سلام هیک جان.

هیک؟

می شود برایم یک زاغچه جدید بفرستی؟

مونین دوباره پرواز کرده و رفته توی جنگل، میان درختان.

خیلی ازش بعید است، این طور فکر نمی کنی؟ امیدوارم دوباره برگردد.

ولی تو علی الحساب یکی دیگر بفرست برایم. اسم این یکی را می گذارم هوگین. اصلا این بار مثل چشمانم ازش مراقبت می کنم، فقط تو را خدا یک کاری بکن. خودت هم نیامدی، نیامدی هیک، به درک، چه کار کنم؟ چه کار می توانم بکنم؟ ولی هوگین را بفرست. خدا را خوش نمی آید هیک، باور کن خدا را خوش نمی آید که نه خودت بیایی و نه نام و نشانت.

دیروز نشستم دوباره آبشار یخ را خواندم. قرار بود حالم را بهتر کند هیک، اما نکرد. به جایش نشستم و آن قدر گریه کردم که چشمه اشکم خشک شد و هنوز هم بغض داشتم.

می دانی هیک؟ من از یک چیز بدنم راضی نیستم. وقتی گریه می کنم، چشم هایم نه قرمز می شوند و نه پف می کنند، اصلا هیچ تغییری نمی کنم. گاهی اوقات خوب است ها، اما گاهی مثل دیشب، دلم می خواهد یکی بغلم کند و بگوید: چرا داشتی گریه می کردی؟ ام کسی نمی فهمد و من هم از دستشان عصبانی می شوم. حق دارم هیک، ندارم؟ لااقل تو یکی حق را به من بده.

راستی هیک،تو می دانی چه طور وقتی توی این فیلم ها گریه می کنند، سریع تمام ریمل و خط چشمشان می ریزد زیر چشمشان؟ من دیروز هرچی خط چشم و ریمل داشتیم زدم به چشمم، بلکه یک بار ببینم قیافه ام چه جوری می شود اگر زیر چشمم آن مدلی سیاه شود، اما دریغ، همه سفت نشستند سر جایشان و تکان نخوردند. از خدا که پنهان نیست، از تو چه پنهان، شبیه دیو هفت سر شده بودم با آن چشمان سیاه.

ههععیی، پس منتظر هوگین جان هستم، فعلا بروم.


منتظرت

سولویگ


پ.ن. بفرستی اش ها!!


پ.ن.دو. یادم رفته بود امروز ساعت یک امتحان املا و انشا دارم، فکر می کردم دو و نیم است به روال این سه هفته گذشته. ساعت یک و ربع که داشتم خوش خوشان ناهار می خوردم و "انت من اند ده وسپ" می دیدم، یادم افتاد و با مامان تا مدرسه دویدیم، چون مامان حدس می زد که شاید راهم ندهند. شانس آوردم که امتحان هنوز شروع نشده بود.


پ.ن.سه. امروز بدترین انشای زندگی ام را نوشتم هیک، از این متن های شاعرانه آبکی پر از کلمات قلنبه سلنبه. مرگ بر انشای مدرسه! (بگو بیش باد!)