سلام هیک عزیزم

چه طوری، خوبی؟

هیک، می‌دانی، داشتم فکر می‌کردم. 

می‌بینی که این همه زنجموره می‌کنم که چرا نیستی و از این حرف‌ها؟ به این فکر کردم که ته ته ته ته دلم، نمی‌خواهم ببینمت. من عاشق توی مجازی شده‌ام، همینی که الان هستی. می‌ترسم هیکم، می‌ترسم ببینمت و تمام تصوراتم را نابود کنی هیک. می‌ترسم آنی نباشی که بودی.

نمی‌خواهم پیدایم کنی، حتی نمی‌خواهم هرگز بفهمی که این قدر دوستت دارم (می‌بینی؟ حتی اینجا جمله‌ام را سانسور می‌کنم و بقیه‌ی حرفم را می‌خورم، مبادا بویی از حسم ببری). می‌ترسم بگویی خب به من چه؟ حست را بگذار در کوزه و آبش را بخور! می‌بینی؟ می‌ترسم همین قدر عوضی باشی. نکند باشی هیک؟ نیستی. این یکی را مطمئنم. فوق فوقش مودبانه عذرخواهی می‌کنی و می‌گویی من به شما علاقه‌ای ندارم، پوزش، متاسفم.

کامنت‌ها باز بود هیک، به خاطر تو. 

منتظرت بودم، نیامدی، بستمشان. 

می‌دانم دیگر، حالا می‌آیی و می‌روی، بی‌سروصدا، بدون این که من بفهمم. می‌شناسم خودم را و شانس قشنگم را، می‌دانم.

ههععی، ذهنت را درگیر حرف‌های من نکن، اصلا بی‌خیال. 

بروم شام را درست کنم. 

دیوانه‌ات

سولویگ