سلام هیک عزیزم

امیدوارم خوب باشی. 

من؟ من خوبم، گمان می‌کنم خوبم. خوبم. کمی خسته‌ام فقط. 

دلم برای نامه نوشتن برایت تنگ شده بود. دلم برای خودت هم تنگ شده هیک. دلم این‌قدر تنگ و کوچک شده که دیگر دیده نمی‌شود، انگار که نیست. شده مثل there's a hollow in my chest, and you can take whatever's left...

هیک؟

من دلم می‌خواهد با تو حرف بزنم، اما نمی‌دانم چه باید بگویم. 

من دلم می‌خواهد درمورد همه‌چیز با تو حرف بزنم. 

درمورد این‌که استرس از جانم بیرون نمی‌رود. انگار افتاده‌ام توی باتلاق و هی فروتر می‌روم. انگار یک غول خاکستری سایه کریهش را روی سرم انداخته و رهایم نمی‌کند. 

درمورد این‌که خسته‌ام. خیلی خسته‌ام هیک. من نباید این‌همه خسته باشم، مگر چه کار می‌کنم آخر‌؟ هیچ کار. هیچ کاری نمی‌کنم اما خسته‌ام. درس‌هایم روی هم تلنبار شده و هرچه می‌دوم نمی‌رسم. امروز صد تا برگه صحیح کرده‌ام و هنوز سی چهل تا مانده. خاله می‌گوید معلم‌هایتان برای چه حقوق می‌گیرند اگر همه کارها را شما می‌کنید؟ گفتم نمی‌دانم. دیگر نمی‌خواهم ادامه بدهم این وضعیت را. 

درمورد این‌که... خسته نمی‌شوی از شنیدن چرت‌وپرت‌های من؟ اعصابت بهم نمی‌ریزد؟

عزیزم... اه. چرا کلمه‌ای به‌جای عزیزم ندارم که همین معنی را برساند؟ عزیزم خیلی عادی و خیلی... خیلی رندوم است. تو که عزیزم نیستی، تو باید یک چیز دیگر باشی. گشتم، اما کلمه‌ها کافی نیستند. حالا که کلمه‌ای نیست چه کنم؟

هیک، می‌ترسم. می‌ترسم کابوس‌ها برگردند. نکند دارند برمی‌گردند؟ دوباره آسانسور، دوباره دزدی، دوباره "من که گوشوراه طلا ندارم، به خدا همه‌ش بدله"! دوباره "مامان من دیگه نمی‌خوام بیام اینجا" و شکستن بغض. دوباره از دور دیدنت و از دور دیدنت. از دور.

شب‌ها که همه می‌روند بخوابند، بیدار می‌مانم و ظرف‌ها را می‌شورم. یا شاید هم می‌شویم...؟ نمی‌دانم، اهمیت دارد؟ بیدار می‌مانم و ظرف‌ها را شوشته می‌کنم اصلا. بعد همه‌جا ساکت است. بعد هدفون را می‌گذارم توی گوشم و آهنگ‌ها را می‌گذارم روی شافل. بعد هر ده ثانیه، سنگینی نگاهی را روی کمرم حس می‌کنم و برمی‌گردم. بعد گاهی درس می‌خوانم و گاهی فیلم می‌بینم. فیلم جدید که ندارم، همان قبلی‌ها. یک دلیلش هم این است که نمی‌خواهم خیلی ذهنم را درگیر کنم. بعد برنامه روز بعدم را می‌نویسم و دلم می‌خواهد از این‌همه کار فقط بنشینم و گریه کنم. نه از روی ناراحتی، از روی استیصال!

هیک، مردم چه‌طور روزی هفده ساعت درس می‌خوانند؟ من خیلی خیلی تلاش می‌کنم و می‌رسانم به چهار و بعد عملا بیهوش می‌شوم. مغزم خاموش می‌شود انگار، دیگر اصلا نمی‌کشد. امروز حتی یک کلمه هم درس نخواندم. آهان، البته به جز نیم ساعت اقتصاد! چرا من آدم نمی‌شوم هیک؟ چرا دوباره دقیقا سی ثانیه مانده به شروع امتحان دست به دامن آناهیتا می‌شوم که "امتحان از کدوم درسه؟"

عذاب وجدان دارم. همه‌ش حس می‌کنم برگه‌ها را اشتباه صحیح کرده‌ام و حالا حق مردم افتاده گردنم. به خاطر همین حسش است که معمولا سعی می‌کنم قبولش نکنم. حالا شلوغش کرده‌ام دیگر، نه؟ چهار تا دانه برگه است دیگر، نمی‌میری که حالا! یک‌طوری "برگه برگه" می‌کند انگار کنکور سراسری‌ست! یک‌جوری حرف از مسئولیت و مشغله می‌زند انگار استاد دانشگاه هاروارد است! غافل از این‌که یک سولویگ ساده است، همین. یک سولویگ خیلی ساده که امروز اولین حق‌التالیف زندگی‌اش را گرفته و سعی می‌کند به این توجه نکند که خیلی خیلی کم است.

هعی... 

بروم سراغ برگه‌های فنون. 

خوب باشی عزیزم. (باز هم این کلمه!)

دوستدار همیشگی‌ات

سولویگ