سلام هیک عزیزم. 

حالت چه طور است؟

از آخرین نامه‌ای که برایت نوشتم، دقیقا یک ماه می‌گذرد. زیاد است نه؟ یادم نمی‌آید تا به حال این همه بین نامه‌ها فاصله افتاده باشد.

مقصر تو نیستی هیک، تقصیر من است. این زمان را احتیاج داشتم که با خودم و احساسم کنار بیایم. هیک، من هنوز نمی‌توانم حسم به تو را نام‌گذاری کنم. واقعا نمی‌توانم. 

حتی چند روزی دیگر نمی‌خواستم برایت بنویسم. می‌خواستم فراموشت کنم. اما نتوانستم.

فکر کردم، با خودم گفتم صبر می‌کنم. من که یک سال صبر کرده‌ام، یک سال دیگر، دو سال دیگر هم رویش. آن قدر صبر می‌کنم که یا از حس خودم مطمئن شوم، یا از تو. اگر این هم گذشت و هنوز دوستت داشتم، اگر هنوز نفهمیده بودم که تو به من بی‌علاقه‌ای، می‌آیم و بهت می‌گویم هیک، باور کن می‌آیم. اما اول باید مطمئن شوم، بیشتر از خودم.

دوری می‌گفت باید بهت بگویم. می‌گفت شاید فرصت از دستم برود و تا ابد هم برنگردد، اما وقتی فکر کردم دیدم نمی‌توانم. وقتی این حس لعنتی هنوز اسم ندارد، بیایم چه بگویم، هوم؟

با کارلا هنوز حرف نزده‌ام، باید نظر او را هم بپرسم. 

کاش اینژ در دسترس بود تا نظر او را هم می‌پرسیدم. 

آن شب که شب قدر بود و رفته بودیم جلسه، دوست بابا آمد و گفت سولویگ، بیا بریم پایین، کارت دارم. رفتیم.نشستیم توی لابی ساختمانشان. گفت که تو الان در سن حساسی هستی و ممکن است دغدغه‌هایی داشته باشی که نتوانی درموردشان با پدر و مادرت صحبت کنی، و آن موقع اگر خواستی حرف بزنی، من هستم، بقیه خانم‌ها و آقایان جلسه هستند که باهاشان صحبت کنی. در ادامه گفت که ممکن است اصلا همین یکی دو سال پسری پیدا شود به تو ابراز علاقه کند، شاید هم تا الان این اتفاق افتاده باشد، بالاخره آدم بی‌مغز آن بیرون زیاد است! (به جان خودم همین را گفت) بله، خلاصه گفت که در همچین موقعیتی، بیا با ما مشورت کن، نه با دوستان همسن و سالت که تجربه‌شان در حد خودت است.

فکر می‌کنم خودش هم می‌دانست که ممکن نیست. تا الان که یک سال گذشته، فقط با چهار نفرتوانسته‌ام درموردت صحبت کنم، آن هم با هزار تا بالا و پایین که بکنم یا نکنم. حتی به عین هم نتوانستم بگویم، آن وقت بروم بنشینم با بچه‌های جلسه حرف بزنم؟ نوچ، نمی‌توانم!

هعی، چه قدر حرف زدم. 

Take my apology, I'm sorry for the honesty, byt I had to get this off my chest.

اصلا نمی‌دانم چرا این را گفتم، یک لحظه حس کردم جایش است. 

به هر حال، خداحافظ. 

منتظر نامه‌ات هستم، منتظر نامه‌ام باش. 

دوستدارت

سولویگ