تماشاگر

خاطرات نود و هشت درصد واقعی یک کرم کتاب تمام وقت

۱۷ مطلب با موضوع «حال من» ثبت شده است

هرکس به یک شکل مصرف گراست

بار دیگر

من دختری و تو کتابی

من مادر و پدر و خواهری دارم

که دوست دارند من کتابخوان باشم

اما من

فیلم را به آن ترجیح می دهم*


حالا بیا صداهه، بیا بشین کنارم.

قرار نیست باهم دعوا کنیم، باشه؟

قرار نیست بهم بگی که موفق نمی شم. بذار اگر موفق نشدم، میام سراغ خودت. می دونی که میام، مثل همه وقتایی که اومدم تا سرم داد بکشی و آب دهنت بپاشه رو صورتم و آخرش هلو یا نارگیلت رو پرت کنی اون ور و بغلم کنی، با این که ازت بغل نخواسته م. بذار فعلا با هندونه هایی که زیربغلمه خوش باشم، باشه؟

بیا صداهه، بیا بشین اینجا. بیا تماشام کن که جزوه هام رو می نویسم و کارام رو با نیکو هماهنگ می کنم.

بیا، نمیای؟ نمیای بشینی کنارم تا باهم از پنجره نداشته مون بیرون رو تماشا کنیم و منتظر پستچی بمونیم؟ سرزنشم نکن صداهه، می دونم. می دونم اون همه کتاب نخونده ی چاپی و الکترونیک تلنبارشده دارم. بذار به رسیدن این جدیدا فکر کنم و دلم رو بهشون خوش کنم. بذار گلودردی که نه کروناست و نه سرماخوردگی رو یه جوری آروم کنم. بیا دیگه صداهه. ببین، من این همه بالش نامرئی روی طاقچه ندیدنی پنجره نداشته مون چیده م، فقط واسه ما! قشنگ نیست صداهه؟ می بینی چه قدر نرمن؟ جون می دن کتابام که رسید، بشینم رو همینا و ژاکت نارنجی مو به خودم بپیچونم و جورابام رو بکشم بالا و فراموش کنم که دنیایی وجود داره.

هرکسی یه زمانایی لازم داره همین جوری خودش رو ول کنه و دنیا رو فراموش کنه. تنهای تنها بشینه و ببینه که چه اتفاقی می افته اگر هیچ اتفاقی نیفته.

تو هم می خوای کنار من تنهای تنها بشینی صداهه؟ از اون تنهاییای ناراحت نیست، فکر نکنم باشه. میای؟

قرار بود سرزنشم نکنی صداهه. هرکس یه جوری مصرف گراست.

خوب گوش بده، این صدای موتور پستچی نیست؟

اصلا قراره با موتور بیاد یا ماشین؟

شبیه صدای پستچیه.


*شعر از: خواهرم

  • ۲۴ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۹ مهر ۹۹

    نامه بیست‌وسوم

    سلام هیک عزیزم. 

    نمی‌خواهم حالت را بپرسم. نمی‌خواهم آرزو کنم ای‌کاش خوب باشی، با این‌که در صدر لیست تمام آرزوهایم  است. 

    هیک عزیزم، این اولین نامه‌ای است که برای تو می‌نویسم، اما در واقع برای خودم می‌نویسم. می‌دانم که معنی ندارد، اما در عین حال خیلی معنی دارد. 

    راستش دلم برای دنبال‌کننده‌هایم می‌سوزد. خیلی می‌سوزد. بندگان خدا. لابد هر وقت ستاره‌ام روشن می‌شود، چشم‌هایشان را می‌گردانند و فکر می‌کنند "ای بابا! باز هم این دختره‌ی سبُک و لوس آمده ناله کند!" دلم برایشان می‌سوزد، اما دیگر نمی‌دانم به چه زبانی حالی‌شان کنم که اگر ازم خسته شده‌اند، یافتن دکمه قطع دنبال کار خیلی خیلی ساده‌ای است. 

    یادت است گفتم که چه‌قدر حس خانه بودن آدم‌ها را می‌فهمم؟ دروغ نگفتم.

    می‌خواستم بگویم که حس می‌کنم اهل فلسطین اشغالی هستم، که حس می‌کنم خانه‌ام اشغال شده... اما خانه‌ام اشغال نشده. 

    بیشتر حس اهالی اتحاد جماهیر شوروی را دارم. خانه من، شوروی. هست، اما نیست. هست، هست، اما نیست. 

    این اواخر یکی از قشنگ‌ترین آهنگ‌های زندگی‌ام را شنیده‌ام، "روح‌های زیبا". Beautiful ghosts. با همان خط اولش هم دلم را برد،

    Follow me home, if you dare to

    I wouldn't know, where to lead you

    تا خانه دنبالم بیا، اگر جرئتش را داری

    چون نمی دانم به کجا راهنمایی ات کنم

    (خونه ای ندارم و نمی شناسم که بخوام به اونجا ببرمت)

    همین‌قدر ساده‌، همین‌قدر من.

    برای دوری که فرستادمش، استیکر شامپانزه‌ای زیر باران برایم فرستاد و من با خنده پرسیدم که این یعنی چه و او توضیح داد که برداشت آدم‌ها ازش متنوع است، اما منظور او این بوده که احساساتی شده و می‌خواهد برود زیر باران گریه کند. 

    فکر کنم بخشی از مشکلم را متوجه شدم.

    دیگر نمی توانم از مشکلات خودم ناراحت شوم. 

    می توانم ساعت‌ها، و بارها برای مشکلات شخصیت‌های فیلم‌ها و کتاب‌ها گریه کنم. می توانم پست‌های دوستان یا حتی نه‌چندان‌دوستان بیان را بخوانم و از ناراحتی‌شان ناراحت شوم و آرزو کنم ای‌کاش کاری از دستم برمی‌آمد. می‌توانم اخبار یا مستند تاریخی ببینم و از این‌همه درد و رنج، قلبم فشرده شود. اما پای خودم که وسط باشد...

    هیچ.

    خوب نیستم. دلم می‌خواهد خوب باشم، اما نیستم. راستش حتی مطمئن نیستم که دلم چه می‌خواهد.

    اما هیچ‌کس نمی‌تواند بفهمد که خوب نیستم، چون نمی‌توانم برای خودم گریه کنم. چون رفتارم مثل همیشه است، مثل همیشه کتاب می‌خوانم، مثل همیشه با بقیه بگوبخند دارم و مثل همیشه از زمین و زمان شاکی‌ام. یک چیزی آن تو، آن ته وجودم درست نیست، اما نمی‌توانم ابرازش کنم، نه حتی در راه رفتن‌های شبانه‌ام و برای خود خودم. چرا‌، می‌توانم کتاب بخوانم و در کتاب‌ها ذره‌های خودم را ببینم و اشک بریزم. می‌توانم کلمه عینک را تار ببینم. اما این فرق دارد. نمی‌توانم توضیح بدهم، اما فرق دارد. 

    گفتم "عشق توی دلم را چه کنم؟". گفت "بعضی دوست‌داشتن‌ها را نباید کاری کنی. باید بگذاری همان‌طور بماند تا تکلیف خودش را مشخص کند".

    پس کاری برایش نمی‌کنم. بگذار همین‌طور بماند و ریشه بدواند و ریشه‌های اضافه‌اش را بخشکاند تا ببینم چه کار می‌کند.

    من که گفته بودم، نگفته بودم؟ من که گفته بودم که از همان آغاز نگاهم به سرانجام است. که من پریشب داشتم دیشب را می‌دیدم، و دیشب امروز صبح را، و الان دارم ماه بعد را می‌بینم و سال بعد را و دو سال بعد را. نه می‌توانم بگویم تصاویری که می‌بینم زیبا و لذت‌بخشند و نه می‌توانم خلافش را بگویم. تمام شد، ترجیح می‌دهم دیگر درمورد هیچ‌چیز نظری نداشته باشم. راستش حس قایقران همان قایق کوچک فکستنی را دارم که وسط اقیانوس منجمد شمالی گیر کرده و هر طرف که نگاه می‌کند، فقط آب می‌بیند و آب و آب. شاید هم یخ. قرار نیست وحشت کنم و خودم را به آب و آتش بزنم تا راه خانه را پیدا کنم، حداقل نه فعلا. فعلا، تا وقتی هنوز آذوقه دارم، می خواهم دراز بکشم و از صدای سکوت و از رنگ‌های شب لذت ببرم. می‌خواهم شفق‌ها را در آغوش بگیرم و با صدای تنهایی عظیمم اشک بریزم. اصلا خدا را چه دیدی؟ شاید یک کشتی نجات از دوردست رسید. شاید هم یک حیوان درنده، یا یک کوه یخ. اقیانوس منجمد شمالی کوسه هم دارد؟

    مامان همیشه می‌گوید "تو و بابات عین همید. هیچ‌کدوم سر سالم به گور نمی‌برید." 

    راست می‌گوید. روزی هزار بار صدای فریاد ما از این طرف و آن طرف خانه شنیده می‌شود. انگار هنوز ابعاد بدنمان دستمان نیست. پهلویم هر بار به گوشه اپن می‌خورد و می‌دانم که اگر عکس رادیولوژی ازش بگیرم، پر از ترک‌های ریز و درشت است. تصادفی شانه‌ام را به چارچوب در می‌کوبم و سرم را به پایین مبل که قدر یک گردو باد کند. ماهی چند بار دستم را لای کشو می‌گذارم، مدام می‌خورم زمین. مچ پایم زود و به راحتی پیچ می‌خورد، انگار که هرز است. انگار اصلا اینجا نیستم و از همان بچگی هم همین‌طور بودم.

    ولی گاهی آرزو می‌کنم ای کاش به جای این همه ضرب‌دیدگی، مثل بچگی‌هایم کمی هم کبودی روی بدنم می‌دیدم. کاش فقط کمی زخمی می‌شدم تا ذره‌ای خون ببینم و دلم آرام شود. شاید هم آن‌قدرها چیز بدی نباشد. هنوز از وجود کوسه‌ها در اقیانوس منجمد شمالی مطمئن نیستم، اما خوب می‌دانم که بوی خون چه‌طور جذبشان می‌کند. شاید هنوز برای خورده شدن زود است. نمی‌خواهم بگویم که منتظر خورده شدن هستم، اما نمی‌توانم انکار کنم که اگر کوسه را دیدم، قرار نیست ازش فرار کنم. دستی تکان می‌دهم و می‌گویم "فکر می‌کردم بیای. می‌شه اول سرم رو بخوری؟ یا کُلَم رو یهویی؟ نمی‌تونم زجرکش بشم".

    می‌دانی جانم، زمانی بود که در و دیوار وبلاگم حرف می‌زدند. آن قدر رنگ آبی‌اش و عکس‌های آن بالا را دوست داشتم که گاهی بازش می‌کردم و برای چند دقیقه فقط بهش خیره می‌شدم. پدر خودم و نوبادی را درآوردم تا فونتش را عوض کنم و بعد حتی بیشتر از قبل دوستش داشتم.

    اما حالا نگاهش می‌کنم و صداهه می‌گوید "زیادی آبی نیست؟" "یه کم شلوغه" "خیلی رو اعصابه راستش" و من کاری به جز تکان دادن سرم در تاییدش نمی‌کنم. گرچه اهمیت چندانی هم ندارد. نمی دانم کی دوباره به روال قبل و دست کم پانزده پست در ماه برگردم. شاید هم هیچ وقت برنگشتم، شاید هم در آرشیو مهر ماه نودونه پنجاه و هشت تا پست تلنبار شد. شاید هم همین امشب درش را برای همیشه تخته کردم. واقعا کسی چه می‌داند؟ مدت‌هاست که اعتمادم به پیش‌بینی‌ها را از دست داده‌ام، با این‌که این چند وقت تقریبا همه‌چیز همانی شده که فکر می‌کردم.

    دروغ نمی‌گویم تصدقت، بیشتر اوقات حس می‌کنم تمام قضیه المپیاد و روزی سه ساعت و نیم کلاسش از حد توانم خارج است و بدجوری هم خارج است. گاهی حس می‌کنم خودم را توی هچلی انداخته‌ام که راه فراری ندارد. آن لحظه که سر آزمون مرحله اول نشسته بودم و مدادم را روی میز انداختم و وسایلم را جمع کردم که بروم، حتی ذره‌ای حس نمی‌کردم قرار است همان مرحله را هم قبول شوم، چه برسد به رسیدن به دوره تابستان. حالا وقتی می‌بینم که مدیرمان چه طور باهام راه آمده، معلمم چه طور از اداره برایم نامه می‌گیرد و وقتی می‌گویم اطلس لازم دارم، مامان و بابا چه‌طور از همه دوست‌های دور و برشان سراغ می‌گیرند و آخر هم یکی می‌خرند و وقتی می‌بینم دارم کلاس‌های مدرسه‌ام را به خاطرش از دست می‌دهم... آه. نمی‌دانم چه بگویم. یک وقت‌هایی حس می‌کنم دارم تلف می‌شوم و گاهی هم انگار در یک چمنزار می‌دوم، آزاد و رها. انگار با دلی به سپیدی صبح و با امید بهاران می روم به گلستان لاله بچینم.

    نمی‌دانم قرار است چه اتفاقی بیفتد.

    نمی‌دانم قرار است با زندگی‌ام چه کار کنم.

    نمی‌دانم قرار است این سیب چند چرخ بخورد تا برسد به زمین و نمی‌دانم چه‌طور قرار است به زمین برسد.

    یادم نیست توی کدام کتاب این را خواندم*، اما یک جا خواندم که می‌گفت وقتی نمی‌دانی باید چه کار کنی، فقط قدم بعدی‌ات را بردار، هرچند کوچک. do the next right thing. قرار است همین کار را بکنم. قرار است فیلم‌هایی که از کلاس‌ها ضبط کرده‌ام را ببینم و جزوه‌هایم را کامل کنم و بخوانم که این‌همه کلاسی که در این دو هفته قرار نیست شرکت کنم، سر هیچ و پوچ حرام نشوند. آری، من هم مثل همه می‌دانم که مدرسه مزخرف است و چیزهای به دردبخوری به آدم یاد نمی‌دهد و غیره و غیره، اما این را هم می‌دانم که درس‌هایم را دوست دارم و در عین حال اگر زور بالای سرم نباشد هیچ غلطی نمی‌کنم. نیکو یکی از بچه‌های دوره است. دختر خوبی است و قمی هم هست. دیروز که کلاس کنسل شد زنگ زد و برنامه‌ای ریختیم برای این که جزوه‌های عقب‌افتاده را بنویسیم و خلاصه باهم برنامه‌ریزی کنیم و بخوانیم. نمی‌دانم، شاید چیز خوبی از این یکی درآمد.

    نه، قرار نیست شاد و خوشحال و باانگیزه باشم. قرار نیست قهقهه واقعی از روی خوشحالی و بشکن بزنم و everything is awesome جیغ بزنم و به این فکر کنم که دنیا پر از شگفتی و زیبایی است و برای خودم لیست شکرگزاری بنویسم.

    نه، قرار نیست برای خودم برنامه عزت نفس و self love بچینم و به خودم برسم و سعی کنم خودم را دوست داشته باشم، چون نه فایده‌ای در آن می‌بینم و نه ضرورتی. از همه گذشته، علاقه‌ای هم در خودم نمی‌بینم برای تلاش و رسیدن به همچین هدفی. من خودم را نمی‌پذیرم و چندان دوست ندارم، اما این دوست نداشتن و نپذیرفتن را پذیرفته‌ام و همین‌طور راحتم. 

    نه، قرار نیست یک روزه آدم دیگری شوم و شب‌ها زود بخوابم و صبح‌ها زود بیدار شوم و با همه خوب و مهربان باشم و دوستشان داشته باشم. هیچ‌وقت این‌طور نبوده‌ام، و فکر نکنم هیچ‌وقت هم این‌طور بشوم.

    نه، قرار نیست روند زندگی‌ام تغییر کند و نه، قرار نیست همانی باشد که بود. چون نه می‌دانم آنی که بود چه بود و نه می‌دانم آن چیزی که می‌خواهم باشد چیست.

    لب کلام این که، قرار نیست خوب باشم. حداقل نه به این زودی‌ها. شاید روزی در آینده‌ی نزدیک یا دور، اما الان نه می‌توانم و نه می‌خواهم که خوب باشم. مهم نیست که نمی‌توانم ابرازش کنم، مهم نیست که نمی‌توانم برای خودم حلاجی‌اش کنم یا در کلمه‌ها جایش دهم، مهم این است که هست و همین است که هست.

    فعلا همین بودن خالی را هم اگر یاد بگیرم، کافی است. خوب بودن پیشکش.

    راستش حتی نمی‌دانم که آیا قرار است بعد از این، باز هم برایت نامه بنویسم یا نه.

    هیچ چیز را نمی‌دانم. و اگر تصادفا این نامه را دیدی_یا ندیدی_، می‌دانی که راست می‌گویم، که پراستفاده‌ترین واژه دایره لغات من، "نمی‌دانم" است. نمی‌دانم، واقعا هیچ نمی‌دانم.

    گفتم که نمی‌گویم، پس نمی‌گویم که آرزو دارم خوب باشی. 

    تا همیشه سولویگ تو

    سولویگ


    *کتاب نبود. frozen 2 بود. هلن یادم انداخت.

  • ۱۳ عجب!
  • ۱۷ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • سه شنبه ۱ مهر ۹۹

    ددلاین، سگ‌ها و جنازه‌های سوخته

    نشستم جلد اول سیرک عجایب رو خوندم و... واقعا ترسناک نبود! نترسیدم باهاش، حتی یه ذره. یه جاهایی‌ش خیلی حال‌بهم‌زن بود، و خیلی ناراحت شدم وقتی [اسپویلر الرت] همه فکر می‌کردن دارن مرده و براش عزاداری می‌کردن و... ‌‌[پایان اسپویل] اما فقط همین.

    (ب. ن. این کتاب به گفته دوستان توی ژانر وحشت قرار نمی‌گیره گویا، به من اطلاعات غلط داده بوده‌ن. :/

    ولی همچنان نظرم درموردش همونه.) 

    خیلی وقته دیگه با این چیزا نمی‌ترسم. 

    حتی داستانای کوتاه دیگه من رو نمی‌ترسونن، فیلما تو یه لحظه مو به تنم سیخ می‌کنن و دیگه شبا خواب رو از چشمم نمی‌گیرن.

    هنوز هم گاهی تو شب، می‌ترسم به گوشه‌ی آشپزخونه نگاه کنم.

    گاهی اگه از دور نگاهم کنی، با خودت می‌گی دیوونه‌ست که این‌جوری بدو بدو از پله‌های تخت می‌ره بالا و خودشو ول می‌کنه رو تشک؟ احتمالا دیوونه نیست، اما می‌ترسه یه نفر از قبل روی تختش خوابیده باشه و فقط می‌خواد زودتر خودش رو مطمئن کنه که همچین چیزی نیست.

    و خب واقعیت اینه که: من از همه‌چیز می‌ترسم.

    تو تمام مدتی که شهرهای گمشده رو می‌خوندم، خودم رو کنار محیا حس می‌کردم و لبخند می‌زدم و تو ثانیه‌ای لبخندم جمع می‌شد، چون یادم می‌افتاد که من جرئت زندگی اون مدلی رو ندارم. جرئت تنها راه رفتن توی خیابون.

    خیلی وقته تنهایی از محدوده محله خارج نشدم. حتی قبل از ماجرای سگا، به خاطر اون دختره که اواخر سال نهم، جسد سوخته‌ش رو توی یکی از سطل زباله‌های فاز یک پیدا کرده بودن. دوستم می‌گفت شاید الکی باشه، اما نبود.

    فقط خدا می‌دونه که چه‌قدر انقلاب و چهارراه کالج رو دوست دارم، اما حتی فکر تنها بودن اونجا هم تنم رو می‌لرزونه.

    یه مفهوم انتزاعی، یه موجود حقیقی، یه صدای بلند، همه‌شون به راحتی برای ترسوندن من کافی‌ان. 

    آخرش به این فکر می‌کنم که شاید بهتر باشه تا آخر عمر خودم رو توی خونه حبس کنم، چون اون‌طوری لااقل لازم ندارم با هیچ‌کدوم از این کابوس‌های احمقانه‌م روبرو بشم. 

    بعد یادم میاد که خونه هم آن‌چنان امن نیست.

    معرفی می‌کنم، 

    Deadline

    شاید حتی از همه‌شون وحشتناک‌تره. 

    و مسخره‌تر از اون، اینه که تا ایشون حضور نداشته باشن من هیچ کاری رو پیش نمی‌برم. 

    از وقتی فهمیدم تاریخ المپیاد دست‌کم یه ماه افتاده عقب، انگیزه‌م بیست درصد کم شده. 

    هر کاری باید برسه به دقیقه نود و در هول‌هولکی‌ترین حالت ممکن انجام بشه. 

    امتحانی که چهار روز فرجه داره، نیم ساعت مونده به ساعت شروع خونده می‌شه. 

    تکلیفی که یک هفته فرصت داره، توی آخرین ساعات روز هفتم تحویل داده می‌شه.

    به خاطر همین ترس و اضطرابی که تک‌تک ددلاین‌ها، کوچیک یا بزرگ به جونم می‌ریزنه که یه پیام چهار کلمه‌ای کافیه تا بریزم رو زمین: "سولویگ‌جان، چی شد؟"

    و بعد دیگه حتی اهمیتی به انجام دادن اون کار نمی‌دم، فقط می‌شینم یه گوشه و دلشوره می‌گیرم و ناخنام رو می‌جوم.

    یادمه امتحان پایانی علوم پارسالم رو. مامان خونه نبود و من دو ساعت مونده به شروع امتحان از خواب بیدار شدم. تو دو سه روز تعطیلی قبل امتحان حتی از پنج متری کتاب هم رد نشده بودم و تو اون لحظات، من بودم و کتابی که به جز درسای اولش هیچی ازش یادم نبود و یک ساعت و خرده‌ای وقت و چشمایی که از شدت خوابالودگی باز نمی‌موندن. فکر می‌کنید چی کار کردم؟ یه ذره ناخنام رو جویدم تا خون اومدن، یه ذره خوابیدم، و بعد زنگ زدم به مامان و با بغض گفتم "مامان من نمی‌دونم باید چی کار کنم!" و بعدش به پیشنهاد مامان، رفتم تو حیاط که هواش یه کم خنک بود و راه رفتم و چند درس آخر رو مثل روزنامه خوندم و رفتم سر جلسه. درسته که نمره اون امتحان نوزده و هفتادوپنج شد، اما از استرس مردم و زنده شدم. 

    حالا دارم به امتحانای فردا فکر می‌کنم، به دفاعی که نه وویساش رو دانلود کردم و نه عکسای سوالا رو. به جامعه که هفت درسه و اگر یه دور بخونمش تک‌تک مفاهیم و سوالات کلی‌ش دقیق یادم میاد، اما آخرشم چند تا سوال جای‌خالی پیدا می‌شه که حتی صفحه‌ و خطشون رو یادم بیاد، اما این‌که تو جای خالی چه کلمه‌ای قرار می‌گیره، نه. به امتحانای هفته بعد فکر می‌کنم. به اقتصاد که هیچی ازش یادم نیست، به ادبیات که بیشتر از یک ماهه حتی بازش نکرده‌م. 

    مشکل دقیقا همین‌جاست، اینجایی که من هرچه‌قدر هم خودکشی می‌کنم نمی‌تونم مفاهیم ریز به ریز رو حفظ کنم. هرچی بیشتر می‌خونمشون انگار فقط بیشتر ازم فراری می‌شن، عین ماژیک وایت‌بردی که هرچی بیشتر بکشی‌ش رو هم، کم‌رنگ‌تر می‌شه. و همه‌ش دارم به کنکور فکر می‌کنم و هرچی زمان می‌گذره بیشتر می‌ترسم. اول سال می‌گفتم یا علامه یا بهشتی، و الان یه وقتایی یه صدای ضعیفی پس سرم می‌گه "تو با این اوضاع اصلا سال اول جایی قبول می‌شی؟" و همه تلاشم رو می‌کنم تا پسش بزنم. 

    فقط دلم می‌خواد دهم زودتر تموم شه. این آخراش خیلی داره سخت می‌گذره.

    (بیشتر به این فکر می‌کنم که تو از الان کم آوردی، تو این دو سال باقی مونده، تو بقیه سال‌های زندگی‌ت می‌خوای چی کار کنی؟)

  • ۱۳ عجب!
  • ۱۱ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۱۰ ارديبهشت ۹۹

    ?Pick my battles

    Told me: pick my battles and be pickin' 'em wise!

    But I wanna pick 'em all and I don't wanna decide.

    Killing boys_Halsey

    وقتی نگاه می‌کنم به دور و برم و این‌همه چیز جورواجور می‌بینم، گاهی سرگیجه می‌گیرم. 

    این‌همه پروژه نصفه‌نیمه، این‌همه کار ناتموم و این‌همه علاقه‌ی متفاوت.

    نصف بیشترشون به ثمر نمی‌رسن، اما خب، گاهی دنیا با آدم مهربون می‌شه. 

    آره، بالاخره بعد از این‌همه دوندگی، تونستم اون رمز همگام لعنتی رو از معلمم بگیرم و همین که رمز رو فرستاد، بدو بدو رفتم تا نتیجه المپیاد رو چک کنم. 

    و...

    آره!

    قبول شدم! اونم نه یکی، بلکه هردو رو.

    خیلی خوشحالم، زیاد. 

    از همه‌تون ممنونم، از همه شمایی که برام دعا کردید، و راهنمایی‌م کردید. واقعا متشکرم. خوشحالم که ناامیدتون نکردم، چون یکی از ترسام شده بود این‌که چه‌طور به همه کسایی که بهم امید دادن بگم که قبول نشدم. خدا رو شکر اون لحظه نرسید.

    احتمالا جا داره بیشتر بنویسم، اما نمی‌تونم. واقعا دیگه نمی‌تونم. 

    لطفا این رو ببینید و بیاید بهم بگید که واقعا قبول شدم، چون هنوزم منتظرم یه نفر بگه که یه اشتباه پیش اومده. مخصوصا که هیچ نوع اطلاعات دیگه‌ای وجودنداره، فقط یه کلمه. به عین زنگ زدم، چون دوست اون هم شرکت کرده بود. گفتم فلانی قبول شد؟ گفت نه، خودم نتیجه رو براش چک کردم. گفتم چی نوشته بود؟ گفت نوشته بود که پذیرفته نشدید و کارنامه رو گذاشته بود.

    وقتی مال من این نیست، قاعدتا یعنی قبول شدم دیگه، نه؟


  • ۱۳ عجب!
  • ۲۵ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • يكشنبه ۳ فروردين ۹۹

    ساعت تقریبا چهاره

    وقتی تو جمع باشم، بعدش سخت‌تر می‌شه. خندیدنای این‌ مدلی، عادی بودن بعد رو ناممکن‌تر می‌کنه. 
    یادمه اون شب که تولد فافا بود و اصفهان بودیم و بعد از کیک و کادو و همه‌چی، با فافا و دخترعمه رفتیم تو اتاق. لامپو خاموش کرده بودن و آهنگ گذاشته بودن و مسخره‌بازی درمیاوردن و منم می‌خندیدم. نگاهم افتاد به آینه. گوشه چشمام چین نخورده بود. من واقعا و اصلا خوشحال نبودم، اما واقعا داشتم می‌خندیدم. نمی‌دونم چرا crying in the club تو سرم پلی شد و نمی‌دونم چرا فقط بیشتر خندیدم. 
    اون روز رو هم یادمه، روز جشن بیست‌ودوی بهمن مدرسه. با دوری نشستیم ردیف اول و مثل این چیرلیدرای بدجنس تو فیلمای های‌اسکولی درمورد مردم نظر دادیم و یه عالمه خندیدیم. اون‌قدر خندیدیم که نزدیک بود از صندلی بیفتیم پایین. جشن تموم شد، دوری رفت خونه. تا دو کلاس داشتم. رفتم سر کلاس ریاضی. انگار باتریامو درآورده باشن، بی‌حس شده بودم. همین‌جوری بی‌حال این‌ور اون‌ور رو نگاه می‌کردم فقط. اصلا نمی‌دونستم معلم چی داره می‌گه، یا کی داره چی رو پای تخته حل می‌کنه. یهو وسطش نمی‌دونم چی شد که به جرز دیوار، آره به خود خود جرز دیوار اون‌قدر خندیدم که معلم ریاضی‌مون دعوام کرد، کاری که اصلا سابقه نداشت. زنگ که خورد، پاهامو کشیدم و رفتم خونه. 
    ولی می‌دونی، یواش‌یواش دارم یاد می‌گیرم کنترلش کنم. 
    خدایی، کی تعادل رو اختراع کرد؟ خدا خیرش بده. 
    سخته واقعا، اما وقتایی که می‌شه عالیه. اگه عین دیوانه‌ها هارهار نخندم، بعدشم عین دیوانه‌ها زل نمی‌زنم به در و دیوار و عین دیوانه‌ها بی‌حس بی‌حس بی‌حس نمی‌شم. 
    الان چهار ساعتی می‌شه که خاله‌اینا رفتن و من خوبم. 
    خیلی سکوت و سکون این موقع شب رو دوست دارم. همین الان آلبوم سلف‌تایتلد رو تموم کردم. نمی‌دونم چرا قبلا و همراه بقیه آهنگا گوشش نداده بودم. آهنگ اول آلبوم، implicit demand for proof رو که بذاریم کنار که نتونستم باهاش ارتباط بگیرم اصلا، بقیه‌شون محشر بودن. خیلی قشنگ، خیلی دقیق. 
    مثلا همین a car, a torch, a death. اگه بهم بگید که به نظرتون یه آهنگ خیلی قشنگ و فوق‌العاده عاشقانه نیست، بهتون شک می‌کنم. به سلیقه یا هرچیز دیگه نه‌ها، به خود خودتون شک می‌کنم. چه‌طور ممکنه "I'll take the grave, please just send them all my way" از نظر کسی عاشقانه و فداکارانه نباشه؟ یا این نگاه جالب به همراهی خدا... 
    یا trapdoor. خیلی عالی بود. برام فیلم جوکر ٢٠١٩ رو تداعی می‌کرد، دقیقا همون حس و حال رو برام داشت. جوکر خواکین فینیکس، به اندازه جوکر هیث لجر یا جرد لتو دیوونه نبود. انگار فقط خیلی خیلی خیلی غمگین بود، و کل فیلم به نظرم اون غم رو خیلی خوب منتقل می‌کرد. امین می‌گفت کار کثیفیه. می‌گفت نباید کاری بکنن که ما دلمون برای ضدقهرمانا بسوزه. گفتم می‌خواد نشون بده که هیچ‌کس به خودی خود یه هیولا نیست، این جامعه و اطرافیانشن که اون رو به یه هیولا تبدیل می‌کنن. فکر کنم قانع نشد. امین معمولا از موضعش عقب‌نشینی نمی‌کنه. 
    Ms. Believer هم خیلی جالبه. اصلا همین اسمش به تنهایی به نظرم یه اثر هنریه. ایهامش رو حال می‌کنید؟ هم می‌تونید ms. Believer بشنویدش، به معنی دختری که به چیزی باور داره و معتقده؛ و هم می‌تونید missbeliever بشنویدش، به معنی کسی که به چیزی اشتباه باور داره.
    یا march to the sea. می‌دونی، خیلی جالبه این‌که می‌بینی چه‌قدر همه‌‌ی چیزی که بعضیا بهش اصرار می‌کنن درواقع کارتونی و مسخره‌ست. این که همه توی یه صف داریم راه می‌ریم به سمت دریا، دریایی که قراره خوابمون کنه. و وقتی بخوابیم، یادمون می‌ره که اومدیم تو صف چون از وقتی که به دنیا اومدیم، همه بهمون گفتن که تنها راه زندگی کردن زندگی توی صفه. و حتی اگه بعضیامون، اون ته ته دلمون حس کردیم که یه چیزی این وسط اشتباهه، که این نمی‌تونه تنها راهمون باشه، باز هم به هر حال راه بقیه رو ادامه دادیم. مگر این‌که یه لحظه همت کنیم و سرمون رو بلند کنیم، اون‌وقت ممکنه اون نور رو، اون سفینه فضایی رو ببینیم و شده برای مدتی، خودمون رو نجات بدیم و از صف خارج شیم. 
    دیگه بسه، اگه بخوام همه‌شون رو بگم تا صبح طول می‌کشه. می‌دونم که این آلبوم لیاقت یه پست درست و حسابی جداگونه رو داشت، اما نمی‌خوام این پست رو بذارم توی پیش‌نویسا تا ویرایش شه. می‌شناسم خودمو، اگه بخوام ویرایشش کنم تیکه‌پاره می‌شه. همین‌جوری خوبه، الان هم نمی‌خوام همه رو بگم. بذار مزه‌ش نره، منم خسته‌م. نمی‌خوام بخوابم. دیشب خوابای بدی دیدم. اول یه خواب عجیب که هیچی ازش یادم نیست، به جز یه عالمه مرگ و گریه. مرگ کسایی که یادم نمیاد بشناسمشون. بعدشم سگا دوباره دنبالم کردن. همه ترفندایی که شما و دیگران گفته بودید رو اجرا کردم، سروصدا، غذا دادن، حمله، ساکت وایسادن، فرار. هیچ‌کدوم جواب نداد. هر بار یکی از این کارا رو می‌کردم، ولی اونا می‌گرفتنم و دوباره می‌رفت از اول. دوباره از یه راه دیگه می‌رفتم و دوباره جواب نداد. این‌قدر تکرار شد تا بیدار شدم. 
    خیلی ساکته همه‌جا. فقط صدای قولنج شکوندن وسایل داره میاد. این حس خوابالودگی قاطی شده با آسودگی عین مخدر عمل می‌کنه. خوبه که هنوزم گاهی می‌تونم آسوده باشم. خوبه که گاهی همه آدمای تو سرم، از اون بچه نق‌نقو بگیر تا پیرزنه و صداهه، همه آروم بشینن یه گوشه و لبخند بزنن و نه باهم دعوا کنن و نه تو سر و کله من بزنن.
    دیدی بازم آسمون ریسمون بافتم؟
    دیدی زمین و هوا رو بهم دوختم؟
    ببین از کجا به کجا رسیدم... واقعا نیاز داشتم که بنویسم. شروع کردم و ته‌ش شد این. دلم می‌خواد بازم بنویسم، دوست دارم تا خود سحر بنویسم، ولی حرفام تموم شدن. باید برم، باید تمومش کنم.

    +خیلی گشتم دنبال یه لینک درست برای دانلود آلبوم، تنها چیزی که یافتم ایشون بود. حالا چیز بدی هم نیست، اما تنها چیزی بود که یافتم.

    بعدانوشت: آدم صبح که پامی‌شه تازه می‌فهمه چیا نوشته! نود و پنج درصدش فکر کنم چرت‌وپرته. باید می‌ذاشتم پیش‌نویس شه. 
    بعداترنوشت: دیشب به اسکای (دخترخاله جدیده) گفتن برو گوشی رو بده به مامان. گوشی رو آورد طرف من، گفت: "مامان، مامان، مامان..."
    دلم می‌خواست بخورمش.
    بعداترترنوشت: نمی‌خواستم قبل از تموم شدنش بذارمش، اما نمی‌تونم! 
    اولا می‌فروختمشون، اما بعدش شد سرگرمی روزای خوشحالی. وقتایی که خوشحالم، جعبه‌ش این‌جوری هوووف می‌کشدم به سمت خودش و بعد خوشحالیامو تو گره‌هاش می‌بافم. بعضیاشون رو بعدا نگاه می‌کنم و می‌گم: "آهان! موقع بافتن این داشتی به فلان چیز فکر می‌کردی!"
    این یکی هم پریروز شروع شد و امروز و فردا تموم می‌شه. یکی از نازتریناشونه، به نظر خودم. 
  • ۹ عجب!
  • ۷ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۹ اسفند ۹۸

    نیمه‌شب اتفاق افتاد*

    شروعش وقتی بود که داشتم برای شصتادمین بار می‌دیدمش. یهو حالم ازش بهم‌خورد. یهو گفتم: اه، این چیزیه که تو بهش می‌گی موردعلاقه؟ 

    گالری‌م رو بالا پایین کردم. همه فیلما بهم حالت تهوع دادن. همه‌شون به نظرم چرند و سخیف اومدن. 

    پلی‌لیستم رو بالا پایین کردم. چندشم شد. 

    پستای وبلاگم رو مرور کردم و منزجر شدم. 

    به گمونم دچار حالتی شدم به اسم خودبیزاری. از خودم و تمام چیزای مربوط به خودم متنفرم. حالم از همه‌شون بهم‌ می‌خوره. دلم می‌خواد تبلت رو برگردونم به تنظیمات کارخونه و فولدر فیلما و آهنگام توی کامپیوتر رو حسابی پاکسازی کنم و بعدش حافظه‌م رو پاک کنم و راحت بشینم سرجام. 

    وای خدایا، حالم از مدرسه بهم می‌خوره. دیگه نمی‌تونم این حجم از مسخره‌بازی و بی‌برنامگی‌شون رو تحمل کنم. دلم می‌خواد تک‌تکشون رو با همین دستای خودم خفه کنم. 

    حتی وقتی به صندلی‌م و دیوار کنارم نگاه کردم و به این فکر کردم که من دو ماه و نیمه دارم اینجا می‌شینم، دلم خواست همه‌جا رو بشورم و هر اثری از وجودم رو پاک کنم و بعدش گم و گور شم. 

    حتی دیدن آدمایی که یه طوری بهم ربط دارن، باعث می‌شه یه حس عجیبی بهم دست بده. 

    هیچ‌وقت این حس رو نداشتم، اما حتی از بدنم هم بدم میاد. توش راحت نیستم. انگار بدن من نیست. مال یکی دیگه‌ست. من دزدیدمش و دارم قاچاقی توش زندگی می‌کنم و هر لحظه ممکنه سر و کله‌ی صاحب اصلی‌ش پیدا بشه و پرتم کنه بیرون.

    این‌قدر چیزایی که باید حواس خودم رو از فکر کردن بهشون پرت کنم زیاد شدن که دیگه یادم نمیاد الان دارم از چی فرار می‌کنم. یادم نمیاد داشتم به چی فکر می‌کردم که اعصابم خرد شد و یهو چسبیدم به دم‌دستی‌ترین فکری که تونستم. این‌قدر زیاد شدن که حتی همین‌طوری کلشون رو یادم نمیاد، مگه این‌که یهو فکرشون تو سرم جوونه بزنه و بگم: عه! تو هم بودی؟ 

    خدایا، یه چیزی بهت بگم؟ جدا حس می‌کنم کلا دیگه منو نمی‌بینی. من هبچ‌وقت بهت شک نکردم. به بودنت، به همه‌چیزت. اما نمی‌دونم... نکنه دلم سیاه‌تر از اونه که بخوام بیام سراغت؟ نکنه جزو "من یشاء" نیستم؟ نمی‌دونم، هرچی که هست، داره اذیتم می‌کنه. من که می‌خواستم دختر خوبی باشم، من که سعی‌مو کردم... 

    *اسم یه فیلم بود، نه؟ 

  • ۱۵ عجب!
  • ۴ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۱۸ آذر ۹۸

    عوارض جانبی افسردگی، یا صرفا بزرگ شدن

    داستان از اونجایی شروع می‌شه که بالاخره بعد ازسه ماه برنامه‌ریزی و عقب افتادن برنامه به خاطر سفر، مامانت می‌گه که خب دیگه خونه‌ایم، می‌تونی اینژ رو دعوت کنی. و یهو به خودت میای و می‌بینی که کوچک‌ترین علاقه‌ای به دعوت کردنش نداری، با اینکه خیلی دوسش داری.

    یا شاید از قبلش، وقتی که بعد از ظهر تو روستا از خواب بیدار می‌شی و صدای دستگاه هم‌زن رو می‌شنوی و بوی خمیر رو حس می‌کنی. و یاد دو سال پیش می‌افتی که تو همین شرایط احتمالا می‌دوییدی بری یه چنگی به خمیر بزنی و بعدا به یه نون خمیر و سوخته و داغون اشاره کنی و بگی من پختمش. یاد پنج سال پیش می‌افتی که از عجله نون پختن خوردی به پنجره و سرت شکست و چهار تا بخیه خورد. ولی الان، هیچی. حتی حس نداری که بلند شی و بری یه انگشت به خمیر بزنی و به جاش چشمات رو می‌بندی و سعی می‌کنی یه کم دیگه بخوابی.

    یا شاید از قبل‌ترش، وقتی که بابا با ذوق می‌گه داریم می‌ریم فلان جا مسافرت. و هرچی تلاش می‌کنی، هرچی تو اعماق وجودت رو می‌گردی، اون شوقی که باید رو حس نمی‌کنی. دیگه مثل دو سال پیش نیست که شب قبل از حرکت از هیجان خوابت نبره و تا صبح رویابافی کنی. دیگه وقتی می‌رسید به یه بنای تاریخی، مثل اون موقع ذوق‌زده نمی‌شی و بعدا چیزی برای کسی تعریف نمی‌کنی. طبیعت و قلعه‌های باستانی و مکانای زیارتی دیگه شگفت‌زده‌ت نمی‌کنن و همه‌ش به این فکر می‌کنی که کاش الان هدفونت پیشت بود و بهت گیر نمی‌دادن که ای بابا... در آر اونو از تو گوشت! و از الان عزا گرفتی برای دو هفته بعد که قراره برید مشهد. و تنها استثناء همه این حس‌ها، دریاست که هنوز هم وقتی بهش فکر می‌کنی دلت قیلی ویلی می‌ره و یه حس عجیبی بهت دست می‌ده. فقط آبه که هنوز وقتی می‌باره باعث می‌شه که دوباره دو ساله بشی و جلوی چشم همه مدرسه بپری تو چاله‌های آب. 

    آره، احتمالا از همین‌جاست که می‌فهمی دیگه اون آدم سابق نیستی. نمی‌دونی تاثیر چند ماه افسردگیه، یا فقط داری بزرگ می‌شی. به این فکر می‌کنی که اون روزا تموم شدن، اما تاثیری که روت گذاشتن احتمالا هرگز از بین نمی‌ره. تو آدم این‌قدر زود تغییر کردن نبودی. تو آدم بزرگ شدن نبودی. تو همیشه دختر دیوونه‌ی جمع بودی که پیشنهادای عجیب غریب می‌دادی. همونی که می‌گفت بیاید پنج تایی همزمان از جامون بلند شیم، همزمان قدم برداریم. همونی که وقتی کارای همزمان رو می‌دید ذوق می‌کرد و غش‌غش می‌خندید. همونی که از پله‌ها ورجه‌وورجه‌ای می‌اومد پایی و همیشه اینژ سرش رو تکون می‌داد و می‌گفت آخرش همین جوری خودت رو به کشتن می‌دی. ولی تو اهمیتی نمی دادی، چون تنها کسی بودی که می تونستی اون جوری و با اون سرعت از پله ها بیای پایین. هنوز هم هستی.

    اشتباه نکنید، به هیچ‌وجه غمگین نیستی. ناراحت نیستی، فقط دیگه نمی‌تونی از چیزایی که قبلا دیوانه‌ت می‌کردن لذت ببری. هنوزم خوشحال می‌شی، اما دیگه نه اون جوری با اون چیزا.

    خیلی حس عجیبیه، خیلی. 

  • ۶ عجب!
  • ۱۰ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • چهارشنبه ۶ شهریور ۹۸

    درحال‌خورده

    می‌خواستم یه چیز دیگه بنویسم. یه فیلم خفن می‌خواستم معرفی کنم بهتون، اما هرچی حس و حال داشتم از تنم رفت. 

    یکی از چیزایی که همیشه ازش خوشحال بودم و خدا رو شکر می‌کردم به خاطرش این بود که دندونام چندین ساله که مشکلی نداشتن. شیش هفت سال پیش، همه تابستون رو توی دندون‌پزشکی سر کردم و همه مشکلاتو حل کردیم تموم شد رفت. 

    امروز پا شدیم بریم مدرسه ثبت‌نام کنیم و از اون طرف هم رفتیم دندون‌پزشکی. یه دندون اضافی داره در میاد. دندون عقلم نیست، داره بالای آخرین دندون آسیابم از لثه می‌زنه بیرون. دندون‌پزشکه هم گفت این کار ما نیست، باید برید پیش متخصص فک و نمی‌دونم چی‌چی. باید جراحی بشه. اه. اه. اههههههههههه!!!!

    تازه دو تا از دندونام هم پوسیدن. حالا نمی‌دونم چه‌جوری پوسیدن که نه چیزی دیده می‌شه و نه درد می‌کنن اما خب پوسیدن دیگه. 

    خدایا من از دندون‌پزشکی متنفرم. ترجیح می‌دم بمیرم تا بخوام برم جراحی کنم، یا حتی پر کنم اون دو تا دندون رو. 

    درد و سختی‌ش که عین چی ازش می‌ترسم و بدم میاد به جهنم، کی این همه پول قراره بده؟

    خدایا، می‌شه فردا صبح بیدار شم ببینم هیچ مشکلی نیست و همه‌ش به طرز معجزه‌آسایی رفع شده؟ 

  • ۶ عجب!
  • ۸ هوم؟
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۱۴ مرداد ۹۸

    Back to december

    And I think about summer,

     all the beautiful times

    I watched you laughing from the passenger side

     and realized I loved you 

    in the fall

    And then the cold came

    the dark days when fear crept into my mind


    Back to december

    Taylor Swift

  • ۴ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • جمعه ۱۰ اسفند ۹۷

    عهدشکن

    به خودم و به کوردیلیا قول داده بودم این قدر غمگین نباشم و غمگین ننویسم. کوردیلیا بهم گفت تو داری آینده‌تو با زندگی تو گذشته خراب می‌کنی و من بهش گفتم که همه سعی‌م رو می‌کنم تا این عادت و سبک زندگی مسخره رو بذارم کنار.

    زدم تو گوش خودم و گفتم: سولویگ! دختره‌ی احمق! به خودت بیا! تا کی می‌خوای غصه بخوری؟ اصلا برای چی داری غصه می‌خوری؟ یه نگاه به خودت بنداز، شدی یه موجود رقت‌انگیز که به قول کوردیلیا، حال و آینده‌شو کلا رها کرده و فقط چسبیده به گذشته،همه‌ش داره غر می‌زنه، هی می‌گه روزای قدیم چه قدر خوب و قشنگ بودن، به به! به خودت بیا سولویگ! به.خو.دت.بی.یا!!!

    اما فایده‌ای نداشت. به خدا قسم من تلاش کردم، زور زدم، دست و پا زدم، اما هنوز غرقم. هنوز نمی‌تونم بیام بیرون. خیلی به خودم تلقین کردم که تو خوبی سولویگ. خیلی الکی خندیدم. خیلی خنده‌های هیستیریکی که باعث می‌شدن پخش زمین شم. اما هنوز وقتی موآنا بهم می‌گه که اینژ کلی ذوق کرد که داری میای عفاف، قلبم تند می‌زنه و گریه‌م می‌گیره. هنوز وقتی جرئت حقیقت بازی می‌کنم، بیشتر از بازی حواسم به بغضمه، که یه وقت نشکنه، که یه وقت نشکنم. هنوز وقتی کوردیلیا از پشت تلفن می‌پرسه: دوست پیدا کردی و من نمی‌دونم چه جوابی بهش بدم، پر از گریه می‌شم. 

    هنوز دلم می‌خواد گریه کنم و نمی‌تونم، هنوز غصه تو دلمه و خیلی وقتا نمی‌دونم اصلا چرا. هنوز... هنوز همونم. عوض نشدم. فکر می‌کردم قوی‌تر شدم، فکر می‌کردم بزرگ شدم، اما اشتباه می‌کردم. 

    اینژ، ببخشید که اینو بهت می‌گم، اما اشتباه می‌کردی. برای اولین بار تو زندگی‌ت، تشخیصت راجع به شخصیت یه آدم غلط از آب در اومد. من اصلا اون طور که تو فکر می‌کنی قوی نیستم. من یه بچه‌ننه‌ی لوسم که روزی پنج بار می‌گه مامان بغلم می‌کنی؟ همون بچه‌ای که حس می‌کنه کمبود محبت گرفته. 

    خدایا، این چه مرضیه؟ چه بیماری‌ایه که من بهش گرفتارم؟ چرا نمی‌کشم بیرون؟ چرا ول نمی‌کنم؟ 

  • ۳ عجب!
    • سُولْوِیْگ 🌻
    • دوشنبه ۶ اسفند ۹۷