سلام هیک عزیزم.
امیدوارم حالت خوب باشد.
اگر بخواهی از حال من بدانی هم، بد نیستم، به هر حال می گذرد. اگر هم نمی خواهی بدانی که خب چه کار کنم؟ من که نمی توانم تعیین کنم که تو چه بخواهی و چه نخواهی!
این اولین نامه ای است که برایت می نویسم.
قرار بود در مورد دسته عاشورا و مراسم شام غریبان روستا باشد. راستش اولش فکر کردم کمی مسخره است که برای یک برسرکر از مراسم عاشورا بگویم، اما بعد دیدم که هیچ چیز در این دنیا عجیب نیست. مثلا، آیا عادی ست که یک شاهدخت ایرلندی در این مراسم شرکت کند؟ نه، گفتم که، هیچ چیزی عجیب نیست هیک عزیز من.
رشته کلام از دستم رفت... کجا بودم؟ آهان، قرار بود در مورد مراسم باشد. اما می دانی چه شد؟ دیروز مادر جون زنگ زد. گفت آب نیست. کم نیست ها، کلا "نیست"!
ما هم گفتیم برویم وسط بیابان که چه بشود؟ نشستیم سر جایمان و من هم تک و تنها، هرجا که مامان رفت، مثل جوجه اردک دنبالش رفتم.
هیک عزیزم، آن شعر معروف را شنیده ای؟ همان که می گوید: سه درد آمد به جانم، هر سه یک بار...؟ شده مصداق حال ما. گرانی و بی آبی و فلان و فلان و فلان.
اصلا به من چه؟ من چه کاره ام؟ بی خیال!
نمی دانی امروز در مراسم چه بدبختی ای کشیدم! نه تنها سالن حسینیه امام پر بود، دو سه کوچه اطراف هم گوش تا گوش آدم نشسته بود. نشستیم توی آفتاب. آن قدر هم بد نبود، اما راستش نماز جماعتی که خواندیم از نمازی که امام در عاشورا خواند فقط تیر و ترکشش را کم داشت. جا فوق العاده تنگ بود. موقع سجده، پای نفر جلویی توی حلقم بود و زانوی فائزه داشت به شقیقه ام فشار می آورد. از آن طرف صدای پسر بچه کناری روی مخم بود که مثل طوطی چیزهایی راجع به "نیامدن به این مکان مضخرف در سال آینده"، "خوابیدن زیر کولر گازی" و "نکشیدن این عذاب الیم" را زمزمه می کرد.
ای وای، من آدم نمی شوم نه؟ سرت را درد آوردم. ببخشید که اولین نامه ام این قدر مسخره و دردناک بود.
باز هم برایت می نویسم.
فعلا.
دوستدارت،
سولویگ