سلام هیک عزیزم

حالت خوب است؟ 

من هم خوبم، شکر خدا.

می‌دانی هیک، داشتم فکر می‌کردم که دیدم خیلی دلم می‌خواهد این نامه را برایت بنویسم. 

می‌دانی هیک جان، داشتم به این فکر می‌کردم که نکند تو اصلا به من فکر نکنی؟ حالا فکر نکنی من شب تا صبح و صبح تا شب کاری ندارم به جز اندیشه‌ی یار ناپیدا، خیر، سرم شلوغ است و اینها، اما واقعا می‌گویم، گاهی که به این فکر می‌رسم که نکند تو اصلا لحظه‌ای را صرف من نمی‌کنی، قلبم می‌لرزد و سعی می‌کنم آن فکر لعنتی را به دورترین نقطه مغزم سر بدهم. 

راستش را بگو هیک، فکر می‌کنی به من؟ می‌دانی که هستم و به تو فکر می‌کنم؟ اصلا می‌دانی، ولش کن. جواب این سوالم را هم نده. مثل آن همه نامه‌ی دیگری که بی‌جواب گذاشتی. بگذار همین‌طور ادامه بدهم. به درک که قلبم می‌لرزد. به درک که تو برایت مهم نیست. اصلا همه‌اش به درک هیک، اجازه بده با افکار و رویاهای خودم خوش باشم. بگذار هنوز هم گوشه ذهنم، بگویم که آری سولویگک خوش‌خیال، او هم به تو فکر می‌کند، مطمئن باش. 

زندگی همین است دیگر هیک عزیزم، ما به امید زنده‌ایم، مگر نه؟ 

پس نیا، جوابم را نده، امیدم را نکش. 

زنده باشی هیک، هم خودت و هم امیدهایت، حتی اگر به سولویگ فکر نمی‌کنی. 

فعلا

امیدوارت

سولویگ