفتم: می خوای چی بگی حالا؟ خیلی راحت گفت: می خوام برم بگم سولویگ دوست داره. چپ چپ نگاهش کردم و خندیدم. اما می دانی، توی دلم گفتم که ای کاش این کار را می کردی کارلا. 

حتی می دانی هیک؟ تا همین چند وقت پیش داشتم به این فکر می کردم که ای کاش شماره یکی از دوستان یا آشناهایت را داشتم و از طریق آنها به یک جوابی می رسیدم. خل شده بودم. خودم را با کارلا اشتباه گرفته بودم، انگار نه انگار که من همانی ام که نمی تواند با غریبه ها و حتی آشناها پشت تلفن حرف بزند! بعد عقلم می آمد سر جایش و می گفتم اولا که تو نمی توانستی این کار را بکنی و دوما، شاید خودش خوشش نمی آمد.

یادت است که آمدی و آبشار یخ را دادی دستم و گفتی: خانم سولویگ، سولویگ؟ و همان موقع توی دلم گفتم ممنون هیک، اما زبانم فقط گفت ممنون.

ساعت پنج شش بود که می خواستم بروم خانه. آن پیکسل اسکلتی را دادی بهم، و من گفتم این یکی سوزنش کنده شده، من جای شما بودم برش نمی داشتم و تو گفتی پس همین که سوزنش جدا شده را بر می دارم.

این را به هیچ کس نگفتم. به خودت هم هرگز مستقیم نخواهم گفت، هرچند که شاید چیز خاصی به نظر نیاید. ولی همه آن یک ساعتی که توی ماشین بودم، دستم توی جیبم بود و اسکلت را محکم توی مشتم گرفته بودم و لبخند می زدم.

خیلی حرف زدم، سرت را درد آوردم.

باز هم برایت می نویسم، فعلا.

دوستدارت

سولویگ