سلااام بر هیک جان جانان!
چه خبرها؟
بدون ما خوش می گذرانی؟
می دانی چه شد که یادت افتادم؟ این پسرها را دیده ای که جلوی دبیرستان دخترانه جمع می شوند؟ هر وقت می بینمشان یاد تو می افتم. البته بهت بر نخوردها یک وقت. البته یاد یک چیز دیگر هم می افتم. یاد آهنگ «داری به چی فکر می کنی» جعفر. برو گوش بده، می فهمی چه می گویم. راستش هیک جان، از خدا که پنهان نیست، از تو چه پنهان، فازشان را درک نمی کنم. آخر برادر من، اگر می خواهی (از این اصطلاحی که قرار است بگویم متنفرم اما جایگزینی برایش نیافتم) مخ بزنی هم عین یک انسان عاقل و بالغ، برو جلو! اگر هم عاقل و بالغ نیستی که بیخود می کنی دختر مردم را آزار بدهی! این چه کاری ست آخر؟
می دانی هیککم (هیک کوچکم)، در همین اثنا بود که فکری به ذهنم رسید. ببین، مثلا فکر کن تو مرا جایی ببینی، چون من را خیلی راحت می توانی تشخیص بدهی. اصولا همه یک توصیف از من دارند: اون دختر ریزه میزه حزب اللهیه، که صورتش پر جوشه:-|. البته یک عده هم لطف دارند و می گویند مژه های خوشگلی دارد. اجازه بده بگویم که من حزب اللهی هم نیستم، اما گاهی صرف روسری داشتن، حزب اللهی بودن محسوب می شود.آن وقت اگر من یک وقتی تو را دیدم چه طور بشناسمت؟ خب ممکن نیست دیگر!
هععی، دیشب کمی ذهنم درگیر این موضوع شد اما بعد گفتم برو بابا، این اگر می خواست شناخته شود که به حرکتش در سایه ها ادامه نمی داد!بی خیال، اگر قرار باشد پیدا شوی خب پیدا می شوی دیگر! مرسی، اَه!
خب دیگر، کاری نداری؟
من بروم سفره را جمع کنم.
پس فعلا.
دوستدارت
سولویگ