سلام هیک عزیزم
حالت چه طور است؟
می خواستم از حال این روزهایم برایت بنویسم.
این که هر روز هول و هوش ساعت یازده و نیم، عزا می گیرم که باید دوباره بروم مدرسه.
این که چه قدر گاهی سخت می گذرد و بغض خشمناک توی گلویم می خواهد اشک شود و من نمی گذارم.
این که گاهی احساس می کنم چه قدر زندگی توی همچین محیطی برایم سخت است. 
نمی دانم تو درک می کنی یا نه، اما اراجیفی که همه بی مهابا به زبان می آورند، بدجوری آزارم می دهد و همه ش می ترسم که نکند یک روز آماج حمله هایشان قرار بگیرم.
این که حس می کنم بعضی از این معلم های نفهم را همین جوری محض خنده و یا حتی برای توی شیشه کردن خون دانش آموزان، ول داده اند وسط مدرسه ها و منتظر مرگ تدریجی آنها هستند.
آری هیک جان، خیلی هم روی این نامه ای که می خواستم بنویسم فکر کرده بودم، اما حالا یادم نیست چه می خواستم بگویم. تو همین ها را داشته باش.
می دانی هیک، آن روز یکی از بچه ها دنبال کتاب بود و من هم "دلقک" عزیزم را دادم که بخواند. دقیقا چهار دقیقه بعد، مثل چی از کاری که کردم پشیمان شدم، چون دیدم که همین همکلاسی گرامی، شخصیت اصلی کتاب را به باد فحش گرفته، آن هم چه فحش های رکیکی. خیلی ناراحت شدم. ناراحت و عصبانی. اصلا آتش گرفتم. آخر می دانی، آن شخصیت ها خانواده من هستند. کسی حق ندارد به آن ها توهین کند. حتی، من حق دارم به شخصیت های منفی کتاب هایم فحش بدهم، اما کسی که معتقد است هما پوراصفهانی تنها نویسنده ایرانی است که کارهایش ارزش خواندن دارند (وامصیبتا عزیزم، وامصیبتا!!) و درکش از ادبیات در همین حد است، حق ندارد به هیچ کدام از آدم ها و یا حتی حیوانات و گیاهان توی کتاب های من، بگوید بالای چشمشان ابروست، حتی آنهایی که خودم معتقدم پست ترین چیزهایی اند که خداوند خلق کرده. دیگر چه برسد به "دلقک" که همه شخصیت هایش را از ته دل دوست دارم. 
بله هیک جان، می بینی؟ می بینی با چه آدم هایی شده ایم هشتاد میلیون؟ می بینی با چه آدم هایی شده ایم سی نفر؟
فکر کنم فقط تویی که غرغرهای من را جدی می گیری هیک. تو هم که خبر مرگت ناپیدایی. اه! تف به این زندگی، تف!
بروم به زندگی ام برسم بابا، نشسته ام اینجا و دارم برای کسی که نیست، نامه می نویسم. خلم دیگر، خل!
فعلا.
عصبانی ات
سولویگ