نمی دونم یادتونه یا نه، که یه مدت دنبال آدرس می گشتم. یه آدرس از کسی که نشناستم. می خواستم با یکی حرف بزنم اما حقیقتا خودم هم نمی دونستم چی می خوام بگم. اون آدرس پیدا نشد.
حالا، من تصمیم گرفتم که خودم برای یه نفر بنویسم. همین جا. خودم هم نمی دونم اونی که می خوام براش بنویسم کیه، اما شاید اون یه جوری من رو پیدا کنه، خدا رو چه دیدی؟
وقتی داشتم به این فکر می کردم که این (به قول آقای حسن زاده) غریب آشنا رو چه جوری خطاب کنم، اولین اسمی که به ذهنم اومد بابا لنگ دراز بود. اما بعد فکر کردم و دیدم نمی شه. گفتم: سولویگ، تو حق نداری مخاطب نامه های یکی دیگه رو بدزدی. تو جودی نیستی. تو سولویگی.
بعد فکر کردم که اگه جودی برای بابا لنگ دراز می نویسه، سارا برای دایی ش، و نینا برای آقای ماهی، سولویگ هم می تونه برای یه کسی که مخصوص خودشه نامه بنویسه.
حالا اون یه نفر کی می تونست باشه؟ هرالد؟ نه، اون خیلی بچه ست. آسا؟ حرفشم نزن! حتی اگه ازش دل چرکین نبودم، نمی دونستم کجا می شه پیداش کرد.
رائودی؟ شاید... اما نه.
همین جا بود که تصمیمم رو گرفتم.
از این به بعد، هیک عزیز، تو مخاطب نامه های منی.
خودت می دونی من چه قدر دنبال آدرست گشتم، اما پیدات نکردم. از این جا به بعدش با توئه، ببینم می تونی پیدام کنی یا نه.
ارادتمند، 
سولویگ.